سیطره جوئی
فاشیزم قبیلوی وادامۀ جنگ درافغانستان
بخش دوم {قسمت پنجم
حسن پیمان دیپلومات ومتخصص امور زراعت مقیم نیویورک
20 / 11 / 2008
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا+ فرصت نیاورد که جهان پربلا
کند «حافظ»
ریشه یابی ، علل وانگیزه های ادامۀ جنگ وفجایع وبقای استبداد درافغانستان
امیرعبدالرحمن خان نوشته است :( عساکرمن تا چهار روز خزانه و اموال امیرشیرعلی خان
را غارت نمودند{ص94تاج التواریخ } این امیر به غارت وتاراج های خود افتخارمیکند
ودرجای دیگر مینویسد: {قلعۀ موسوم به « اونچی » را به سبب اینک اهالی آنجا ازفروختن
آذوقه بمن خود داری کرده بودند تاراج نموده آذوقۀ بیست روزه تحصیل کرده بودم ص92تاج
التواریخ} ، بناءً با تحلیل وارزیابی ازپس منظر وقایع ناگواروننگین مملو ازجنایات ،
فساد ، استبداد ، و فجایع امرا و سلاطین جباردرتاریخ زمامداری شان میتوان به این
نتیجه رسید که : تاریخ امرا ، سلاطین خود کامه وشاهان مستبد ومطلق العنان تک قومی {طایفۀ
سلطنتی} وحاکمیت دیکتا توری مرکزی خاندانی ، سراسر تاریخ جنگها وفجایع ، تاریخ غارت
ودزدی ، تاریخ قتل عام ونسل کشی ها وکشمکش های خونین قبیلوی بوده ، زیربنای اساسی
وخطوط وظایف حاکمیت آن را نژاد پرستی ، قوم پرستی ، وفاشیزم قبیله تشکیل میداده است
. حاکمیت های قومی ملیتاریستی که برمعیارهای خویشاوندی ، تباری و مصلحتی بیدون
معیار های علمی وشایسته سالاری شکل میگیرد هدف نخستین آن پیاده نمودن پلانهای
شؤنیستی با تکیه به " لشکرو شمشیر" برای سرکوبی ، غارت ، دزدی ، ونسل کشی بوده که
این قتل وغارت وفساد واستبداد به زورشمشیر، درتمام نهاد های اجتماعی مشروعیت بخشیده
شده بوده است مستبدین مسلط برجامعه به کشتن وقتل وغارت وفساد کردن وتفتین گری ملی
وتبعیض آمیزبه عیاشی وتن پروری عادت کرده بوده اند ومردم زیر پاشنه های آهنین این
مستبدان ازتوحش و اجباربا نفرت درونی با تظاهربه آنها لبخند میزده اند و این لبخند
آنها بمعنی آن بوده است که این مستبدین مسلط برجامعه همه قاتل وغارت گر اند
ومشروعیت زمامداری را ندارند اما این مستبدین خرد باخته آن لبخد معنی دار را رضائیت
رعیت تعبیرمیکرده اند . استبداد وغارت تنها به امیر عبدالرحمن خان و اسلافش ختم
نمیگردد بلکه پس از اونیز آنهائی که به قدرت رسیده اند همان عادت های شوم اورا بقسم
میراث درخود ودرباریان سلطنی تقویه و تعقیب مینمودند مخصوصاً پس ازبه قدرت رسیدن آل
یحی این استبداد دوران گذشته بیشترخودرا نشان داده است که شمه یی ازاین استبداد
تذکارمی یابد : رژیم طایفۀ سلطنتی و زمامداران خاندان آل یحی که اخلاف جامعه و
اقوام ساکن درافغانستان شاهد آن اند ، شمشیرظلم واستبداد آنقدر درمغزاستخوان مردم
ما فرورفته بود که یک عسکربنام « محاصل» برای حصول مالیات ویا احضار شخصی به ادارۀ
حکام به قریه داخل میشد همه را لرزه میگرفت واین محاصل که بعضی ها آن را سپاهی
وبعضی ها کوتوال میگفتند بهرخانه که میرسید حکم میکرد که گوسفند ذبح کند ویا مرغ
حلال نماید ومرغ پلوآماده کند اگر حکم این کوتوال یا سپاهی عملی نمیشد آنگاه به
اصطلاح مردم روستا او{جول خودرا زیر میگرفت } یعنی با صاحب خانه پرخاش میکرد وحتی
تکمۀ جمپرعسکری اش را میکند ویا قسمتی ازلباسش را پاره نموده ادعا میکرد که صاحب
خانه به وی تعرض کرده لت وکوبش نموده است که حتی لباس عسکری اش پاره شده است ، چنین
عملی درمقابل عسکروسپاهی جرم شمرده شده سبب کند وکش های زیاد میگردید وحتی باعث
بناحق زندانی شدن آن شخص بیچاره میگردید که درحقیقت به عسکر" مرغ پلونپخته بود" این
محاصل چوبکی {بیدون تفنگ} که بعض ازمردم اورا« احوالدار» میگفتند بشمول قاضی ، حاکم
، مامور وپولیس آنها به ذرایع مختلف وبراه انداختن توطئه ها ودسایس زمینه های اخاذی
ازمردم را برای خود مساعد میساختند وثروت اندوزی مینمودند ومردمان محلات تحت حاکمیت
خودرا گاوشیری نام گذاشته بودند با وجود آنکه ازاین فجایع عمال حکومت مقامات بالا
مطلع بودند اما طبق قضاوت مردم این حاکمان ومسئولین ادارات هرکدام به آمران مربوطۀ
شان حقداری میکردند یعنی آنچه اخاذی کرده بودند مقداری را به بزرگان خود میدادند
مردم میگفتند اگرحقداری نمیکردند ازوظیفه تبدیل شده به دربدری وسرگردانی مواجه
میشدند . این نوع استبداد خشن وسیاه دوران زمامداری های مطلق العنان شاهی را که با
خونریزی ها ، فجایع بینظیرهمراه بود با نسل کشی ها ی دهۀ اخیرحکومت فاشیستی طالبان
ونسل کشی های انها درشمال و غرب افغانستان مقایسه کرده عده یی ازشاه پرستان آن را
دورۀ طلائی یاد مینمایند وهواداران سینه چاک طایفۀ سلطنتی میراثی ظاهرشاه با تلاش
های مذبوحانه تبلیغات مینمایند که ظاهرشاه مستحق لقب با با ی ملت بودن است
ومیخواهند بصورت تحمیلی آنرا بالای ملیت های غیرپشتون نیز بصورت تحمیلی بقبولانند
وبه باباها ، امیران، ظل الله های دیگرکه همه دردوران حاکمیت شان بخون رعیت خودرا
غوطه داده اند مشروعیت ببخشند تا نسل کشی ها ، اعدام ها ، زندانی کردن ها ، به غل
وزنجیرکشیدن ها وقین وفانه کردن ها وتیل داغ نمودن های این دوران سیاه سیاسی
واستبداد زیر پرده ها مستور بماند درحالیکه آنچه درطول چهل سال فرمانروائی
ظاهرشاهبرمردم تحمیل گردیده است برای همۀ اقوام افغانستان اظهرمن الشمس است وکسی
اعم ازفاشیستان ومستبدان خاندانی نمیتوانند آنرا پنهان نمایند ، فجایع کنونی ، جنگ
وخونریزی، تعصبات قومی ونژادگرائی وتبعیض زبانی وفرهنگی موجود درافغانستان ازهمان
دوران حکومت طایفۀ سلطنتی ناشی میکرد د که امروز به جامعۀ افغانستان به میراث مانده
که علل وانگیزه های بیشترآن درریشه های تاریخی زمامداری های استبدادی وسلطنت های
میراثی تک قومی نهفته بوده واژ آن سرچشمه میگیرد بگونۀ مثال دموکراسی قلابی یا
دموکراسی تاجداردوران اختناق ظاهرشاهی که در(شمارۀ 22 سال1357شمسی} مجلۀ ژوندون تحت
عنوان { شمه یی دربارۀ چگونگی تلاش رژیم دیکتاتوری خاندان اغواگر نادری وناگزیری
پیروزی انقلاب دموکراتیک ملی } بقلم نگارندۀ این سطور به نشر رسیده بود وبعد ازنشر
قسمت دوم آن بی موجب توقف داده شد چند سطری ازان را دراینجا نقل میکنم : ایجاد
حادثات الم انگیزسوم عقرب1343ش توسط سردارولی و حادثات غم انگیزروزهای تاریخی
23ثوردرمکتب ابن سینا وتجاوزبی شرمانه سربازان "کلاسفیدان " سلطنتی درحریم پوهنتون
وسرکوب بیرحمانۀ محصلین ومحصلات واستاذان شریف وسایردانش آموزان وطنپرست معارف،
انحلال غیردموکراتیک اتحادیۀ استاذان ومحصلان ودسایس وتوطئه های ضد قانونی و ضد
دموکراتیک برعلیه ایجاد اتحادیۀ کاریگران ، دهقانان زحمتکش و مامورین پائین رتبه
واجیران وسایر زحمتکشان که بخاطر خواسته های قانونی وآزادی های دموکراتیک خود به
مبارزات اصولی وانقلابی دست زدند ولی مؤقتاً همه یکی پی دیگری سرکوب وبه دسایس
مختلف ازهم پاشان وپراگنده ساخته شدند ...دموکراسی قلابی شاه به اصطلاح رهبری
حکیمانه شد وبه دموکراسی تاجدارمبدل گردید وبالاخره فاشیزم ، انارشیزم ، بیروکراسی
، بی بند وباری ، لجام گسیختگی ، بیکاری ، فقرکشنده ومزمن، ظلم وبیدادگری ، اختلاس
ورشوت ستانی ، ستم وزورگوئی ، قاچاقبری وطنفروشی ، وغیره مفاسد وانحرافات دیگر
اجتماعی ازاین دموکراسی به اصطلاح تاجدارشاه به ملک ما روئید وازان منشأ گرفت{
ص61ش22مجلۀ ژوندون نوشتۀ حسن پیمان } هواداران سینه چاک رژیم شاهی مجنون وار این
دورۀ رکود زیرتاثیر استبدادرا "دورۀ آرام طلائی" میشمارند وحتی استبداد و نسل کشی
طالبان را این عاشقان دارای خصلت فاشیستی ، قهرمانی برای ایجاد حکومت تک قومی
قلمداد مینمایند که نفرت انگیز است ، دراینجا ملاحظه میشود که افراد دارای اندیشۀ
قبیله یی وسنتی پیش ازآنکه تغیز پذیر و دارای اندیشۀ تحول طلبانه باشند با هزاران
رشته باتفکرات عقبماندۀ سیستم قبیله یی پیوند ناگسستنی دارند وتلاش برای بقا ی این
روابط اجتماعی ابتدائی وبدوی را همانند اسلاف شان ادامه میدهند وبسیاری ازاین قبیله
پرستان تا زمانیکه ظاهرشاه نفس میکشید درآرزوی احیای رژیم شاهی وبه قدرت رسانیدن
ظاهرشاه کمافی السابق بودند ظاهرشاه نیز با همان کبارت سنی که داشت با این تارخام
بسته بود هیچگاهی به صراحت نگفت که علاقه به قبول مسئولیت را بحیث شخص اول مملکت
ندارد همیشه میگفت من ازپیشنهاد ملت استقبال میکنم اما سرانجام همه آرزوهایش یکجا
با خودش به خاک سیاه دفن گردید . شؤنیزم درپوشش دموکراسی : درنظام های دموکراتیک
وملی که بیشترنقطۀ امید ومرجع دفاع ازمنافع خلق ها شمرده میشود ، اهداف واندیشۀ
شؤنیستی یا ملیت گرائی وقبیله سالاری دران چگونه خودرانشان میدهد ؟ برای یافتن پاسخ
به این سوال به نکات آتی توجه نمائید : دریک جامعۀ عقبمانده بشکل قرون وسطائی ،
ماقبل فیودالی ونیمه فیودالی عنعنوی سنتی مثل افغانستان کلیه نهاد های آن درتمام
عرصه ها ازاین عقبمانده گی ها متأثر می باشد واین نهاد ها که درواقعیت امر، کاملاً
کور وجامد بوده ازتمدن وتحول مطلقاً بی بهره مانده ویگانه عاملی اند که مانعی و سدی
را در روند تکامل ورشد آن جامعه بار می آورند وهرگاه درهمچو جوامع سنتی غیرعقلانی "
مبارزۀ اجتماعی که سرچشمۀ تکامل تضادهای اجتماعی است" با تمام مفهوم علمی آن درهمچو
جوامع به پیروزی نیز برسد ، حکومت ملی ودموکراتیک ازراه قهر آمیز ویا مسالمت آمیز
نیز برقرارگردد ، قدرت سیاسی به حزبی ویا گروهی که خودرا متعلق به اقشار وطبقات
زحکمتکش جامعه نیزقلمداد نماید وبه نفع آنها شعار های داغ نیزبدهد برسد ، اگر این
قدرت حاکمۀ سیاسی ازبسترتعصب تک قومی جامعۀ قبیلوی عنعنوی سنتی برخاسته باشد ،
بخصوص رهبری کلیدی آن ، همه خصوصیات سنتی قبیلوی و ذهنیت خود محوربینی اتنیکی وتک
قومی را رها نکرده باشد ، نمیتواند به خواسته های حزبی خود ویا دولتی مردمی بگونۀ
دموکراتیک وبیدون تعصب قومی ونژادی سنتی پاسخ اصولی وقانع کننده بگوید وبه هراندازۀ
که چهرۀ خودرا با آوردن تغیرات ظاهری وتصنعی بگونۀ دموکراتیک آرایش بدهد ویا بگونۀ
سمبولیک چند شخصیت ازاقوام محروم جامعه را بشکل نمایشی درموقعیت های پسیف وغیرکلیدی
بگمارد نمیتوان آنهارا دموکراتهای واقعی گفت چنانچه این عمل درافغانستان بعد
ازانقلاب ثوربمشاهده رسید که این نوع حاکمیت ملیت گرائی سنتی قبیلوی به هیچصورت
نمیتواند دیگرگونی وتغیرات بنیادی را که مطابق اهداف وآرمانهای مترقی که برمردم
تعهد نموده اند درنهاد ها ودربنیاد جامعه وارد آورند . این نوع مبارزۀ اجتماعی یا
طبقاتی بسیار به زودی به مبارزۀ نسل کشی وتصفیۀ قومی وراسیزم منجر میگردد چنانچه
درزمان حاکمیت طالبان درولایات غربی وشمالی افغانستان وحتی درکابل به دستور
فرمانروایان طالبان صورت گرفت این به آن معنی است که رهبران گروها وحزب سیاسی
برخاسته ازبستر قبیلوی وسنتی ازاصول مبارزۀ طبقاتی ویا اجتماعی منخرف میگردند ونه
تنها ازحل تضاد های اجتماعی عاجزمیمانند بلکه باعث بروزتضاد ها وتنش های فاجعه
انگیزی میشوند که نمونه های آنرا درافغانستان به کرات مشاهده کرده ایم که درحقیقت
این دیگر گونی های سیاسی بمثابه روبنائی بوده که با ذهنیت تعصب آمیزعنعنوی وسنتی
جامعۀ قبیلوی با همان قوت خود باقیمانده وبا تمام نهاد های جامعه مزج وبافت خورده
است ونیروی رهبری کنندۀ آن ازهرقماشیکه باشد بنا بر خصوصیات و ویژه گیهای سنتی
وقبیله سالاری که با خود به ارث آورده ، نمیتواند ازتار عنکبوتی جامعه کهن سنتی
خودرا برهاند وبالاخره به همان بسترقومی ونژادی خود می لمد واستبداد همانطوریکه بود
درجامعه باقی میماند . درکتابی بنام افغانستان قلمرو استبداد درمورد تغیر وتبدیل
آدم ها ورژیمها که خصلت وماهیت آن تغیر نکرده آمده است : {صحنه همان صحنه کهنۀ
تاریخ است صرف تماشاگران آن نو میشوند .... تاریخ قبیلوی قبرستان کهنه ها نیست ،
این تاریخ مدفن نو ها است ، و ما مالکان همین تاریخ استبدادیم ، چه فرق میکند که
سهم ما درین تاریخ قربانی شدن برای استبدادبوده است ؟ ص74 تالیف دایفولاد) ازاین
نوشته مستفاد میگردد که دراینجا بازی های سیاسی صرف انتقال قدرت سیاسی ازیک دست
بدست دیگر ویا ازیک مستبد بدست مستبد دیگرهمان تبارویا همان نژاد صورت گرفته وبا
گزینش روشهای مختلف سیاسی با چهره های مختلف ، همان قدرت سیاسی که اسلافش داشت
دوباره آنرا متصرف میشود همان انحصارقدرت وهمان مناسبات ستمگرانه دوباره به شکل
دیگری ایجاد میگردد یعنی همان طوریکه گفته شد استبداد ازبین نمیرود بلکه صرف
مستبدین چهره عوض میکنند ، بازهم این حاکمیت ازهرقماشی که باشد { مترقی ، ملی ،
مرتجع} درخدمت قوم خود وبر محوراتنیکی خود می چرخد وازمنافع همان قوم وتبارخود دفا
ع مینماید حتی درزیر نقاب مترقی و دموکراسی میتواند مطمئینانه نیا ت شوم شونیستی
خودرا درپروسۀ فعالیت ها ی سیاسی اجتماعی ، اقتصادی وفرهنگی تحت شعارهای مثل { وحدت
ملی ، برابری ، عدالت ، قانونیت ، اصولیت ، دموکراسی ، وتامین حقوق مساوی بیدون
تبعیض وامتیاز ...وشعارهای دلچسپ دیما گوژیک وفریبندۀ دیگروبا قیافه های تجدد خواهی
وعدالت پسندی آنچه دلش میخواهد انجام بدهد چنانچه پس ازسقوط داده شدن حکومت طالبان
تا امروز مقامات رهبری دولت قبیلوی افغانستان انجام داده اند باید اذعان داشت
تازمانیکه درساختار دولت تغیرات نیاید و خصلت آنرا تغیر داده امکانات عملی برای
قابل اجرا بودن تسا وی حقوق تمام اقوام ساکن درافغانستان بوجود نیاید ودرهرولایت
کادرهای کاردان وبومی منطقه ازطریق آرای مردم بصورت انتخابی زمام مسئولیت منطقه را
بر عهده نگیرند مسئولین ولایات که خارج ازمنطقه بوده برای اجرای امورگماشته شنوند
حیثیت دست نشاندۀ حکومت مرکزی را داشته نسبت نا آشنائی با خوب وخراب محیط به یک آدم
بیکاره یی مبدل گردیده درحل هیچ مشکلی موفق نخواهد بود ومنطقه زیرفرمان شخص نا آشنا
با مردم ومحیط به هیچصورت نمیتواند به شگوفائی برسد چنانچه این تجربه ازدوران
حاکمیت چهل سالۀ رژیم شاهی درافغانستان وجود دارد .
پایان قسمت پنجم