نمايشنامه ی انتخابات در يک پرده
|
داستان ها |
||
|
||
|
گنجشک های خاکی رنگ لب بام به نظرم دیگر چیزی نمانده است که در بارهء آن هراسی داشته باشم. همهء دلهره ها و اضطراب ها که سال های دراز مرا می خوردند، اکنون احساس نمی شوند. شاید آن ها سرانجام د رخوردن و نابود کردن من موفق نشده بودند و خود نابود گشته بودند و یا در حالت دیگر،آن ها پیروز شده بودند و من ناکام. در هر حال نمی دانم چه واقع شده است.............ادامه داستان |
||
|
آفتا ب از کدام سو دمیده بود قادر مرادی آقای انجنیر نمی دانست که آن روز آفتاب از کدام سو د میده بود . نمی دانست که خانم داکترچرا پس از سال ها به این فکر افتاده است که آن روز برسرکار نروند ودرباغچهء حویلی شان میز ومنقلی ترتیب دهند وشبی را دور از هرگونه سروصدا و سودای دنیا سپری کنند و از این در واز آن بام باهم گپ بزنند......................ادامه داستان |
||
|
نمايشنامه ی انتخابات در يک پرده «
جوان روستايی 32 ساله ، لاغزاندام ، قد
بلند.
|
||
| کارد ، خون ، قصاب داستان از قادر مرادی | ||
| شاخه ها ی نبات در مه ء حمام قادر مرادی | ||
|
||
|
گل هايی که مار می شدند فضا خاکی وخاکستری می شود . نور آفتاب هم خاکی وخاکستری می شود . خاکستری خاکی می شود.همه چیز رنگ می بازد . گل ها وسبزه ها هم خاکی رنگ وخاکستری رنگ می شوند . دیوار ها ودروازه ها هم خاکی وخاکستری رنگ می شوند.............ادامه داستان. |