داستان ها

صــد ا ی بــر ف

قادر مرادی 

برف . برف عزیز، می دانم که تو برفی . برف . ما سال ها چشم به را ه تو بودیم ای برف ...  مگر تو نمی شنوی صدای برف ؟ صدای برف ، ببین ،  هنوز صدای برف می آید . من می شنوم . تو هم می شنوی ، خیال می کنی نمی شنوی . صدای برف ، صدای برف ازبیرون می آید . صدای خفه است . برف خفه کی  کارش را  می کند . مانند دزد ها ، سرو صدایی ندارد

گنجشک های خاکی رنگ لب بام

به نظرم دیگر چیزی نمانده است  که در بارهء آن هراسی داشته باشم. همهء دلهره  ها و اضطراب ها که سال های دراز مرا می خوردند، اکنون احساس نمی شوند. شاید آن ها سرانجام د رخوردن  و نابود کردن من موفق نشده بودند و خود نابود گشته بودند و یا در حالت دیگر،آن ها پیروز شده بودند و من ناکام. در هر حال نمی دانم چه واقع شده  است.............ادامه داستان

آفتا ب از کدام سو دمیده بود

قادر مرادی

  آقای انجنیر  نمی دانست که آن روز آفتاب از کدام سو د میده بود . نمی دانست  که خانم داکترچرا  پس از سال ها به این فکر افتاده است که  آن  روز برسرکار نروند  ودرباغچهء حویلی شان  میز ومنقلی ترتیب دهند  وشبی را دور از هرگونه سروصدا و سودای  دنیا سپری کنند و از این  در واز آن بام باهم  گپ بزنند......................ادامه داستان

نمايشنامه ی انتخابات در يک پرده

« جوان روستايی 32 ساله ، لاغزاندام ، قد بلند.

سه مرد ديگر نمايندگان يکی از حوزه های محلی انتخابات رياست جمهوری اند. مرد اولی سن بالاتر از 45 دارد و ريشش تراشيده ، دومی جوانی است در حدود 35 ساله که ريش تنکی دارد و سومی جوان 14 يا پانزده ساله روستايی که کلاشينکوفی با خودش دارد. مرد اولی و دومی بکس و دوسيه با خود دارند. لباس ها و ساختمان موهای سر شان نمايندگی از نيمه شهری بودن شان ميکند...
.ادامه داستان

کارد ، خون ، قصاب                                                         داستان  از قادر مرادی
شاخه ها ی نبات  در مه ء حمام                         قادر مرادی 

گل هايی که مار می شدند

فضا خاکی وخاکستری می شود . نور آفتاب هم خاکی وخاکستری می شود . خاکستری خاکی می شود.همه چیز رنگ می بازد . گل ها وسبزه ها هم خاکی رنگ وخاکستری رنگ می شوند . دیوار ها ودروازه ها هم خاکی وخاکستری رنگ می شوند.............ادامه داستان.


Home