حقایق وحشتناک، خواب های پریشان وتعبیر های مصلحت آمیز

by | Posted on شنبه, ثور ۲م, ۱۳۹۱

حین نوشتن این متن که باانگیزۀ یاد وبزرگداشت از سالروز شهادت استاد ایثار و الگوی بیداری وقیام خلق بپا خاستۀ هزاره- شهید عبدالعلی مزاری روی دست گرفته ام، نمیدانم به چه علتی این کلام موجز شمس از زبان مولانا که با رسایی وبه بلندی تمام تاریخ فریاد میزند :

من گنگ خواب دیده وخلقی تمام کر
من عاجزم زگفتن وخلق از شنیدنش
پیهم در زبانم جاری وذهنم را بخود مشغول ساخته است.
هرچندی که میخواهم روی مضمون انتخابی سال ازجانب گردانندگان ومبتکرین این تجلیل با شکوه که، عنوانش است« شهید مزاری وغیر متمرکز سازی قدرت در افغانستان» تمرکز نموده وداشته های فکری ام را روی چگونگی پیدایش نظام قبیله سالاری ومرتبط باآن شکل گیری بیداد گری ملی ونهادینه شدن استبداد قبیلوی در حیات سیاسی مردم افغانستان متمرکز ساخته، ازچگونگی پیدایش حاکمیتهای انحصار طلب وتمامیت خواه قبیلوی با قیام ها ومقاومت خلق های دربند واسیر قبیله سالاری درین سرزمین سخن گویم، آن فریاد های آمیخته با تصاویری از شمس آشوبگروسنت شکن که گاهی هم درسیما وصدای همه فریاد گران ونادیان راه حق وعدالت منجمله مزاری شهید باآن چشمان نافذ، پیشانی بلند ریش درازوآراستۀ تورکانه اش درزیرهمان چکمن برک هزارگی منعکس میگردد، ذهنم را با خود انباشته وبا آشوبگری تمام نمیگذاردم آن مطالبی را که درذهن خوددارم روی کاغذ ریزم وبا تبارزاحساسات قلبی وخواسته های اعتقادی ام نسبت به امروز وفردای این سرزمین ونثاردرودبرروان آن شهید فرهیخته ودیگر شهدای راه عدالت خودرا راحت سازم!
من در قامت یک نام یعنی مزاری یک تاریخ را می بینم و فریادگری را با رسایی وگویایی کلام شمس که خلقی را بسوی رستگاری ازعمق بد ترین و فاجعه بار ترین دوران های زندگی نکبتبارشان فرا میخواند و خواب دیده اش را برای رهایی مردمش باز میگوید. ولی جمود فکری ورخوت های افیونی تاریخ درروح وروان آنانیکه اوعاشقانه بفکر بیداری و رهایی ایشان است، باهوچیگری های فرصت طلبان ورجزخوانیهای عنودانۀ مخالفین آگاه ونا آگاه، دیر فهمی وهیچ فهمی های مخاطبین دربین مردم، آن صدای رسای تاریخ رادرمیان غوغاهای ناهنجارچنان گم ومخدوش میسازندکه، هم دوست مزاری میگویند وهم دشمن، ولی هرگزنمیدانند که مزاری چه گفت وتعبیر خواب بلندش چه بود.
خبرگان نیک میدانند که درتاریخ، این تنها صدای مزاری نیست که با پیچیدن درغوغای سکر و بی خبری، جهل وغفلت تحریف وازاندیشه های بزرگ رهایی، کاسه های گدایی قدرت وامتیازات ننگین ایجاد، ونیازخلق های اسیرومحتاج عدالت، بعنوان کالای قابل خرید وفروش دربازار مکارۀ قدرت ومنفعت حراج میگردد.
این رسم دیرینۀ تاریخ است که اندیشه های بزرگ ونجاتبخش، در نبود پاسداری صادقانه وخلاق ازآن اندیشه ها،همیشه خود به بزرگترین سلاح اغفال وتحمیق خلق مبدل وخود به بد ترین نفی کنندۀ ضد خود مبدل میشود، که بهترین وگویا ترین نمونه های آنرا میتوانیم در تاریخ ادیان ونهضت های عدالتخواهی منجمله دین مقدس اسلام با ظهوربنی امیه وآل عباس و تا امروز و اکنون هم در تجارتی که با خون شهدا واز نام جهاد، مقاومت وعدالتخواهی درکشور ما جاری میباشد، جستجو گر شویم.
بهمه حال میخواستم از خواب رهایی بخش وشمس گونۀ مزاری شهید در تاریخ معاصر سخن گویم وروی بدبختی های مضاعف خلق های محکوم اشاراتی رادر قالب کلام وبیان آرایش و توضیح دهم، که چگونه او با نثارخون وجانش خواهان بیان وتفهیم آزادی وعدالت بمعنی واقعی آن است، ولی خلقی تمام کر وهرکی هر آنچه را که وفق مراد خویش یابد ازآن تعبیری میکند و به راه خودخواسته اش میرود.
درس های دوصد واندی سال محرومیت واسارت با نفی شدن اساسی ترین حقوق انسانی مردمانی بنام هزاره، اوزبیک، تورکمن، تاجیک، پشه ای، نورستانی یا بلور، ایماق، قرغیز ، قزاق، بلوچ وبدنۀ بزرگی از خود خلق پشتون در یک منظومۀ زشت وننگین قبیله سالاری، آن حقیقت گویا ورسایی است که، آموزگارتاریخ با وضوح تمام آموزگاری میکند ومعلمین با رسالتی هم خواهان تدریس عامه فهم و بیدار گرانۀ آن درس ها برای امروز وفردای تاریخ اند واز جانهای شیرین خویشتن درین راه مایه میگذارند.
ولی حیف وهزار حیف که بازهم معاویه های دیگری پدیدار میشوند وپیراهن عثمان علم میکنند وخون علی می ریزند ومردم را به بیراهه های غوغا گری های نامفهوم زنده باد ومرده بادها سوق وهمانند آنکه، یکهزاروپنجصد سال بعد هیچ یزید ومعاویه ای از مسند استکباربزیرنمیافتد وقبای خونین حسین ویارانش زیب خوان تخدیر وتحمیق ستمگاران ومعامله گران نژاد پرست دیگرتاریخ درهیکل آریایی پرستان بعدازهتلرباقی میماند، درین دوران زمهریری وقحط ایمان وصداقت با اندیشه وپیام پیشگامان وجانبازان راه حق هم چنین میشود، خواست وپیام ایشان با هزاران تزویر و ریا از مسند عمل ساقط ونام ایشان زیب معامله گریها در جهت تحمیق پیروان راستین ایشان در بین توده ها قرارمیگیرد.
بازیگری های معامله گرانه با افکار واندیشه های شهید مزاری یکی از بارزترین نمونه های اینگونه جفا کاری های نا عاقبت اندیشانه درتاریخ است و من میبینم وبا گوش خود هنوزهم میشنوم که مزاری ازمظلومیت و محرومیت با بیان احقاق حق، چگونه داد سخن میدهد. ازموجودیت اقوام وملیتهای مختلف در جامعۀ افغانستان پرده برمیدارد. موجویت بیداد گری ملی در روابط باهمی اقوام وملیت های ساکن این سرزمین راکه تا آن زمان اکثریت مطلق محرومان هم همانند مبتلایان امراض مقاربتی ازگفتن وپذیرفتن آن هراسان وگریزان بودند، تا چه رسد به حاکمیت طلبان وانحصارگران! چون طبیب حاذقی بابی باکی وشهامت تمام کالبد شکافی، وبرضرورت اتحاد باهمی همۀ مظلومین تآکید، وشکل گیری برتری جویی های موهوم را درمیان هر خلقی بامنطق واژگون ساز ورهایی بخش خود میکوبد. عدالت وبرابری را بامفهوم درهم شکستن ابدی وبرگشت ناپذیرهمه اشکال استبداد وبیداد گری هادر جامعه توضیح میدهد واز اشتراک عادلانه ومتساوی الحقوق جمیع اقوام وملیت های ساکن درین سرزمین رسا ترین مفاهیم راعرضه و بالآخره فدرالیسم را بعنوان منطقی ترین گزینه برای رسیدن به این ارزو وآمال پیشنهاد مینماید .
ولی آنانیکه حرفش رادرک نمیکنند ویا نمیخواهند درک کنند، با کینۀ تمام شمشیرتوطئه را با خمیرمایه های تحمیق وتخدیراز نیام برمیکشند، در جایی بنام شیعه ودرجایی دیگری هم بنام هزاره، ودرجایی هم به اتهام نمایندگی آخوند های ایران وجمهوری اسلامی شبخون میزنند واین اندیشۀ نجاتبخش همه مردم افغانستان را ازهمان ابتدا ترور میکنند.
کارگاه های دروغ پراگنی وتوطئه باقدرت هرچه تمام فعال میگردد و ساختن افسانه های میخ برسرکوبیدن وایجاد صحنه های رقص مردگان را باسر بریدن اسرا توسط هزاره ها ابداع ودر سرتاسر کشورچنان بامهارت وسرعت پخش مینمایند که، گویی هرزن ومرد، فرهنگی وسیاستمداروابسته به اقوام وقبایل حاکمیت طلب وانحصار گراین فجایع جعلی را باچشم سر دیده ویا خوداز کورۀ آن تجربۀ وحشتناک جان سالم بدر برده است!!!
البته درین معرکه مزاری تنها کسی نیست که یکجا با یاران ومردمش یعنی خلق بپاخاستۀ هزاره، درمعرض تیغ توطئه وانتقام قراردارد! تورکان اوزبیک وتورکمن با یگانه حزب مولود آن دوران خویش یعنی جنبش ملی واسلامی افغانستان با رهبر وبنیاد گزارآن حزب جنرال عبدالرشید دوستم نیز، همانگونه که دست تقدیر در درازنای تاریخ دوصد سال اخیرسرنوشت این دوملیت را در کنارهم قرارداده ودرخوان محرومیت ومظلومیت در کنار هم نشانیده، همسان با هزاره ها ورهبرایشان مزاری شهید، معروض به این تهاجمات غیرانسانی وناجوانمردانه دروغین گارگاه های تفتین ودسیسه قرار داشته وروزی نبود که افسانۀ جدیدی همچون کشتن زن حامله دریک بازی تماشای چگونگی تولد نوزاد، چپاول کردن دختران وزنان جوان، تاراج دارایی های مردم، تجاوز بزنان پیروسالخورده وغیره طنین اندازهرکوی وبرزنی نباشد ونام مغرضانه وتحقیر آمیزگلم جم وملیشه را خطاب بهر فرزند اوزبیک وتورکمن این خاک از هر طریقی که ممکن باشد حواله نسازند.
در حالیکه درهمان روزگاران تلخ واندوهبار، قلمرو زیر کنترول جنبش ملی واسلامی افغانستان ومتحدین آن از پلخمری تا بادغیس یکی از مطمئین ترین پناگاه های پناهجویان شهر کابل ودیگر نقاط کشوراز آشوب جنگ وراه ترانزیتی خروج ایشان بکشورهای دیگرتا اقصا نقاط عالم، ودر اکثر حالات هم بادریافت کمک از مقامات جنبش ملی واسلامی بود.
مگرهمین ناسپاسان متعصب با بی مروتی تمام زمانی که پای شان به اروپا و یا دیگرجاهای مطمئین میرسید، دراولین مصاحبه های نمایشی تلویزیون های پروپاگندی مسکینیار، خطاب، عباسی وغیره از هزاره واوزبیک حرف میزدند واز اتهامات ذهن پروردۀ خود! که این امر تا هنوز هم ادامه دارد وهستند کسانی که روزی از جملۀ نزدیکترین ثنا گویان جنرال دوستم بودند ولی حالا نغمۀ دیگر سرداده اند وهمان سخنان توطئه گران را تکرار میکنند! که علت هم کاملاً روشن است.
ایجاد جنبش ملی واسلامی افغانستان در آن شرایط یک ضرورت حیاتی برای خلق تورک این کشور بود، که با بر نامۀ تحقق عدالت اجتماعی ازطریق یک نظام سیاسی فدرال در افغانستان عرض وجود نمود.
آنهم در شرایطی که فقدان یک نهاد مستقل ورهبری کنندۀ سیاسی واجتماعی درمیان خلق تورک افغانستان کاملاً محسوس و ایشان در موجودیت سیزده حزب وتنظیم جهادی که عملاً متعلق به دیگراقوام وملیت های کشوربود، خودرا در یک خلای سیاسی احساس، وازتبارز دادن احرازموقعیت متناسب اجتماعی، اقتصادی، سیاسی وفرهنگی تورکان درکناردیگر گروه های اتنیکی طی همه دوره های مختلف تاریخ معاصرآگاهانه محروم گردیده بودند.
این محرومیت تا حدی بود که زبان، تاریخ، فرهنگ دارایی واقتصاد تورکان بگونۀ بیرحمانه وغیر عادلانه سرکوب، وفعالیتهای تخریبی ازقبل پلان شده همه زشتی های گذشته وحال رامنسوب به تورکان نموده و کلیه افتخارات انسانی ایشان را در معرض نابودی قرار داده بود.
تا جاییکه بزرگترین گام های نجاتبخش وانقلابی ایشان هم درجهت خاتمه بخشی به حاکمیت های قبیله سالار و وابسته به بیگانگان طی سی سال اخیر، با بی مروتی تمام تعبیر های معکوس وخلاف واقعییت را بخود گرفت وحاشیه روی های ناشیانۀ در رابطه با قبول تساوی حقوق تورکان وهزاره ها در کنار دیگران همه روزه به اشکال متفاوتی جریان داشت و سعی برآن بودکه از ایجاد حزب جنبش ملی واسلامی افغانستان بمثابۀ یگانه ارگان سیاسی مدافع منافع مشروع وانسانی خلق تورک و بر خاسته از نیاز زمان جلو گیری شود.
زیراکه عظمت طلبان و تمامیت طلبان، پیدایش اندیشه های مساوات طلبی در بین ملیت های محکوم مخصوصاً خلق تورک وهزاره را خلاف منافع خود تصور مینمودند وخللی هم در کاخ عظمت رویا های حاکمیت عام وتام استبدادی همچون گذشته ها!!!!.
مصائیبی را که فوقاً برشمردیم عناصر بیرونی فاجعه بود، ولی بد ترین وخطر ناکترین عوامل بدبختی در داخل ودرنفس مردمی قرار داشت که مزاری و دیگر مردان راه حق در راستای نجات ایشان آمادۀ جان سپاری بودند، مگر آن مردم با جهالت وبی خبری از کیستم وچیستم های انسانی خود، لطمه های بس بزرگی را بر پیکر جنبش عدالتخواهی واندیشه های رهایی بخش وارد آوردند و بودند یکعده ازمدعیان داشتن فهم وخرد والا ازمتن خود خلق های محکوم اوزبیک، هزاره وتاجیک که، فقط با محاسبۀ منافع شخصی خود قدم بر میداشتند ودر هرمقطعی از تاریخ صرفاً به راه های بدست آوردن امتیازات وخرده منافع فردی می اندشیدند وبس!
محصوریت فکری عده ای از افراد دور و پیش این حرکت های عدالتخواهانه به زندان های مخوف آیدآلوژی های وارداتی چپ وراست هم بلای دیگری بود که، در برخورد با منافع مردم وحقانیت جنبش عدالتخواهی خلق ها باور و اعتقاد نداشتند وصرف از روی اجبار ومصلحت، بودن در کنار شهید مزاری ودوستم را بخود غنیمت میدانستند ومنتظر فرصت بودند.
این همه عوامل وعوامل ناگفتۀ دیگر، دردوران حیات شهید مزاری، وازهمان فردای شهادتش، مفاهیم موجود در راهکارهای سیاسی واجتماعی اورا، دچارتحریف ساخته ومفهوم بزرگ ازبین بردن نابرابریها را، با یک انحنای معامله گرانه در جهت بدست آوردن چند چوکی ومقام دراین ویاآن کابینه مواجه ساخت وخونبهای محرومین را درمعرض حراج قدرت وچوکی قرار داد.
به این ترتیب دستیابی چند کرسی نشین اوزبیک، هزاره، تاجیک، تورکمن وغیره درکابینۀ دولت، معادل با احقاق حقوق برباد رفتۀ مجموع ملیت های محکوم تعریف وچنین افهام گردید که، گویا حق اول وآخر اقوام وملیت های محروم همین چند چوکی وزارت وغیره بود که اکنون به ایشان رسیده است!!!
موضوع حل عادلانه ومتساوی الحقوق روابط باهمی اقوام وملیت های ساکن کشور در شکلدهی یک نظام فدرال پارلمانی، در مطابقت با رهنمود های فکری شهید مزاری کاملاً به طاق نسیان گذاشته شد وهر کسی آن حرفی راکه ضامن تآمین منافع شخصی وگروهی ایشان باشد، از نام مزاری بمیدان آورد ورویای مزاری بازهم بی تعبیروتحقق نا یافته باقی ماند!
خواب تعبیر ناشدۀ مزاری جستجوی حق تعیین سرنوشت ودریافت جایگاه هرملتی در نظام سیاسی واجتماعی مملکت، ولی تعبیرهای مصلحتی همان است که بعداز شهادتش وده سال اخیر شاهدیم .
مزاری وپیش کسوتان راه عدالت، از اتحاد وباهمی مظلومین اوزبیک، هزاره، تاجیک، تورکمن ودیگران درراه نجات خود از دیو استبداد ونابرابری و خلق نجیب پشتون از آفت خود برتر بینی های واهی وتحمیقی سخن گفتند ولی گمراهان این پیام ها را دریافت معکوس نموده وجایگاه های اتحاد های تاریخی وطبیعی مظلومین را به برتری جویی های میان خودی مظلوم بر مظلوم، با عملکرد های اشغال جاه ومقام ستمگران قبلی به قوم و قبیلۀ خود تعویض و دوزخیان محکوم به اسارت تاریخی قبیله را بجان هم انداختند که سخت درد آور وآفرینندۀ جراحات خون چکانی همچون افشار، فابریکۀ بوت آهو وبادام باغ وصد های دیگر، که همه زایندۀ نفاق اند وکینۀ مظلومین وستم دیدگان نسبت به همدیگر!
تاریخ چندین فرصت امتحانی را دربرابر مردم افغانستان وخلق های محکوم این کشور قرار داد، تا با استفاده از تجارب تلخ گذشته ها، راه درمان والتیام زخم های موجود در پیکر این کشور هزار پارچه را در کنارهم پیدا کنند!
دردا وحسرتا که این مغضوبین به آن گونۀ که در لحظات غرق شدن ونابود شدن جبراً دست همدیگر را میگیرند، بعداز نجات و لحظات بعدی که باید است روی جلو گیری از تکرار آن فجایع فکر شود، دست ها را رها ومشت ها را گره وشروع بحمله بر علیه همدیگر میکنند که سخت درد آور وبیانگر یک روح عاصی وناخود آگاه خود ستیزوخرد ستیز در میان مردم ماست که این خود بلای بس بزرگی در جهت رانش همیشگی ستمدیگان بسوب زوال و نابودی های نا خود آگاه وخود ساخته میتواند بحساب آید!!!.
یکی از این فرصت های تاریخی، دوران پیدایش عوامل سیاه وعفریتی طالبان بود، که کارگاه های مشترک پاکستان، عربستان، انگلیس وامریکا با توجه به روحیۀ عظمت طلبی قبیله پرستان حاکمیت طلب دست به ایجاد آن زدند وعروج دوبارۀ فاشیسم قبیله درنقاب دین، با یک نگرش نژاد پرستانه وانسان ستیزانه د مار از روزگار همه خلق محکوم کشوربیرون آورد و تراژیدی های خونین پروان، کاپیسا، بهسود، بامیان، قیصار، مزاروغیره نمونه های کوچکی از نتایج آن است که تاریخ هر گز نمیتواند فراموش نماید!
اما آن اتحاد جبری که در آن دورۀ سیاه دربین مردم مظلوم افغانستان بوجود آمد تا کدام حدی پا بر جا باقی ماند واکنون در کجاست!!! وکیست که بفکر آن باشد تا بار دیگر! آن سیاست زمین سوخته در شمالی، کشتار اوزبیک ها وهزاره ها در قیصار وشهرمزار شریف تکرار نگردد، آبدات تاریخی ومجسمه های بودا نابود و زنان مردم ما در بازارهای داد وستد زنان در پاکستان وامارات به حراج گذاشته نشوند!
خطر در چند قدمی ما قرار دارد وفاجعه دارد تکرار میشود ولی چشم ها کور اند وگوشها کر!!!
بعداً هم شکل گیری حوادث ده سال اخیرکه با حادثۀ یازدهم سپتامبرآغاز وموضع گیری های امارت طالبان در جهت دفاع ازاسامه بن لادن ونیروهای القاعده پای امریکا وغرب را وارد بازیهای جدی تری در رابطه با قضایای افغانستان نمود، بازهم فرصت هایی را مساعد ساخت که درصورت موجود بودن یک اتحاد آگاهانه وصادقانۀ استراتیژیک درمیان نیروهای سیاسی ونظامی بر خاسته از متن اقوام وملیت های محکوم و دور اندیشی های مسئولانه از جانب سیاستمداران پشتون، میتوانست مصدر کارهای بزرگی در جهت تحقق آرزو وآرمانهای رهایی بخش خلق ما، در جهت براندازی نظام های استبدادی تک ملیتی، با رجوع به ساختار یک نظام غیر متمرکزبا قاعدۀ وسیع شود.
بدبختانه بازهم تاریخ نشان داد که، این یکی یعنی محکومین، هنوزهم ازپراگندگی های بعدازخواب نجات نیافته اند وسخت درآشوب وپریشانیهای غریق پا به خشکی نهاده قراردارند، وآن دیگری یعنی جناح حاکمیت طلبان هم هیچگاهی بفکر تقسیم قدرت با دیگران نیست وهمه چیز را صرفاً از نام قوم وقبیله برای خود میخواهند وبس!
البته که دلالان هم هر لحظه آمادۀ معامله گری که بهترین نمونۀ آن، معاملۀ چهار وزارت کلیدی برای یک گروه کوچک از یک منطقۀ کوچک، در کنفرانس اول بن بود که وحدت وهمبستگی درونی خلق های محکوم را بشدت آسیب زد وزمینه رابرای عروج تکراری فاشیسم قبیله درکسوت جمهوری مطلقه ومتمرکز حامد کرزی وافغان ملتی ها مساعد نمود.
در شرایط امروزی هم کرسی نشینان ارگ کابل مانور میکنند وتا حدی که مقدور باشد میخواهند که ملیت های هزاره، اوزبیک، وتاجیک را در مقابل هم قرار دهند ودر مناطق اوزبیک نشین عمداً والی های هزاره ویا بر عکس را بکار میگمارند، تا عمل کرد های آن نوکران زر خرید خودرا از بدنۀ اوزبیک وهزاره بحساب خلق های اوزبیک وهزاره محاسبه نموده وتا آنجا که ممکن باشد این دو خلق وخلق تاجیک را از همدیگر جدا سازند.
در صورتیکه این چنین یک گزینشها در مناطق شرقی وجنوبی کشورهرگزجای فکر کردن را ندارد ودر هیچ یکی از ولایات مربوط به آن مناطق نه اوزبیک، نه تاجیک ونه هم هزارۀ خواهان تعین شدن بصفت والی ویا دیگر مسئولیت های بلند دولتی میتوانند باشند و نه هم چنین امکانی وجود دارد!
پس من از شما می پرسم که تعیین نمودن والی های غیر محلی درفاریاب وسرپل با داشتن هشتاد وهفتاد فیصد باشندگان تورک در آن مناطق بجز از هدف تفرقه چه معنی ومفهومی را میتواند ارائه کند!!!
من درین روز بزرگ یاد بود از شهید مزاری، ازهمۀ آنانیکه پیروان راستین راه واندیشۀ اویند، بخودحق میدهم سوال نمایم که هدف مزاری از طرح اشتراک متساوی الحقوق چهار ملیت بزرگ تاجیک، پشتون، هزاره واوزبیک چه بود؟
آیا همین چسبیدن بکرسی های دولتی وعقیم گذاشتن پروژۀ رهایی وبرابری حقوقی ملیت های محکوم با قبایل حاکم ویا راه اندازی یک مبارزۀ پویا وسازنده تا سرحد احقاق همۀ حقوق از دست رفته!
گاهی هم مردم ما با خوشباوری از دست آورد ها حرف میزنند وساده لوحانه آینده را از خود میدانند. من میگویم:
درست است که امروز مردم مانسبت بگذشته ها به امکانات بهتر وبیشتری دست یافته اند وخلق های اوزبیک وهزاره یکجا با دیگران در مدارس عالی ودانشگاه ها انبوهی از متعلم ومحصل را با خود دارند، امکانات اقتصادی ایشان رشد قابل توجهی بخود کسب نموده ، زندگی شهر نشینی ومدرنیزم روبه افزایش است، شرایط بهداشت ومراقبت از خانواده نسبتاً بهتر شده وزن ها در امور حیاتی جامعه بیشتر از گذشته ها ذیدخل اند وازهرولایت چند زن وکیل راهم مردم ما در پارلمان کشور دارند ولی اینها همه حباب های روی آب اند که نیرو های نابودی آنان صرفاً باد های درون خود آنهاست نه چیز دیگر! وطوفان روبنده وفاشیستی طالب در اتحاد عمیق وهمه جانبه باتمامی هوا داران انحصار قدرت وپشتونیسم با پشتیبانی های بیدریغ استخبارات های منطقه وجهان همه را در یک آن نابود خواهد کرد وبازهم استیلای فاشیسم برای مدت های نامعین تکرار خواهد شد!
مزاری شهید از وحدت وهمبستگی مظلومین حرف میزد ولی در شرایط امروزی فاجعۀ فرورفتن بیشتراز پیش را درلایه های عنکبوتی من بهتر وتلاش کسب امتیازات بیشترنسبت بدیگران شاهدیم وتفکر عدالت جمعی جای خودرا به امتیازگیری های جمعی از نام این ویا آن قوم وملیت سپرده است! در حالیکه اصل معضله در گذشته هاهم از همین موضوع تلاش های انحصار امتیازات بیشتر به نفع این یا آن ملیت سر چشمه گرفته واگر امروز قرار برآن باشد که یکی از اقوام وملیت های محروم دیروزی با احراز مقامات بهتر در امتیاز گیری بجای آن نیروی انحصار گر قبلی قرار گیرد. آیا این قرار گرفتن در فوق میتواند گره گشای مشکل جامعۀ ما برای همیش وبرای همه باشد؟
البته که نه!
زیرا واقعیت این است که، هیچ یکی از واحد های قومی موجود در افغانستان با چسبیدن به امتیازات دولتی وبیروکراتیک وانحصار نمودن صوری حاکمیت دولتی به نفع خود نمیتواند خود خوشبخت وسعادتمند باشد ودر کنار خود دیگران را سعادتمند سازد.
زیرا سعادت وخوشبختی امر انتزاعی ومنحصر به افراد وگروه های معین اتنیکی در یک جامعه نیست وضرورتی است همگانی و تا زمانیکه یک فرد در یک جامعه از حقوق خود محروم باشدآن جامعه جامعۀ استبدادی است و مستبد ،خود وبه اندازۀ استبداد شونده در قیداسارت .
آنچه که اکنون نگران کننده است این نیست که همچون گذشته ها هزاره و یا اوزبیک از هویت منکوب شدۀ خود گریزان باشد وبرای نجات اززیر بار زندگی اهانت بارنخواهد که از خود بودن خود سخن گوید، بلکه برعکس برجسته شدن بیش از حد این رجوع، درنبود تعریف های مشخص عدالت اجتماعی وهمزیستی عادلانه با دیگران است، آن طوریکه شهید مزاری با بیان اشتراک متساوی الحقوق چهار ملیت سخن گفته بود.
شکل گیری جبهۀ مردم افغانستان با بر نامۀ غیر متمرکز سازی حاکمیت دولتی وانتخابی ساختن ارگانهای محلی دولت گامیست بس بزرگ، ولی باید است یاد آور شد که قبل ازهمه کامیابی آن نیازمند اتحاد وهمبستگی صادقانۀ نیرو ها واحزاب عضو جبهه است با کسب پشتیبانی آگاهانه وصادقانۀ مردم وبعد هم یک بر نامه ریزی دقیق وحساب شده که منجر به حل دایمی مسآلۀ نابرابری های قومی، منطقوی، زبانی، نژادی وغیره در آیندۀ افغانستان شود.
غیرمتمرکزسازی قدرت درحاکمیت دولتی با مفهوم توزیع عادلانۀ قدرت دربین اقوام وملیت های ساکن این سرزمین نظر به شعاع وجودی هریکی آنها صرفاً با تغیردادن نظام ریاستی به نظام پارلمانی وبوجود آوردن مقام صدارت وتقسیم قدرت بین صدر اعظم ورئیس جمهورنمیتواند عملی باشد، چنانچه این تجربه را مردم ما از حکومت های پارلمانی دورۀ ظاهر شاه، داوود وبعداً داکتر نجیب بخوبی باخود دارند وخوب میدانند که در یک همچون شرایطی بازهم صدراعظم را کی تعیین خواهد کرد وآن صدر اعظم برای کی خدمت خواهد نمود.!!!
تجربۀ جهانی از سرنوشت کشورهای چندین ملیتی همانند افغانستان، نشاندهندۀ آن است که فدرالیسم هیچ بدیلی برای حل نابرابری ملی در این چنین جوامع بخود ندارد ودرجامعۀ افغانستان نیز نمیتوان از آن احتراز نمود.
راه وپیام شهید مزاری به نسل های امروز وفردا همین است وخواب شمس گونه اش هم چنین. پس بیایید درین راه صادقانه وقاطعانه مبارزه نماییم وبا قرارگرفتن آگاهانه وراستین راه اتحاد عملی همه خلق های محروم کشور را مساعد سازیم تا عدالت را برای همه بدور از هر نوع برتری جویی ها وانحصار گری ها مهیا ساخته بتوانیم.
این سرزمین زادگاه مشترک همۀ باشندگان آن است. پس بگذارید که درین گهواره وگور همگانی، هر کسی مالک سرنوشت خود باشد، کار خود کند ونانی را که محصول دست رنج اوست تناول نماید و هیچکس از نابرابری نسبت بهمدیگر رنج نبرد.
باز هم میبینم که شهید مزاری با آن قامت افراشته وسیمای ملکوتی سرود شمس میخواند واز مردم خود دعوت میکند که خوابش وتعبیر راستین آنرا بخوبی دریابند!
صحبت خودرا با خواندن این شعر کهن از محمد زهری که درزمان اسارت در زندانهای مخوف پلچرخی طی سالهای ۱۳۵۷ و۵۸ با دیدن کشتار های جمعی شباروزی بهترین وصادق ترین فرزندان مردم خود، با صدا های لرزان، گرفته وحزن آلود همۀ همسلولی ها باهم میسرودیم بپایان میبرم:
عنوان شعر است:
به فردا
به گلگشت جوانان
یاد مارا یاد دارید ای رفیقان!
که ما در ظلمت شب،
زیر بال وحشئ خفاش خون آشام،
نشاندیم این نگین صبح روشن را
به روی پایۀ انگشتر فردا
وخون ما
به سرخئ گل لاله
به گرمی لب تب دار عاشق
به پاکی تن بیرنگ ژاله
ریخت بر دیوار هر کوچه
ورنگی زدبخاک تشنۀ هر کوه
ونقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری
واین است آن فرند نرم شنگرفی
که میبافید،
واین است آن گل آتش فروزشمعدانی،
که در باغ بزرگ شهر میخندد
واین است آن لب لعل زنانی را،
که میخواهید
وپر پر میزند ارواح ما
اندر سرود عشرت جاوید تان،
وعشق ماست لای برگهای هر کتابی را،
که میخوانید!
شما یاران، نمیدانید،
چه تبهایی تن رنجور مارا آب میکرد.
چه تبهایی بجای نقش خنده داغ میشد.
وچه امید هایی در دل غرقاب خون نابود میگردید.
ولی ما دیده ایم اندر نهان دورۀ خود
سر آزاد مردان را فراز چوبۀ دار
حصار ساکت زندان
که در خود میفشارد نغمه های زندگانی را
ورنجی کاندرون کورۀ خود میگدازد
آهن تنها
طلسم پاسداران فسون هرگز نشد کارا
کسی از ما
نه پای از راه گردانید،
نه در راه دشمن، گام زد.
وآن صبحی که میخندد بروی بام ها تان
واین نوشی که میجوشد درون جام هاتان
گواه ماست، ای یاران
گواه پایمردی های ما
گواه حزم ما، کاز رزم ها جانانه تر شد
تشکر از حوصله مندی شما در شنیدن این سخنان آشفتۀ من.

Tags
About the Author

Leave a comment

XHTML: You can use these html tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>