تاثیرات ناگوار انحرافات تاریخی و گزارشی از کتاب جنبش مشروطیت در افغانستان تألیفی استاد هاشمی

  داکتر عنایت الله شهرانی

در قضایای سیانسی و ریاضیات، چون علوم مثبته بشمار می آیند؛ نویسندگان و محقیقین قدرت یا حق مبالغه و تحریف را ندارند و آنچه  را که نتیجه میگیرند، آنرا در اختیار خواننده یا پژوهشگر میگذارند.

در قسمت علوم اجتماعی باید گفت که البته همه رشته ها و ساحات از اهمیت زیاد برخوردار میباشد، مگر در خصوص چهار مسلک عوام و خواص میگویند که اگر قاضی،مؤرخ،داکترو معلم از روی احساسات وسطحی نگری رشته های خویش را عملی سازند، گلیم جامعه چیده خواهد شد. چون در این بحث در بارهء ((تاریخ)) نوشته می شود از آن سبب بهتر است مسؤلیت یک مؤرخ را از زبان شخص مؤرخ و آنهم استاد سید سعدالدین هاشمی بخوانیم:

((از آنجائیکه ادعا های شان با مدارک و اسناد معتبر کتبی و اصول گرای  همنوایی و سازگاری ندارد و تلاش اینکه خواسته اند حدسیات شانرا به کرسی یقین بنشانند، قابل اتکاء نبوده و پذیرش آن قابل تأمل است))(ص 66 آریانا برون مرزی شمارۀ دوم 1384هجری ش).

استاد هاشمی علاوه میدارد که  به اثبات قول خود باید مؤرخ به صفات ذیل تحریرات خود را تهیه بدارد:(( با اعتقاد این قلم در باز نویسی و باز نگری های تاریخی با اتکاء به طریق پیشروان تاریخ مانند بیهقی، بیرونی، ابن خلدون و امثالهم بانقد اسناد و مدارک معتبر که شرط عمدۀ کار مؤرخ است ، اشتباهات بزرگ تاریخی،تحریف ها، جعلیات، گزافه گویی ها تصحیح شود و استناد با آن واقیعت ها بیرون کشیده شود. تا حد توان کوشش به خرچ داده شود  تا از غرض ها و تعصب ورزی، احساسات شخصی روشنفکری، گرایش های فردی ، فامیلی، قومی ومنطقه یی دوری جسته به عوض منطق خود، منطق تاریخی را که از شروط عمدۀ مؤرخ  و تاریخ نویس علمی است جایگذین آن ساخت))( همان شماره مجله).

با گزارش چند سطر بالا بگونۀ مقدمه در بارۀ تاریخ مشروطیت در افغانستان تألیفی  استاد هاشمی در این اوراق به چهار بخش توجه میگردد. اول در عمومیات تاریخ نویسی در افغانستان دوم و سوم درخصوص متن وواقعیت های تاریخی کتاب مذکور و در پایان ارزیابی و نظریات بی طرفانه و ارایۀ بعضی پیشنهادات.

یکی از مشکل ترین موضوعات فرهنگی در افغانستان نا آگاهی مردم در باره ء هویت هامیباشد ؛ و این معضلۀ جانکاه یک مشکل است که از جانب حکومت ها  ودست اندر کاران فرهنگی  در طول سالهای زیاد عمداء ویا ناخود آگاه انجام یافته است.

درمملکت ما اتنیک های مختلف چون تاجیک ها، پشتون ها ، تورک ها، هزاره ها، نورستانیها، بلوچ ها ، عرب ها و نیز اقلیت های چون پشه یی ها ، پراچیها، شغنی ها، اشکاشمی ها، واخی ها، مغول ها، زیباکی ها، سنگلیچی ها و غیره با زبانهای مختلف، رواج ها و عنعنات مختلف و حتی با عقاید متفاوت چون اهل سنت و الجماعه، جعفریه (دوازده امامی)، اسمعیلیه و هنود بسر می برند که بسی از آنها نه خود را می شناسند و نه تاریخ وطن را و نیز مؤ رخین آنهارا در واقعهء گذشته شریک نساخته اند.

آنگاه که احمد شاه بابا ی ابدالی بعد از واقعۀ قتل نادر شاه افشار به زور و قوت اقوام مختلفهء افغانستان از روی شواهد زیاد تاریخی چون توارخ نادری، احمد شاهی و غیره به مقام پادشاهی افغانستان  فعلیه رسید، این تخت نشینی آنطورنبود که وی بر اسپی سوار شده و به قندهار آمده و پادشاهی را بدست آورد. بعضی ها بران اند که چند نفر دیگر که کاندید پادشاهی بودند ولی نظر مردم به احمد شاه بابا بود ولذا وی را به پادشاهی قبول کردند. که درین گفتار تأمل کامل و تردید وجود دارد.بدون تردید احمد خان مرد هوشیارو دانایی بود که نتها توانست یک حصۀ افغانستان را منظم و آرام سازد، بلکه به هندوستان به سیاق و روش شاهان و شهنشاهان قدیم افغانستان چون غزنویان، غوریان، و تیموریان (بابریان) حملات انجام داده و البته نه به آن پیمانه که دیگران کردند. باز هم میتوان اورا یک شخصیت با کفایت و کاردان حساب کرد و کسی بود که به زیر دست و فرمان شاه مقتدر و باکفایت چون نادر شاه افشار تربیه شده و کار هارا آزموده  و اصول جهان داری و جهان گیری را آموخته بود.

در سراج التواریخ به نوشته ء مورخ عالی جاه وطن فیض محمد کاتب هزاره، مؤرخ رسمی دربار امیر حبیب الله، احمد شاه ابدالی در ملتان (پاکستان کنونی) تولد یافته و بعدأ با اقاربش به هرات آمده و سپس به دربار پادشاه فارس راه یافته است.

ما مردم افغانستا که احمد شاه بابا را (( ابدالی)) میگوئیم  در کلمه ((ابدال)) سوالات وجود دارد و بعضی ها چون استاد حبیبی گویند که این کلمه از یفتلی، هفتالی و هپتالی مأخذ است واین تنها به یک صورت تحقق پیدا میکند احمد شاه را از نسل سیتی ها و از تورکستان چین بشناسیم. در غیر آن اگر او پشتون باشد که به یقین هم است باید به یفتلی ها نسب داده نشود، زیرا هنوز بقایای یفتلیان در وطن ما به تورکی اویغوری صحبت مینمایند.

درمیان راه پشاور و راول پندی  منطقه ایست که در آن (( زیارت حسن ابدال)) قرار دارد و شاید اسلاف احمد خان ابدالی متولیان ویا از مریدان حسن ابدال بوده باشد، کلمه((ابدال)) اصلأ از لغات عربی و در اصطلاحات آنرا بصورت مبالغه می آورند و میگویند که ((وی مرد بی بدیل است)) وشاید هم از این مفهوم گرفته باشد در غیر آن نسبت دادن به مرد شریف، صالح و نیکو کار ویا مطابق ترجمهء فرهنگ عمید ((مردان خدا))خواهد بود. در این جا فر هنگ عمید بدون در نظرداشت (الف باکسره و یا الف با فتحه) ترجمه کرده است ولی در غیاث الغات چنین آمده (( گروهی از ولیاء که حق تعالی عالم را به وجود ایشان قایم دارد و آن همه در عالم هفتاد شخص اند چهل بدر شام و سی کس در جایهای دیگر، یکی از اینان بمیرد دگر از مردم بجای او مقرر شود)). اگر احمد شاه ابدالی به دو توجیه اولی ((ابدالی)) گفته نشود، شاید وی ارتباطی به حسن ابدال داشته باشد که غالبأ حسن ابدال ازهمان جملۀ هفتاد اولیا الله باشد وگذشتگان و یا اجداد احمد شاه به این ابدال و یا شاید به ابدال های دیگر مرید و یا ارتباط داشته اند؛ طوریکه گفته آمد شاید به نسبت  اطوار و کردار خوب احمد خان را لقب ((ابدال)) ،چون((در دران)) داده باشند. طوریکه میگوئیم((خادم دین رسول الله)) ویا((المتوکل علی الله))یا (( ضیاء المت و الدین)) و غیره.

اگر احمد خان ابدالی را پشتون بشناسیم طبعأ او بزبان پشتو میگفته و می نوشته و یقینأ تورکی را که به زبان نادر افشار بوده و فارسی را که جهان شمول است میدانسته و شاید هم اگر وی پاکستانی و اجدادش از پاکستان امروزی آمده اند بزبان اردو آشنایی داشته است.

باید دانست که یک اندازه اشتباهات وبی اعتمادی ها از نوشتن تاریخ احمد شاه بابا آغاز می یابد مثلأ کسی اگر اورا پاکستانی (ملتانی) ویا هندی بگوید چه هنگامه های برپا خواهد شد، در حالیکه درتاریخ معتبر وطنمان وی راملتانی آورده است. و چونکه او پشتون و در افغانستان پشتون ها زیاد اند اورا ((بابا)) میخوانند، در حالیکه بابر شاه در اندیجان تولد و در کابل پادشاه شده است و همزبان های او در افغانستان کثیر و نمیتوانند اورا ((بابا)) خطاب کنند. هم چنان هستند غوریان و غزنویان و محمود غزنوی که از مادر زابلی و خود غزنیچی بود و عظمت امپراتوری او زبانزد قاطبهء مؤرخین دنیاست،اورا بابای افغانستان نمی شناسیم، پس از قرینه چنین برداشت می شود که تاریخ را با صداقت ننوشته اند و قضاوت های عادلانه در آن انجام نیافته  است و ازهمین تخطی ها و انحرافات ریشه های تعصبات قومی آب میگیرد.

چون افغانستان در جوار خود مملکت همسایه دارد گاهی هم تواریخ ساختگی و مبالغات آنها تاثیرات بدی را بداخل کشور ما وارد می سازد.

اگر چه مملکت پاکستان کشور جوان و تازه تشکیل یافته از افتخارات تاریخی محروم میباشد ولی بگفته پروفیسو هاشیمی آن (( شهر فتنه ها و دسایس)) هیچ وقت دست از مداخلات بر نمی دارد.

ایران همسایۀ دیگر ما که تاریخ آن بدون تاریخ افغانستان و تاریخ افغانستان بدون تاریخ آن نمیتواند مکمل باشد چونکه وقایع و قضایای مشترک زبان و فرهنگ مشترک را در طول تاریخ کهن داشته ایم. بگفتهء یک نفر دانشمند ایرانی به اسم محمد امینی در جریدهء ((ایرانیان)) و غیره منابع در حدود دهزار سال اتراک در ایران حکم راندند ولی در زمان حکم روایی دو شاه متأخرشان با تبلیغات زیاد به نفع یک طائفهء ایرانی ها به یک صد و هشتاد درجه تغیر جهت دادند و تنها ایرانی یا آریایی را محکم گرفتند. وهمه خوبی های جهان را به ایرانی نسبت دادند. وهمینطور بود افغانستان پیش از احمد شاه ابدالی بدست تورک ها بوده که درآن حکومت ها هزاره های وطن نیز اشتراک داشتند.

اگر حکومت های متأخر افغانستان بدست تورک هامی بود،به هر شکل که می شد افغانستان را مال خالص خود می شمردند و هم چنان به ترتیب گفته ء بالا اگر حکومت های متأخر افغانستان بدست تاجیکان می افتاد همه را چون ایرانیان، منسوب می ساختند به یزید گردها، ساسانیها، ودیگر آرئیایی نژادان و تبلیغات به اشرافیت آریایی ها چنان ادامه می یافت که کسانیکه اعصاب ضعیف داشته و با نزدیک ساختن خود به آریانا همه خویشتن را به آریایی منسوب می دانستند. بدون اینکه اندک ترین تفکر به اصلیت آدم و یکی بودن آن بنمایند و حقیقت دارد که بگوئیم جمعیت انسانی از یک مبدأ نژادی برخاسته اند که شاید هزاران سال  بیک فرهنگ مشترک و زبان مشترک زیست نموده باشند.

مثلأ بنی اسرائیل با آنکه از هر حیث از جملهء سرداران بشریت محسوب می شوند، یکی از پشتون های دانشمند آنطرف سرحد وطن مان بنام شیر محمد ابراهیم زایی  بفرمان حاکم انگلیسی درهند کتابی را بنام ((تاریخ خورشید جهان)) نوشت و قاطعانه ثابت ساخت که جمله پشتون ها از نسل اسرائیلی می باشند وخویشتن را منسوب به اسرائیل میدانند، ولی چون در افغانستان موضوع حکومت و اقتدار داشتن است از آنرو ارواح شاد استاد حبیبی و دیگران این قوم شریف را به آریایی ها نسبت می دهند و شاید هم آریایی باشند و منظور ما تنها در اینجا تو ضیحات است و نه تثبیت و نسبت دادن های قاطع، و چه رسد به آنکه همه را از هزاره ها گرفته  تا کوشانی ها و یفتلی ها  به آریایی نسبت میدهند و در این باره بخوانید آثار استاد فقید حبیبی را و مقابله کنید با کتاب های  تواریخ خورشید جهان، امپراتوری صحرانوردان رنه گروسه و دیگر منابع انگلسی و غیره.

روزی این نویسنده متوجه  مردم غلزایی ها و خلجی ها  شد و به کتاب حدودالعالم مراجعه نمود و اصل و نسب این قوم نجیب را به ترکی های خلجی نسبت داده شده یافت و بعد از آن مقاله ء پرمحتوای شادروان استاد عبدالاحمد جاوید را در باره نسب و نژاد غلزایی ها در(( آریانای برون مرزی ))مطالعه نمود. وسپس در بعضی جاهای دیگراین موضوع را پیگیری نموده بعدأ در مقاله ای از موضوع ذکر گردید، اما یکی از دانشمندان که ارتباطی به تبار پشتون ها داشت از آن رنج برد، حتی مقاله هنوز به چاپ نرسیده بود که مقالهء مطول را برعلیه این جانب نوشت و گفت که غلزایی ها منزلهء یک ((سر)) را دربدن پشتون ها دارد و اگر سر آن گرفته شود به این مردم چه می ماند. پس از همین جاست که به گفته مورخ فضیلت مآب استاد هاشمی به تاریخ، این موضوعات صدمه وارد مینماید در حالیکه این همه پژوهش ها فقط برای درک حقایق و جستجو از پی ا صالت ها می باشد و مشکلات ما اولأ از جانب زعماو بعدأ ازطرف علما تولید میگردد و تاریخ خصوصیات خود را از دست میدهد.

آقای شبانکاره یی  درکتاب مجمع الانساب محمود غزنوی را از نسل یزید گرد ثانی میداند و یزید گرد را، بصورت ماهرانه به چین فراری می نماید و بعدأ اولاده او را سبکتگین و بعدأ از آن سلطان محمود کبیر می سازد. در حالیکه بارتولد در ((ترکستان نامه))میگویدکه ((سبکتگین در آغاز یک تورک کافر بود)) وبعدأ به بهترین مسلمان شهرت یافت وهم چنین محمد امینی ایرانی می فرماید: ((محمود غزنوی نخستین پادشاه دورهء اسلامی است که از او با نام سلطان یا د شده است.  شایان اشاره است که  اگر چه سبکتگین ، پایه گذار این سلسله  و پدر سلطان محمود به روایتی قبیلهء ترک برسخان(برسغان) و به روایتی دیگر از ترکان قرلق برخاسته و جای تردید نیست که در جنگ قبایل ترک اسیر شده و به برده فروشی درچاچ (تاشکند امروزی_شهرانی) فروخته شده و از آنجا به غلامی الپتگین از فرمان دهان نظامی سامانیان در آمده است با این حال پادشاهان غزنوی تبار نویسان دربار خویش را برآن داشتند که تبارنامهء جعلی برایشان بنویسند و تبار غزنویان را به یزید گرد سوم ساسانی برسانند))(ایرانیان شمارهء 246 آمریکا).

وقتی کتاب ((ابوریحان بیرونی)) که توسط یک دانشمند ایرانی تحریر یافته بود بدست این نگارنده رسید، اولتر از همه در صدر کتاب نوشته شده بود که ((به سلسلهء بزرگان ایران)) بعدأ بخاطر که او را صبغه ء ایرانی گری داده و شرعی بسازند، چنین نوشته اند که البیرونی در خانهء یک ایرانی به مانند چوپان گوسفند چرانی کرد، چون که او از بیرون قریه تصور می شد، مثل که ما اکنون خارجی میگوئیم به وی نسبت ((بیرونی))  را دادند در حالیکه شاید هم البیرونی به ایران پای نگذاشته باشد و البیرونی اصلأ و حقیقتأ در جایی بنام ((بیرون)) در اوزبکستان فعلیه تولد یافته و شهکاری های خود را بدربار سلطان کبیر محمود غزنوی نوشته و هم در آنجا گذشته است که او نه به ایران چوپانی کرده و نه تخلص خویش را به معنی ((خارجی))انتخاب نموده است و اصلأ تخلص خویش را بمفهوم جای تولد خود گذاشته که اکنون نام آن در ترکستان(خوارزم)ورد زبانهاست، درین باره مراجعه کنید به ((جغرافیای...))حبیبی صاحب.

دریکی ازکتابهای تألف این نگارنده  نام معلم ثانی ابو نصر فارابی ذکر یافته بود، مهتمم کتاب بخاطر یکه اورا از افغانستان ثابت نماید نوشته بود(( ابونصر فارابی افغانستانی))، و در مجلهء گلبرگ  شمارهء هشتم چنین آمده بود(( زمونژ نو میابی ابونصر فارابی.... چه په اروپا که الفارابی شهرت لری (د افغانستان دننی فرایاب)دوستنکه یا و سیج په نامه سهمه کسی زیژی دلی اوهلته لوی شوی دی)). در حالیکه این نوسندگان ((فاریاب)) افغانستان را با (( فاراب)) ترکستان نتوانستند فرق نمایندو او در فاراب تورکستان تولد ودر جوانی جانب بغداد رفته و کلمهء ((دوستکند)) به اصطلاح آنطرف آمو بمانند تاشکند، سمرقند، ویارکند و غیره مشابهت دارد و ما اگر اورا به ناحق افغانستانی بیاوریم مفاد آن در چیست؟

د ه ها شخصیت ایرانی که دانشمندان عزیز ما می باشند حضرت خداوندگار بلخ ویا مولانای رومی ثم بلخی را محظ فارسی زبان وضمنأ عارف ایرانی گفته اند، درحالیکه آن بزرگوار خودش فریاد بر میداردکه (( نیمیم زترکستان نیمیم ز فرغانه)) بدین شکل صد ها مشکلی را در می یابیم که مؤرخین و نویسندگان یااز روی احساسات و یا از روی تعصب واز روی عناد .یا از روی خوش آمد به زعما ویا از بیخبری و نا آگاهی به فرمودهء جناب استاد هاشمی به تاریخ ضرر رسانیده و مؤثقیت وقایع را از بین می برند.

مثال های دیگری داریم که در قسمت مشکلات تاریخی اثر دارند. تا زمان امیر عبدالرحمن خان سرحدات افغانستان به صورت رسمی و یا جدی تعین نشده بود، افغانستان و ساحهء آن را گاهی مؤرخین بزرگ وگاهی هم کوچک می نوشتند. اگر چه امیر شیرعلی خان صفحات شمال را بنام ترکستان درجریدهء شمس النهارذکرمیکند ولی بمجردیکه امیر عبدالرحمن پادشاهی اش را ازجانب انگلیس قبول شده یافت، خود را بنام(( پادشاه افغانستان و ترکستان))  معرفی نمود و این نشانه هنوز در روضه شاه ولا یتمأب مزار شریف وجود دارد وچه رسد به کتب معتبر دیگر در حالیکه صفحات شمال وطن را تورکستان صغیر میگفتند ولی اکنون نام تاریخی اش را عمدأ از بین برده شمال ویا بنام های دیگر یادش مینمایند. و همین عبدالرحمن پنجده و بدخشان را به رایگاه به روس ها بخشید و بر خط دیورند قرارداد صد ساله امضأ نمود، چونکه خودش پشتون بود وسعی کرد که درصفحات شمال از قوم خود را آورده برایشان خانه و جای دهد. اما این شخص جاه طلب وقتی میدانست که موقفش در خطر است ازقتل پشتون های بیچاره دریغ نمی کرد مثل قتل مولوی عبدالرحیم قندهاری  در خرقهءمبارک.

یک موضوع بسیار مهم که قابل یاد آوری میباشد اینست که زمانیکه کتاب ((ریاض الالواح)) مرحوم شیخ رضای خراسانی  را میخواستند به چاپ برسانند یکی از مؤرخین اول وطن با یک خطاط مشهور مطبعۀ دولتی که اصلأ از یک ولایت می باشند هردو در کتاب خانهء عامهء کابل کتاب را چنین اصلاح کردند.((هرجاییکه کلمهءترک)) آمده بود آن را(( تره ک))، آنجایکه ترکستان آمده بود آنرا((صفحات شمال وغیره به سیاق خط مرحوم  خراسانی جعل کردند وبجا خواهد بود برای تأئید این قلم پژوهشگران به آرشیف ملی مراجعه فرموده ، به گفتهء ما مهر تأئید بگذارند، این شیخ رضای خراسانی که از نوابغ روزگاربود در هنر شهرهء آفاق داشت وکتاب دیگرش که ((خزائن السکوک)) نام دارد هردو را نوشته و نقاشی هم کرده که یکی از افتخارات بزرگ وطن می باشد. چون این کار را ((انجمن تاریخ )) مملکت ما انجام داده ، پس باید دانست که آب ازسرچشمه درتاریخ نویسی گل آلود است.

دراین روز ها کتاب ((پرزندانی خاطرات تبصری))که در باره ء کتاب خاطرات ارواح شاد محمد هاشم زمانی نوشته شده است از طبع برآمده و در آن به تعداد سی و دو نویسنده و صاحبان صلاحیت در قضاوت به کتاب ها که اکثریت آنها از قوم نجیب پشتون میباشند در نوشته های خود از پادشاه و اعیان دربارش داغ ها و بسی جگرخونی ها نشان داده اند، درحالیکه پادشاه و اعیان او پشتون محمد زائی اند و از آن چنین نتیجه گرفته می شود که پادشاه تنها می خواهد  پادشاه و آمر باشد و اگربداند که یکی از برادرانش ویا شخص دیگری ازملیت پشتون روزی دعوای بزرگی و سلطنت نماید آنرا به مانند امیر عبدالرحمن ازریشه برخواهند کند. چنانچه که مرحوم میر زمان خان که یک مجاهد پشتون بود وبر حصول استقلال در مقابل کفارغزا و فعالیت های زیادی را با اقاربش انجام داد، بمجردیکه حکومت دید که وی شخص با نفوذ می باشد، اورا با بیش از یک صد نفر اقارب و دوستانش به امر پادشاه و محمد هاشم خان بزندان انداختند که بعد ازطی  سالها  زندان نیم شان مرده و نیم دیگر نیم زنده از حبس رها و بعدأ تبعید گردیدند.

سرورانرا بی سبب میکرد حبس       گرد نان را بی خطر سرمی برید

دلیل پادشاه با این سربریدن ها چنین است که می گوید این کسانیکه سر بلند می نمایند، آنها گستاخان می باشند که هوای مقام سلطنت را بسر می پرورانند:

باز گستاخان ادب بگذاشتند                     تخم کفران و حسد ها کاشتند

بخوانید دو کتاب اول و دوم پروفیسور سید سعدالدین هاشمی را که محمد نادر شاه خان چقدر اولاد معصوم و بیگناه وشجاع قوم پشتون افغانستان را سر برید و بیاد بیاورید عبدالرحمن لودین و دیگر را. خود کامگی ها البته به شاهان تعلق نمی یابد، بلکه تعداد زیادی ازجوامع بدین امراض تعصب و خود بینی گرفتار می باشند. خصوصأ کسانیکه حس تفوق طلبی دارند و یا احساس کمبودی را در روان خویش می یابند که با لاخره عقده هایشان می ترکد و بشکلی از اشکال یا بخود ، یا قوم خود و یا سمت و منطقه ء خود توجه نموده  دیگران را فراموش و نادیده می گیرند مثلأ در این باره چند مثال ارائه میگردد:

باری که مقالۀ جنجال بر انگیز((نظام سیاسی آینده ء افغانستان)) نشر شد به نظر میلیون ها شخص موافق و صد ها هزار دیگر مخالف منفعت تصور میگردید. چون که در افغانستان یک تاریخ مؤثق نوشته نشده و از جانب دیگر اقوام خود ها را بخوبی نمی شناسند و یک نظام ثابت با قاعدهء وسیع و دموکراسی واقعی وجود ندارد، از آن سبب چند مثال از عکس العمل های منفی مردم وطن مانرا بسیار مؤجز تحریرمیدارم. عکس العمل بسیار زیاد جدی از جانب یک قوم محترم که بر سر اقتدار بودند نوشته شد و تعدادی هم اگر در نسب به آن قوم ارتباطی نداشتند باز هم خود ها را به پای آنها می آویختند تا جای و منصبی را بدست بیاورند،یکی از آنها بخاطر پریشان شده بود که آیا او میتواند طبق سنت فامیلی اش منحیث والی در صفحات شمال مقرر شود؛ یکی دیگر که پدرش از آن طرف سرحد جنوبی آمده و نزد آشنایان منحیث مخبر و جاسوس آنطرف تصور میگردید به نویسندهء مضمون تیلفونی گفت که غیر از قوم ما همه اقوام خاریجی و بیگانه می باشند و ما دست کم پنج هزار سال با ینطرف در این خاک حیات بسر می بریم.

یکی دیگر از هواخواهان که ا صلأ کسی اورا به قوم متذکره منسوب نمیدارد و با نویسنده مقاله هم دوره و هردو یک دیگر را بخوبی می شناختند گفت که نویسندهء مقاله را کسی نمی شناسد و او یک شخص مجهول الهویه می باشد  و اگر اینطور اشخاص تاریخ بنویسند، تاریخ آنها چه ارزشی خواهد داشت؟

خیلی ها دلچسپ است که یک نفر از استادان پوهنتون کابل که باری به مقام ریاست فاکولته طب هم رسیده بود، نوشت که فدرالیزم تجزیه بار می آورد و نویسنده میخواهد از آن تاجکستان کبیر بسازد.

در مثال دیگر یک کسیکه خود را به قوم شریف تاجیک منسوب می دانست چنان بر نویسنده آن مضمون عصبانی و قهر شده بود که در سیستم فدرالیزم منفعت تاجیک از بین میرود و این بزرگوار بحدی به ضد موضوع احساساتی سخن میگفت که همینقدر نمیدانست که تاجیک مظلوم در طول تاریخ چی منفعتی را بدست آورده  بوده ویا داشته است.

یکی دیگر از مصیبت های بی درمان اینست که کلمهء ((منم در جهان)) درمملکت ما حکم میراند، گویا اینکه من از قوم نجیب و تو نا میباشم ، با آنکه صد ها مثال در این موضوع وجود دارد و ضرورت نیست مثالی را در آن باره آورد ولی دلچسپ خواهد بود که مفکورهء تبعیضی و تفریقه اندازی  یکی از اشخاص را که وی به حزب پرچم منسوب و بدوران آنها بمقام ریاست فاکولته رسیده بود، عقده های تبعیضی خویش را پنهان نتوانسته در مجلهء (( آریانای برون مرزی))مقاله ای را به همکاری یکی از هم زبان خویش به مفهوم ((بد منظری...))مردم ترک بچاپ رسانید. از همین جاست که تخم نفاق و تخم دشمنی کاشته می شود و بقرار فرموده پروفیسور هاشمی تاریخ بجای اینکه حق رابیان بدارد ، دست خوش متعصبان قرار میگرد و مسخ می شود و هر کس بقوم مقابل خود چیز ها می نویسد.

شما خوانندگان محترم توجه فر مائید که مدتی زیادی یکی از مجاهدین سربکف بنام احمد شاه مسعود جنگ ها کرد و زحمات زیادی را در راه استقلال انجام داد، بالاخره شخصی بخاطر ضدیت شهرت او کتابی را بنام ((دویمه سقوی)) نوشت و آنرا نشر کرد گویا اینکه از قوم تاجیک یک سقو شاه حبیب الله کلکانی و دوم آن همان مجاهد متذکره می باشد یعنی اینکه هر تاجیک که هوای سلطنت دارد او سقوی می باشد.

یکی از مصیبت هائیکه در قسمت تاریخ نویسی، تاریخ را ضعیف می سازد، تقلید های بیجای وبی تعمق و بدون قضاوت محقیقین از کتب تاریخ است.مثلأ صد ها نویسنده ودها مؤرخ وطن مان از متقدمین خود تقلید کرده  و گفته اند که صابر شاه نام در میان اهل مجلس بعد از فیصلهء مصلحانه ء قندهار خوشهء گندم را بر سر سلهء (دستار) احمد شاه ابدالی گذاشت و گفت که منبعد ترا دردران گویند. شاید این واقعه درست باشد ولی معلوم نیست که آنشخص مجذوب کی بوده و از کجا آمده بود آیا او یکی اشخاص با کرامتی بود که در قندهار می زیست، ویا کسی بود که از خاک هند آمده و یا از ایران  احمد شاه را با آمدن او به قندهار همراهی کرده است؟طبعأ کسانی پیدا شده اند که برایش بمانند سید جمال الدین، شجره ای را تحریر و بچاپ سپرده اند. دوم اینکه احمد شاه ابدالی طوریکه گفته آمد آدم کم عقل نبود که به قندهار بصورت تنهایی و شخصی آمده  و بحضور اقوام پشتون قندهار سرخم نماید و از آنها تقاضا نماید که اورا به مقام پادشاهی برسانند، مثلیکه محمد نادر شاه خان شاه حبیب الله کلکانی را شکست داد و در عقب خود هزاران عسکر وطرفدار استاده بودند که ای مردم اینک مرا پادشاه می گیرید یا اعلیحضرت امان الله خان را، درحالیکه اگر شخصی نام غازی امان الله را بزبان می آورد، دریک ثانیه معدوم و حیاطتش خاطمه می یافت و مردم گفتند که ((صاحبا، محترما))تو پادشاه هستی. احمد شاه ابدالی که سالها جنگ آوری و رزم آرایی را از نادر افشار آموخته بود، آیا درعقب خود لشکر فراوان و مشاورین بزرگ از اقوام مختلفه نداشت و او آنقدر بی عقل بود که اگر درمجلسی کسی میگفت که به عوض او حاجی جمال پادشاه  باشد و او با اعصاب آرام بگوید که بلی درست است.

مؤرخین وطن بازهم یک موضوع را که خیلی حساس و مهم میباشد کتمان کرده اند و نگفته اند که رکاب داران، میرزایان، مشاورین و لشکریان احمد شاه کی ها بودند و آنها متشکل از اقوام مختلف مخصوصأ تورک ها بودند، زیرا نادر افشار که نام اصلی اش نادر قلی بود از مردم ترکمن و دارای سپاه اکثرأ تورک بود و به سیاق نام او بود که سر افسرانش نام های اولاده ء خویش را تیمور قلی و سلیمان قلی گذاشته بودند.

قزلباش ها بقرار حصائیه رئیس قوم قزلباش ها  در افغانستان بنام آقای لطیفی اکنون تعداد شان تقریبأ به یک ملیون بالغ می شود همه از مردم ترک و از ایران آمده اند و لشکری را بدربار صفوی ها تشکیل کرده بودند و از آنست که از آن قبیله  با احمد شاه ابدالی و دیگران همزمان به قندهار آمدند. البته هرگز انکار نخواهیم داشت  که در میان لشکر احمد شاه از قوم دیگر افغانستان تشریف نداشته باشند، طبعأ کثیری از هموطنان تاجیک و یا فارسی زبانهای ایرانی هم موجود بوده اند.

مشاورین قزلباش دولت و حکومت های افغانستان تقر یبأ از یکصد و پنجاه سال با اینطرف در استقرار حکومت های پشتون  تباروطن فعالیت های بیدریغ کردند و  مراجعه کنید و بخاطر داشته بیاورید حرکات امیر دوست محمد خان که چقدرها با این مردم درتماس بوده و همکاری ها یافته است. رکا خانه ء مشهور چنداول، افشار و دها نقطه ء کابل زیبا از همین مردم قزلباش تا کنون پر می باشند، از علی مردان خان مشهور و ظفر احسن خان هم عصر صائب تبریزی تورکانی بودند که به کامگاری بابریان و تیموریان در کابل گام بر میداشتند،میر زاهد هروی از دانشمندان سترگ و مؤظف حکومت کابل که تاجیک تبار وطن بود او نیز بدوره خود ازخادمان بزرگ و وطن مان بوده است.

در این باره هرگز مؤریخ منصفی را سراغ نداشته ایم که بنویسند و اعتراف نمایند و اقلأ بخاطر روشنی و توضیح تاریخ وطن و اقوام که در مملکت ما چه در حراست و چه در فرهنگ کار کرده باشند معرفی نمایند.باز هم امیر عبدالرحمن با همه تعصب با صراحت لهجه در تاج التواریخ می نگارد که مادر امیر دوست محمد خان ترک جوانشیر و مادر محمد افضل خان و محمد اعظم خان ترک طهماسبی بودند ، مادر امیر حبیب الله و سردار نصرالله والدین امیر عبدالرحمن  دختر میر جهان دارشاه در بدخشان و تورک تبار می باشد.

اکنون باید این موضوع را بپذیریم که مردمان وطن مان با پیوند های مشروع  و زندگی های باهمی فرهنگ زیبا و مشترکی را بمیان آورده اند که هیچ فرقی اندر میان مردم ، بجزفرق های ساختگی از متعصبین بد کردار دیده نمی شود. بقول ابوالمعانی بیدل:

درموج و قطره هیچ فرقی نمیتوان یافت                             ای غفلان دوی چیست ما هم همین شما ایم

براستی عالم واقعی با تعصب مخالفت دارد، همین حضرت بیدل ترکی التبار رابار اول علمای بزرگوار پشتون تبار مهر دل خان مشرقی، غلام محمد طرزی، سردارنصرالله خان، سردار عزیز الله خان و دها سردار پشتون در افغانستان شهرت دادند و خداوند همه شانرا غریق رحمت سازد وهمان ملاحبو آخوند قندهاری جد بزرگوار استاد حبیبی  بود که کتاب ((زیچ الوغ بیگی)) را ازتورکی ترجمه نمود.

موضوع جعلیات تاریخ را درافغانستان  نتنها پروفیسور سید سعدالدین هاشمی منحث مؤرخ بیدارو حق شناس دران بحث نموده و نویسندگان را اخطار میدهد تا درست بنویسند و وقایع را جعل نسازند بلکه دیگر علمای وطن از این آفت زمینی و یا ساخته و باخته و بافته ء گزافه گویان رنج میبرند.در شماره 711 هفته نامهء ((امید))یکی از قلم بدستان شهیر بنام عبدالعلی نور احراری از دست تاریخ نویسان و جعل کاران بستوه آمده و مقالهء را زیر عنوان ((تاریخ را باید از سر نوشت)) تحریر و بچاپ رسانید. همچنان دانشمند فرهیخته ء دیگر بنام خواجه بشیر احمد انصاری (خواجه ء انصار) دوکتاب به نام های(( استبداد)) و افغانستان در آتش نفت)) را انتشار داد که اسرار نهانی و پشت پرده های زعما و جعل کاران شانرا فاش و علنی گردانید.شخصیت دیگری از دانشمند گرامی بنام پروفیسور عبدالرسول رهین که تمام عمر خود را درخدمت مطبوعات وکتاب و کتابدارای صرف نموده درمقالهء مشهور خود بنام (( مطبوعات در دورهء زمام داری محمد ظاهر شاه )) رادر مجلهء آریانا ی برون مرزی انتشار داد و پردهء اسرارپنهان را بزمین زد و حقایقی را بعوض جعل در میان اهل فرهنگ و دانش به خوانش گذاشت.

الحمد الله ولمنه با رهبریت علامه محمود بیگ طرزی، شاد روان استاد میر غلام محمد غبار و اینک پروفیسور هاشمی و دیگران که نام های گرامی یک عده دربالا ذکر گردید وعده ءزیادی دیگر مردم ما متوجه راست نویسی و حق گویی می باشند تا باشد که سرنوشت واقعی مردم ما بسوی کشانیده شود که بسود آنها تمام گردد.

اگر گفته های بالا همه به سیاست ربطی داشته اند ولی در این چند جمله ء مختصر در قسمت سیاست کلامی چندی را دربارهء پادشاهان و امیران ارائه میداریم.

این یک امر طبعی میباشد که پادشاهان و حکام بصورت کل سیاست مداران و سیاسیون می باشند و باید گفت که در این حالت مؤرخین ما با احترامیکه بایشان قائل می باشیم خاصتأ در تاریخ زعما متأخر افغانستان ما را به بیراهه میکشانند. وناگفته نگذاریم که منظور ما همه مؤرخین نمی باشند و هدف ما عبارت از آن اشخاص اند که زیر احساسات شخصی آمده ، یا مؤرخین درباری هستند که از ترس حکام ویا به سبب بدست آوردن لقمهء نانی جانب حکام را گرفته بخود و جامعهء خود جفا نموده وتاریخ را نقض مینمایند.

بسیار دور نمی رویم اگر خوانندگان کتاب((شورش کابل)) را که منشی عبدالکریم آنرا نوشته است ، خوانده باشند میدانند که باغازی وزیر محمد اکبر خان یا مجاهد بزرگ وطن کدام اقوام دربرانداختن قوای انگلیس رول داشته اند. هیچ مؤرخی درآن باره از آن کتاب یاد نمی نماید، زیراکه یاران و لشکریان او تنها از یک قوم نبودند  بلکه تورک های افغانستان در برانداختن انگلیس ها با وزیر محمد اکبر خان رول عمده داشتند،چنانچه که جناب آصف آهنگ بقول منشی عبدالکریم گوید: ((جنرال سلتین ، جنرال مکناتن می نویسد: که بااکبر خان یک سپاه قوم دراز تورانی آمد، که بنوشته منشی عبدالکریم و گفته که اینها به هیکل دیو هستند ، قوت فیل دارند وحملهء شیر  از توپ وتفنگ ما هراس ندارند ما زیر برچه آنها بسیار تلفات دادیم، تمام عسکر خود را جمع کرده ایم در بالا حصار و غیرصلح دیگر راهی نیست))امید شماره 119.

درست است که علی حضرت تیمورشاه درانی مرد عیاشی بود ولی از فرهنگی بودن او و دیوانی او کسی بخوبی یاد نمی نماید و شعرای دربار اورا چون میر هوتک افغان وغیره ذکر نمی کنند که به مانند جهانگیر دربار او ازدانشمندان پربوده است؛ فرزند تیمور شاه بنام شاه محمود بخاطر شکست دادن برادرش شاه زمان پادشاه بسیار خوب افغانستان به ایرانیها سرخم نکرد، وباز شاه شجاع بخاطر اعادهء مقام برادرعینی اش شاه زمان خان که هردو از مادر ارمنی بودند و شاید هم از روی جاه طلبی خود را به انگلیس ها تسلیم نمود و مؤرخین ما به شیوه ء یکدیگر و تقلید از هم فقط درپی بد گویی تنها شاه شجاع اکتفا کردند و حتی از دیوان بسیارعالی او و سبک و روش ادبی وی حرفی را درمیان نگذاشتند.

آیا همین دوست محمد که  طرفدارانش اورا ((امیر کبیر)) میگویند نبود که بار اول لقب امیر را درافغانستان سربلند و آزاد پذیرفت، واقعأطرفدارانش نادانسته پیش از کلمهء ((کبیر))کلمهء((امیر))را آورده و امیر کبیر ساخته اند،گویا که اولین بار او بود کلمهء ((امیر)) را به عوض ((پادشاه)) پذیرفت ودراین راه از دیگران گوی سبقت ربود و امارت را استقبال کرد وآن امیر دوست محمد نبود که سرمنشاء بی غیرتی را درفامیلش بمعنی انگلس پرستی آورد، متأسفانه طرفدارانش چه بهانه های برای وی ساختند و تسلیمی او را به انگلیس ها برحق شمردند.شاه محمود و شاه شجاع  با همه بیگانه پرستی بنام شاه می شدند وسر سلسله تسلیم شدگان شاهان بعدی همین ((امیر دوست محمد)) بود که این یادگار منحوس را تا زمان علیحضرت غازی امان الله خان بجا گذاشت. اما از شاه حبیب الله کلکانی شنیده می شد که او الفاظ  ناسزای خود را ازیک طرف تا مسکو و از جانب دیگر تا لندن با آواز بلند میرساند وپروای هیچ یک را نداشت ؛ مگر بدورهء نادرشاه خان وبعد ازآن استعمار و ستثمار شکل ورنگ دیگری را بخود گرفت وبی مورد نخواهد بود که دراین باره خوانندگان را به نوشته های مرحوم میر غلام محمد غبار رجعت بدهیم.

دربارهء مؤرخین معاصر مستقیم و غیر مستقیم سخن ها گفته شد، اما از قدما باید گفت که بیهقی شهکاربزرگی را انجام داد که متأسفانه چندین قسمت نوشته هایش مفقود الاثر می باشند و شاید هم کتاب های مفقود شده آن توسط وزیر محمد گل مومند در ترکستان افغانستان به آتش گذاشته ویا طعمهء دریای جیحون شده باشند.

زین الخبار یا تاریخ عبدالحی گردیزی، طبقات ناصری نوشته ء منهاج سراج جوزجانی، فضایل بلخ (هرسه کتاب مذکور توسط استاد بزرگوار تاریخ پروفیسور عبدالحی حبیبی تعلیق و تحشیه و بچاپ رسانیده شده اند) حدود العالم،تاریخ سیستان، نوشته های ابو ریحان البیرونی کتاب های قابل اعتماد وطن ما می باشند.

چند جلد کتابیکه بدورهء تیموریان هرات تحریر یافته، بابر نامهء ظهیرالدین محمد بابر، همایون نامهء گلبدن بیگم (دختر بابرشاه) که معلومات بسیار دقیق  و مؤثق از دوره ء تاریخی قرون هشتم و نهم دارند، تواریخ احمد شاهی و نادری و یک تعداد نوشته های چون اکبر نامه، نوای معارک، شورش کابل تألیف عبدالکریم تاریخ مقیم خانی و غیره اگر بسیار دقیق باشند، اقلأ می توانند زوایای بسیار تاریک تاریخ وطن را روشنی بدهند اما در قسمت کتاب((تواریخ خورشید جهان)) تالیفی شیر محمد ابراهیم زایی باید ذکر کنیم که گاه گاهی این نگارنده وبعضی های دیگر از آن بصورت مأخذ استفاده نموده ایم، مگر دراین اواخر گفته شده است که بعضی کسان مغرض با تشبث بی جا و منفی در صوبه سرحد گفته اند که آن کتاب من بعد ببازار عرضه نگردیده و تجدید چاپ هم نشود. چون که در باره نژاد قومی از اقوام وطن چیز های گفته است.

تاج التواریخ از گفتار امیرعبدالرحمن ، سراج التواریخ تالیفی مرحوم فیض محمد کاتب  هزاره، عین الوقایع تالیفی محمد یوسف ریاضی هروی، چند کتاب دیگر بزبان انگلیسی نمایانگر تاریخ وطن درقرن اخیر می باشند.

شادروان احمد علی کهزاد، روشنی های زیادی را در خصوص تاریخ وطن گذاشته ولی توجه خاص اورا در کلمهء ((آریانا)) بوده و علاقهء زیاد به معرفی ملیت های دیگر نشان نداده. دوره ء این مؤرخ تصادف میکرده بدورهء رقابت های زیاد از نظر زبان و نام ونژاد با ایرانی ها.استاد عبدالحی حبیبی که عالم بی بدیل و مؤرخ با نام و نشان بودند، اما در بعضی اوقات توجه شان خاص بطرف یک ملیت بوده  که دراین مقاله از آن بزرگوار یاد آوری های زیاد نموده ایم.کتاب (( هنر عهد تیموریان)) استاد عبدالحی حبیبی ازیادگارهای زرین اوست و در آن کتاب بجز از حق گویی به هیچ چیزی توجه نکرده است و استاد در حدود  بیش از هشتاد کتاب  نوشته است. شادروان میر غلام محمد که اورا درین اواخر قهرمان تاریخ نویسی می شناسند، حقا کی با تهور زیاد بسی مسائل که شاید هرگز کسی نمی نوشت،تحریر داشت. میرصدیق فرهنگ کتابی را که تحریر کرده با وجود یکه ارتباط به دربار داشت استقبال زیاد گردید. مرحوم مولوی استاد عبدالروف فکری سلجوقی کتاب های زیادی را تعلیق وتحشیه و تآلیف نمود،((مزار هرات اورا)) طور نمونه بیاد خوانندگان میگذاریم.استاد بزرگوار پروفیسور عبدال شکور قندهاری در حدود یکصد کتاب که چندی ازآن درمورد تاریخ میباشد بیادگار گذاشت.پروفیسور میر حسین شاه خان علاوه از تعلیق و تحشیه((حدود العالم)) تألیفاتی زیادی بجا گذاشت،اینک پروفیسور سید سعدالدین هاشمی علاوه از تألیفات متعدد در تاریخ دو کتاب ماندگارو پرمایه که مؤثقیت دارند بچاپ رسانید. دانشمندان دیگری چون جلال الدین صدیقی، سرورهمایون، حضرت صاحب فضل غنی مجددی، داکتر نصری حق شناس ،پروفیسور داکتر حبیب برشنا(بزبان جرمنی) وغیره کتاب های خوبی را برشتهء تحریر آوردند که قابل قدرو یادیاوری میباشد. چند جلد کتاب به ارتباط تاریخ این نگارنده که غیرمسلکی می باشد به رشته ء تحریر درآورد که اگر خوب باشد می توانند اقلأ ریفر نس  و یا معلوماتی اندک داشته باشند.

ای کاش در افغانستان یک عده مؤرخین بصورت تیم تاریخ افغانستان را بشکل درست می نوشتند ویا اینکه هنوز که هنوز است آمادگی این کار خطیر را در نظر بگیرند وامید است در آینده این آمال برآورده شود وتوکلت وعلی الله.

درکاروان مؤرخین ذکرشده که شاید تعدادی فراموش این قلم شده باشد، استاد سید سعدالدین هاشمی از جملهء همان نخبه نویسندگان و مؤرخین با انصاف می باشد که حرف  حرف و کلمه به کلمه اش بی سند آورده نشده اند.به اثبات قول خود خواننده را به مقدمهء کتاب مشروطیت و مقالهء (( باز تاب وقایع تاریخی افغانستان در اسناد محرم اندیا آفس لندن)). در مجله ء آریانای برون مرزی بمدیریت پروفیسور رسول رهین وغیره رجعت میدهیم. امید وارم این شرح و بسط مطول بخوانندهء محترم خستگی نیاورد. زیرا به بهانهء نقد و بررسی چیزهای را گفتیم که بعضی ها نگفته بودند.

 

2

 

مقدمه ء بالا بخاطر رسیدگی بهتر درکتاب ((نخستین کتاب در بارهء جنبش مشروطیت خواهی درافغانستان))بود. اما دراین مبحث، توجه ما بصورت مشخص تر برسرکتاب مشهور می باشد که در روی صفحهء اول پشتی نوشته شده: تالیف و تجدید نظر پوهاند سید سعدالدین هاشمی. به تعداد دوهزار نسخه به سال 2004 م به ظرفیت365 صفحه با صحافت خوب ودیزاین عالی درمشهد مقدس به چاپ رسیده است.

کتاب((نخستین کتاب دربارهء جنبش مشروطیت خواهی در افغانستان))(در ربح اول قرن بیستم) با چهرهء دورهء جوانی علامه محمد بیگ خان طرزی  آغاز و باچهرهء درخشان میر غلام محمد غبار بپایان میرسد.

آغا صاحب استاد هاشمی اهدای کتاب را اینطور می نو یسد:(( اهدا به معتقدان، حامیان،پیشگامان و مبارزان افغانستان برای آزادی ، دموکراسی، عدالت اجتماعی،جامعهء مدنی،حقوق بشر،رفاه و ترقی اجتماعی)). درصفحه ء بعدی عکس اولین شمارهء ((سراج الاخبار)) راکه به همت والای پدرمطبوعات سردارمحمود بیگ طرزی تاسیس شده در ج نموده است.

کتاب متذکره طوریکه ازنامش پیداست درحقیقت دنبالهء کتاب جنبش مشرطه خواهی درافغانستان می باشد،با تفاوت های اینکه  کمی ها و کاستی های جلد اول را درین جلد تکمیل کرده و معلومات زیاد دیگررا با موضوعات و عکس های جدید آورده اند.

آنچه را که باید دراین کتاب پیش از موضوعات دیگر بدان متوجه شویم اینست که چرا استاد هاشمی درعنوان کتاب خود کلمهء((نخستین)) را گنجانیده اند، وآن علتی دارد.با آنکه پیش از استاد محترم مقالات متفرق در بارهء مشروطه خواهی تحریر یافته  بود ولی کسیکه بار او اکثرمسائل و وقایع مشروطه خواهی را در افغانستان جمع و زیر یک عنوان منحیث کتاب مستقل تهیه داشته استاد هاشمی بود. مگر با تأسف تمام کتاب شان از محدودهء پوهنتون کابل چندان بیرون نرفت و نظر به تقاضای زمان باید هم چندان معرفی نمیگردید و گرنه کتاب ورد زبانها قرار میگرفت بمانند نوشتهء مرحوم غبار کتابش یک دورهء جنبش را میگذشتاند.

نوشته های استاد عالیجاه عبدالحی حبیبی و سید مسعود پوهنیار هم دربارهء مشروطه خواهی می باشند و در هردو جلد ((افغانستان در مسیر تاریخ)) و در کتاب(( افغانستان در پیج قرن اخیر))قضایای مشروطیت بصورت گسترده توضیحات داده شده است. اما استاد هاشمی به معلومات  شخصی و حافظوی اتکاء ننموده ، بعد از پژوهشات و تحقیق و تعقیب  زیاد با تهیهء اسناد مؤثق کتاب اول مشروطه خواهی را تحریر نموده است. وناگزیر در هردو کتاب عنوان مشابه را لازم دیده ورنه میتوانست بدونام مختلف عنوان داده شوند.

نوشته های این کتاب  به توسط پوهاند هاشمی  که زیادتر وقایع یک یا دو نسل پیشتر را نشان میدهد، سعی گردیده که باکسانیکه زنده مانده و وقایع را بچشم سر مشاهده  کرده اند درتماس شده ومعلومات جمع و بعدآ مقابله نمایند و به مؤثقیت کتاب بافزایند. ازجانب دیگر نسخه های سراج الخبار، مکاتیب و یادداشت های دوران پیشتر را نشانه های آن، با منابع و مأخذ داخلی و خارجی چون اندیانا آفس لندن و آرشیف های دیگر مأخذی میباشند که مؤلف محترم مراجعه نموده اند.

آمده است که ((از کوزه همان تراود که در اوست))دربخش مقدمه راجع به صحت نوشتن تاریخ استاد هاشمی میفرماید: من به این باورم که  اگر واقعیت های تاریخی برپایهء اسناد ارزنده واصیل تنظیم نشود وتاروپود مندرجات ریسمان پوسیده شایعات و بعضی از شهرت های نا پایدار وروایت های حاکم بهم تنیده گردد، درخور اعتماد شایان استناد نیست. ارائه اسناد تاریخی با تعدیل و تحلیل آن بسود این یا آن از هر محقق و پژوهنده ای که باشد عادلانه نیست جعل، مسخ، گزافه گویی، شایعه ها وروایات غرض آلود، ستایش بی حقیقت و مذمت بی پایه ازارزش و اعتبار می کاهد... همین نویسندگان بنا به گرایش های خاص که ریشه در احساسات وعصبیت های قومی دارند، عوامل اصلی وعمده را نادیده میگیرند و باگزافه گویی وافرط گری جز افزون برای اشتباهات تاریخی، کاربیشتری انجام نمیدهند))(ص:ب و ج).

از روی افکار و نظریات این مؤلف محترم که درسطور بالا گذارش داده اند، دانسته می شود که آنچه دراین کتاب بقلم خودآ ورده اند، مؤثق و با اسناد و قابل اعتماد می باشد و چنانچه که باردیگر می فرمایند: ((بر بنیاد این باور تا حد توان کوشیدیم ازاین عمل  که ارزش و اعتبار علمی اثر را خدشه دار می سازد پرهیز و دوری جویم ونیز اصل امانت و دقت تمام و ضبط و نقل مطالب را تاحد امکان دراین اثر رعایت نمایم... که سیمای گذشته واهمیت این جنبش را ترسیم میکند و بادلایل استوار و بااتکاء اسناد معتبر، شایعه ها را لرزان می نماید...))(ص : ج).

در این مقدمهء مختصر کتاب جلد دوم مشروطیت پروفیسور هاشمی گفته اند، که سعی کرده اند از مبالغات، تحریفات و تخطی خود را دور داشته باشند، بآنهم از روی تواضع و بزرگواری فرموده اند: (( از آن جا که هیچ  اثر نمی تواند کامل باشند به تناسب مختلف ، کمبود ها و نواقص میداشته باشد، ومحتاج باز نگری میباشد، ازاین روبرای تکمیل کمبودها ، این کتاب در اختیار خبره گان رشته،  فرهنگیان فرهیخته،محققان جدید و اهل نظر قرار میگیرد تا دربارهء آن تحلیل ها، داوری و قضاوت روشن بینانه و عمیق نموده، کمبود ها و نارسایی های آن را تکمیل و...))(ص:د)

تفاوت نوشته ءا ستاد هاشمی بایک تعداد دیگر نویسندگان اینست که دیگران میگویندکه ((اشتباهات شان را خوانندگان ازروی بزرگواری نادیده بگیرند)) ولی استاد هاشمی منحیث یک معلم دانشمند و متواضع  میفرماید که اشتباهات را برملا و برآن پژوهش و غور مزید گردد.

ناگفته نگذاریم که مقدمهء کتاب، یکی از پیشگفتار های بسیار  جامع می باشد که واقعأ آنرا می توان آیینهء واقعی متن مطول کتاب دانست و معلوم است که مقدمه را بعداز تکمیل کتاب با غور وتعمق زیاد تحریر کرده اند.

فصل اول:

عنوان این کتاب را مؤلف ((سراج الاخبار افغانیه یا آشیانهء آزادیخواهان)) گذاشته و آنرا یکی از راه های خوب حرکت ها و جنبش ها  خصوصأ جنبش مشروطیت میداند. درآغاز بحث ها استاد هاشمی منحیث یک مؤرخ بیدار و حقنگر شهنشاء بزرگ شرق سلطان محمود غازی را ((سلطان کبیر))میخواند. سپس تماسی به شخصیت بزرگ محمودطرزی گرفته، طرزتفکر و شخصیت وی راکه  چطور با اندوخته های سیاسی، علمی، سیاحتی وتماس با بزرگان دیارعرب و عجم شکل گرفته  معرفی میدارد. مؤلف منشأ افکار ونظریات مشروطه خواهی را به سید جمال الدین اسد آبادی نسبت میدهد و در صفحات بعدی ملاقات های هفت ماههء محمود طرزی را از زبان خودش می آورد که این ملاقات ها مؤثرترین ومحرک ترین درانکشاف حرکات سیاسی محمود بیک طرزی بشمار میروند. استاد هاشمی یکی از اشارات استاد حبیبی را دربارهء بیک صاحب (محمود بیک طرزی) بدیدهء اغماض نمیگیرد ودلایل را برآن نشان میدهد. بعدأ مقام والای ایشان یا سردارواقعی  وطن را درحرکت دادن بسوی ترقی وتعالی مردم افغانستان از طریق مطبوعات، خاصتأ سراج الاخبار شرح میدهد و اززبان محمود بیک خان درقسمت اهمیت جراید می آورد: (( خلاصته الخلاصه عرض می شود که از ده جریده ء هفته وار منظم همدم و هم قلم که همگی به یک مسلک و یک خط حرکت قدم می زنند، کار یک لک نفر عسکر را به هر مدعایی که داشته باشید می توانید بگیرید))(ص3 وآن از سراج الاخبار).

استاد هاشمی جملهء بالا را در پا ورقی آورده اند ولی این نگارنده بر آنست که جملهء بالا چون بیداری مردم را درمطبوعات ، سیاست و فرهنگ تشویق مینماید و درحقیقت باعث تحرک مشروطیت میگردد نه تنها باید به پاورقی نمی آمد بلکه دررأس و مقدم متن کتاب قرارمی یافت.

مؤلف محترم بعد از توضیحات سودمند دربارهء سراج الاخبار درخصوص زمزمه های حب وطن، پیکار، آزادی خواهی و دیگر نظریات مفید با تأثیرات مستقیم آن را درارگان استعمار و پریشانی استعماریون به خوانش میگذارد.

درقسمت دوم  مؤلف محترم ، عکس العمل های دول هند برتانوی و روسیهء تزاری را زیر مطالعه قرار داده ، مفاهیمی از نظرات آنها را  بخوانندگان  عرضه میدارد و نشان میدهد که اخبار افغانیه چطور درتورکستان تاثیر انداخته و چگونه وایسرای هند از نشر آن ناقرار میگردد.

استاد هاشمی اشعار انقلابی شادروان مولوی صالح  محمد خان قند هاری را که استاد حبیبی نیز اورا از جملهء سیاسیون مشروطه خواهی معرفی داشته است می آورد. و میگوید که نشر و توزیع سراج الاخبار درهند و روسیه ممنوع قرار داده می شود. و محمود طرزی به حدی در فعالت های و حرکات سیاسی اش انگشت نما شده میباشد که امیر حبیب الله وی را رسمأ اخطار میدهد که اگر نوشته های انقلابی را دوباره به نشر بسپارد از مملکت اخراج خوا هد شد. ونکتهء مهم دیگر اینجاست که استاد هاشمی موقف بین المللی افغانستان را درسیاست تمثیل خوب داده است. از جانب دیگر با آنکه موقف افغانستان و افکار سیاسی یک تعداد انقلابیون  افغانستا را بصورت مشخص دریک حالت بسیار حساس نشان میدهد، درپس پرده مقام و تأثیر کارهای محمود بیک طرزی ونوشته های اورا به کسانیکه عمیقأ متوجه اعمال شایسته اش باید شوند میفهماند.

فصل دوم:

 با مطالعه ء این فصل دانسته می شود که مؤلف پیش ازاینکه فصول کتاب را به اتمام برساند سعی داشته است هر آنچه را که میخواهد درهرفصل ، درج و فصل سازی نماید،همه مسایل داخلی را با موضوعات خارجی در تحلیل گرفته، چنانچه  که درین بخش می آورد: (( جنگ جهانی اول و اثر پذیری آن برافکار روشنفکران اصلاح طلبان و آزادیخواهان  افغانستان)) بعدأ موقف افغانستان را درین موقع  حساس و ورود  هیئت های ممالک مختلفه را با نفوذ آنها درافغانستان و افغانستان را که بر دیگران یا ممالک متحابه اثر میگذارد شرح و بسط  داده و مفاد و مضاد موضوعات را درتحلیل میگذارد.

درصفحه ء 67 فصل دوم استاد هاشمی رول افغانستان را ازطریق رهبر آزادی خواهان هند مهندراپرتاپ چنین می آورد: (( گویا هند برتانوی در آستانهء قیام عمومی قراردارد درچنین فرصت حساس و خطر ناک اگر حمله بر هند از جانب افغانستان صورت گیرد خیلی مؤثر وقاطع ثبت خواهد شد، پلان و طرح مهندراپرتاب مورد قبول واقع شد)). ودراین مورد مؤلف علاوه میدارد: (( از آنجا که امیر حبیب الله و برادرش سردار نصرالله خان از پدر آموخته بودند که با نرمش و سازش سلاح خشم و پرخاش راهم دردست داشته  باشند، بناء سردار نصرالله خان را از داخل ارگ شاهی کشید و به قصر صدارت موجود بنام(( زین العماره)) جا داد تا مردم بتوانند بدون قید نزد او بیایند و هرخان و ملک و روحانی به سهولت باو رسیده بتوانند و تمام امور قبایل را نیزاداره نماید، درصورت لزوم بتواند حرکتی را بوجود آورده و اگر بخواهد جهادی را اعلان نماید وآن را مظهر ارادهء مردم افغانستان جلوه دهد،پس همین ترتیب بود که : امیر حبیب الله تمام معاملات ضد برتانیه را به سردارنایب السلطنه سپرد وخود معاملات به طرفداری انگلیس را بدوش گرفت.))(ص71).

درینجا استاد هاشمی دو مفهوم  عمده را ارائه میدارد: یکی اینکه ((نرمش و سازش)) را از وصایای امیر عبدالرحمن میداند و فکرش شود که امیر عبدالرحمن درمقابل مردم خودخشن و مستبد و درمقابل انگلیس ها نرمش و احترام داشت و آرزوی انگلیس ها هم همینطور از شاه بود. دیگر شاید  ازگفته استاد هاشمی چنین استنباط نمائیم  که امیر حبیب الله واقعأ زیر تاثیر مسلمانان آمده و حرکتی را که دردل برآن خوش بوده از طرف برادرش سردارنصرالله خان که با انگلیس ها خصومت داشت سربراه سازد که دراینصورت او خواسته است هم لعل به رابدست آرد و هم یارش را نیز نرنجاند.

بهتر خواهد بود که این فصل بسیار عمده را خوانندگان درکتاب پیدا نموده و بخوانند و اگر دراین مختصر به هر جمله و پاراگراف تبصره شود ، زیاده تر از متن میگردد.

فصل چهارم:

درین فصل مؤلف محترم کابلستان را که از مرکز عمده و شهر بسیار تاریخی افغانستان میباشد بحیث یکی از کانون های عمدهء فعالیت ها و مبارزات آزادیخواهان هند عنوان میدهد.

وبعدآ بمانند فصل گذشته ارتباطات مردم هند و افغانستان را توضیح مینماید،هم چنان درخصوص جنبش خلافت و فسلفهء آن بحثی مفصل دارد و مسایل را که خواننده بخواندن آن ضرورت احساس مینماید آورده است.

ارزشیکه این فصل دارد اینست که درآن موقف و مقام خلافت واقعی اسلامی ذکر شده و از خلافت صدراسلام تا سقوط خلافت اسلامی تورک ها ی عثمانیه، و طرفداران و مخالفان خلافت، فعالیتهای ضد خلافت از طریق انگلیس ها، حرکات سید احمد غرب گرا تا لارنس عربی جاسوس مشهور انگلیس رابه تحلیل گذاشته است. واحساسات پاک مسلمانان را درنیم قارهء هند و افغانستان با فعالیت های مولانا عبیدالله سندهی ودیگران که تاحدی این مفاهیم درکتاب (( خاطرات ظفر حسین آیبک ))هم ذکرشده می آورد و استادهاشمی درین فصل منحیث یک مؤرخ واقعی با آنکه خود مسلمان خوب می باشد، بیطرفانه و بدون احساسات نظرها داده واز موضوعات بسیار مهم این فصل را مثلأ درص113 از فیصلهء کراچی بریاست محمد علی چنین می نگارد: (( مبنی براینکه ادامه خدمت مسلمانان در ارتش بریتانیا، خلاف شرع است و اگر بریتانیا به ترکیهء عثمانی حمله کند، مسلمانان هند، هندستان را جمهوری مستقل اعلام خواهند کرد)).

انگلیس ها ویک عده اروپائیان که از وجود خلافت اسلامی پرقدرت سخت رنج برده و به تشویش می زیستند بفکرآن بودند که به هروسیله ای شود باید خلافت ازمیان برده شود و متأسفانه بی احساسی یک عده مسلمانان و همسایگان عرب راه فروپاشی شش صدو چند سالهء خلافت اسلامی ترکیه را تقویه نمودند. و ازنوشته ءبالادانسته می شود که واقعأ مسلمانان هند برتانوی درراه تقویه ء اسلام و حمایت شان از مرکز عمدهء خلافت یاخلافت اسلامی ترکیه حمایت نموده  و خود ها را برآن پیوند می داده اند.

مسایل دیگر یکه درین فصل آمده فعالیت های بسیار عمده ء پادشاهان تورک است. اول طلعت پادشاه، انور پادشای قهرمان و جمال پاشا را چه درجرمنی ومناطق دیگر ذکر نموده است. انور پاشا را که مدتی در مملکت جرمنی بسر می برد بنام مستعار(( پروفیسور علی بیک))می شناختند.

درین فصل از جمعیت محصلان لاهوری، تشکیل حکومت جلای وطن هندوستانیها وغیره معلومات داده شده است.

فصل پنجم:

دراین فصل پروفیسور هاشمی ارتباطات روسیه ء شوروی را با افغانستان  بخوانش میگذارد وتخطی های روس را با احساسات پاک مردم افغانستان در مقابل تجاوزات  روس به افغانستان مثل جزیرهء ((رقد)) وتورکستان یا ماورالنهر که اکنون آنرا آسیای مرکزی گویند نشان میدهد. درحقیقت این فصل شرح آغاز کثافت کاری های روسها و افکارشوم استعماری وتعرضات شان در افغانستان و تورکستان میباشد. دراین بخش از سیاست بازی های متلون روس ها ، نیرنگ و زرنگی ها ونیز از محافظه کاری ها وهوشیاری های شان درحفظ روابط جانبین روس و افغانستان ذکررفته است.

درفصل ششم بهتر است یک پاراگراف استاد هاشمی را که زیاده تر توجه شان در فعالیت های انقلابیون و آزاد یخواهان بین کابل و مسکو میباشد بیاوریم: (( درین بخش سعی بعمل آمده تا فعالیت های عمدهء یک تعداد چهره ها و شخصیت های کلیدی انقلابی و آزادیخواه را که در حوادث و رخدادهای خودر مطالعه ء ما اثر گذاشته اند به بررسی و مطالعه قراردهیم، تا باشد جایگاه رفیع و مواضع سیاسی این سیما ها درپویهء فعالیت های سیاسی شان درین منطقه روشن شود(ص170).

راجا مهندرپرتاب، مولوی برکت الله ، مولاناعبیدالله سند هی،ام، ان، رای و غیره از هندوستان انور پاشا و جمال پاشا از ترکیه و یک عده کسان دیگر را جناب هاشمی بصورت جامع معرفی نموده و از موقف و کاروایی شان بیان داشته است که واقعأ می توان از آن معلومات بکرو تازه را بدست آورد.

درفصل  هفتم استاد هاشیمی یا مؤلف دانشمند دربارهء قتل امیر حبیب الله خان معلومات زیاد را ارائه داشته است که در جلد اول هم ازآن بحث شده و لازم نیست که درین مختصر بحث نمائیم.

3

بخش دوم مسئله دوم مشروطیت(جوانان افغانستان)

دربخش دوم، بفصل اول مؤلف محترم پروفیسور هاشمی مرحلهء دوم مشروطیت را از روی جلد اول کتاب مشروطیت شان ترتیب و تنسیق بهتر داده ، عناوین را تفکیک  و موضوعات را بصورت مشخص با فعالین جنبش مشروطیت زیر مطالعه و معرفی قرار داده است. هم چنان ارتباطات و نتایج مشروطه خواهان و افکارمشرطیت را تصریح بخشیده، مرامنامه و طرز کار وفعالیت ها را بصورت نیکو ارزیابی نموده است.مثلأ درص 243چنین می آورد:

(( جوانان افغان)) این مرحله، الهامات خود را ازاندیشه های دوره های مشرطه خواهی قبلی و شرایط جدید ملی و بین المللی عصر گرفته و همین عوامل خمرمایهء افکار اندیشه های آنان را درمرحله ء دوم تشکیل داده بود)).

درقسمت سهم داشتن اقشار مختلف بدوام گفتار بالا مؤلف محترم چنین اشاره مینماید: (( خصوصیت بارز این دوره که دررهبری آن اکثرأ طبقهء متوسط شهری و قشری روشنفکر مبارز قرار داشت آن بود که درترکیب آن نمایندگان اقشار وملیت های مختلفهء کشور شامل بود)).

 درمیان نوشته هائیکه  تا کنون دربارهء مشروطیت و جنبش های آنها هر آنچه که نوشته شده است نوشته های پوهاند هاشمی به محققین توضیحات بسیار مهم روشنی خاص بخشیده که از آن میتوان نتایج خوب بدست آورد.

فرقه مشر سید حسن خان:

پوهاند هاشمی درپاورقی صفحهء 251 بقول مرحوم استاد حبیبی از فرقه مشر سید حسین خان ((شیون)) یاد مینماید. تخلص ((شیون)) درافغانستان زیاد است و طوریکه استاد حبیبی می نویسد شاید تخلص وی ((شیون)) باشد، اما درکتاب((زندانی خاطرات)) نوشته شاد روان هاشم زمانی این تخلص ذکر نگردیده است. مگر از قرار گفتهء سید مسعود پوهنیار، استاد حبیبی وهاشم زمانی واضح میگردد که همه شان دربارهء یک شخص سخن میگویند.

درقسمت جای تولد جنرال سید حسن خان هم اختلاف آمده، آقای پوهنیار وی را ازچارباغ لغمان و مرحوم سید شمس الدین مجروح اورا از ((خوگیانی)) دانسته و از گفتار مرحوم مجروح دانسته می شود که وی سید حسن خان را بهترمی شناخته و چنین میگوید: (( سید حسن فرقه مشر دسید حسین پاچا زوی وو، په خوگیانی که اوسیده)) (ص 234 زندانی خاطرات) پوهنیار، سید شمس الدین پاچا و سید حسن فرقه مشر پا چا، هرسه از جملهء پاچاهان (سادات) می باشند.

 فاجعهء قتل مرحوم فرقه مشر سید حسین را هاشم زمانی از زبان یک مهاجر تورکستانی بنام سلیم از جملهء محبوسین در مجلس که سرپرستارهم بوده تصدیق مینماید و سر پرستار مذکور بوقت واقعهء شهادت و قتل او شاهد عینی بوده است.اگرچه کتاب استاد حبیبی پیش از هاشم زمانی چاپ شده است ول واقعهء قتل فرقه مشر مذکور  را هاشم زمانی بصورت دقیق از زبان سلیم آورده است، چونکه خود مرحوم  زمانی هم درآن وقت یکی از زندانیان بود. مرحوم فرقه مشر سید حسن که بقرار بیان هاشم زمانی ((حسن)) وشاید هم ((حسین)) تخلص داشته، در اشعار خود(( سید حسن)) آورده است.

مثلأ: دازما نصیحت واوره ((سیدحسنه     راشه پریژده داریشتنی و نیا نوری

درجای دیگر می آورد:

ستا احتیاج و ضرر         کوم نا علاج رنجور

دعندلیب په دستو ر         راته فریاد شه منظور

زه (( سید حسن )) ژرا  شیون می دی شعار وطنه   وطنه زار وطنه

از ادبیات بالامعلوم می شود که  استاد حبیبی کلمهء((شیون)) را مصرع آخر گرفته است که به گمان ها درست نمی آید. چون   شعر پشتو و شعر فارسی هردو با شیرنی های مختلف جلوه میکند، در سیلاب ها و اوزان و کنایه ها و نزاکت ها فرقهای دارند، از آنست که شاعر پشتو بی ترس و تکلف می تواند نام  مکمل خود را به ابیات سرودهء خود بیاورد ولی در شعر فارسی اینطور نیست کمتر مشاهده می شود.

مرحوم سید حسین خان فرقه مشر از شخصیت های بسیار مهم معاصر وطن بوده و بامحمد گل مومند همیارویا همدم بوده وچون برخلاف محمد گل مومند، شهید سیدحسن آغا مرد پاک طینت ، با وجدان و وطن دوست بود و بمقابل سردار محمد هاشم که مرحوم هاشم زمانی درکتاب زندانی خاطرات کنایتأ اورا صدراعظم کبیر خطاب می نماید، حقایق را میگفته، ازآن سبب سردار محمد هاشم برسید حسن کینه برداشته توسط داکتر عبدالرحیم اور را درزندان بشکل بسیار ناجوانمردانه با تزریق زهر ببدنش شهید کرده و چند لحظه قبل از شهادتش واقعهء قتل خود را به سلیم تورکستانی که اعتمادی هم به او داشته اظهار نموده است مرحوم سید حسن به سلیم گفته است که واقعهء قتل مرانزدت طور امانت گفته ام وموضوع را به شخص اعتمادی بگو تا وطندارانم از موضوع واقف باشند.

مگر محمد گل مومند بر علاوه اینکه به حکومت تسلیم شد و برادر ششم نادرشاه و محمد هاشم معرفی گردید با سوزاندن و ازمیان بردن هزاران نسخ خطی بزبان های تورکی، فارسی و عربی را که به افتخارات فرهنگی و تاریخی مردم ما تمام می شد، ازصفحات ترکستان افغانستان معدوم ساخت و با تغییر دادن نام های تاریخی به تاریخ و فرهنگ و افتخارات افغانستان بزرگترین خیانت کرده و داغ سیاهی را به وطن عزیز گذاشت که تا ابد تلافی نمیگردد. هم چنان همین محمد گل مومند، با سرسپردگی زیاد به نادرشاه خان برعلیه بزرگترین، شجاع ترین و نامدارنامداران وطن عزیزافغانستان شهید سعید عبدارحمن لودین در مسجد چوب فروشی بد گویی کرد: ((...خودش را کشته، خانه اش را تفتیش وآثار قلمی اش راضبط نمود و آنگاه محمد گل مومند وزیرداخله درمنبر مسجد چوب فروشی کابل بالا شده ونطقی دایر(( به کفر و زندقه والحاد )) عبدالرحمن ایراد کرد و بوتلی راکشیده  به مردم نشان داد و گفت (( این بوتل شرابی است که ازخانهء عبدالرحمن بدست آورده ام )) (ص 310همین کتاب هاشمی)). پس معلوم است که وزیر محمد گل مومند درقتل وقتال و ازمیان بردن بزرگان وطن سهم بارز داشته است. محمد گل مومند درمیان طبقات مختلف و طن یکی از بانیان تعصب و شخص بدنام درفرهنگ و تبعیض شناخته شده است. لطفأ دربارهء این جنایت کارتاریخ به مجلهء((اندشه)) نشریه ای از مزار شریف مراجعه فرمائید. جای تعجب اینست که بعضی ها کتاب ها دربارهء این شخص یا دشمن فرهنگ وطن نوشته اند.گویا اینکه کاروایی های اورا تأئید میکنند. درحالیکه خیانت های ملی، فرهنگی و تاریخی اوورد زبانها بوده ودر دفاتر ایام ثبت می باشد. ووی درقتل هزاران پشتون معصوم و وطندوست چون عبدالرحمن لودین و غیره با محمد هاشم صدراعظم شریک و شاید، او بوده که سید حسن خان را امر اعدام داده است.

فصل دوم بخش ثانی:

درین بخش استاد سید سعدالدین هاشمی بحثی جالب دارد بنام((جوانان افغان، نخستین قانون اساسی افغانستان)).

یکی از ناقص ترین کارها در تاریخ افغانستان اینست که مؤرخین کمتر نام شخصیت ها را ذکر کرده اند و از آنست که ما بزرگان تاریخ وطن مان را نمی شناسیم. مؤرخین سعی کرده اند که نامهای پادشاهان زورمندان و یا یک تعداد سرافسران بزرگ را ذکرنمایند، واز علمای بزرگ، هنرمندان شهیر و غیره ذکری ننموده اند.مثلأ مادر تاریخ هرات خاصتأ دورهء تیموریان را بسیار باشکوه میدانیم و حقیقتأ یک دورهء عالی و تاجائیکه آن دوره را دورهء رنسانس می شماریم. ولی بجز از چند نام بجز امیرعلی شیر نوایی (این نابغه ء زمان زیاده تر بخاطر وزیربودن خودمشهور بود ونه از تالیفات و آثارش درحالیکه آثار او ازکمیاب ترین و مهم ترین خاصتأ درادبیات تورکی محسب می شوند)، یا مولانا عبدالرحمن جامی، استادکمال الدین بهزاد، میرعلی و عبدالرحمن هروی ، شهزاده بایسنقر و غیره که آشنایی داریم دیگران را نمی شناسیم درحالیکه صدها شخص درین دوره با عالی ترین مقامات علمی و هنری قرارداشتند که ازجملهء شهکارهای آنها تصحیح و تکثیر اثرماندگار فردوسی یا شهنامهء او میباشد.

یگانه کسی که اسلوب یک عده مؤرخین را کنار گذاشت و کاردرنهایت ارزنده و ابدی نمود مرحوم استاد پروفیسور عبدالحی حبیبی بود که با نوشتن کتاب((هنر عهد تیموریان)) تا اندازهء این راه را به دیگران باز کرد. و چه قضای خوبی که پروفیسور استاد هاشمی درمعرفی بزرگان سیاست هم در دیگری را باز کرد ورنه دوران سیاه هاشم خان یا صدر اعظم کبیر همه را بی نام و نشان و معدوم کرده بود. چنانچه درین فصل نه تنها نام بزرگان، سیاسیون،انقلابیون و شجاعان وطن را با بعضی ضعیف النفسان ذکر نموده بلکه درهردوجلد کتاب تالیفی شان چهره های هموطنان را باخوبیها و نواقص شان معرفی داشته و خواننده با آشنایی آن چهره ها یکنوع اقناع احساس مینماید، چونکه انسان کنجکاو می باشد وخواسته هرکس درآن کتب بخوبی بروآرده شده اند.

درفصل سوم این بخش استاد هاشمی  چهره های سرشناس حرکات سیاسی افغانستان را مشخص تر بیان میدارد. هیئت انجمن ادبی کابل را باچهرهایشان به نمایش گذاشته، سرکردگان محافظه کار جوانان را نام گرفته وبعد از ذکر نام ها غلام محی الدین افغان و میر سید قاسم خان لغمانی، عبدالهادی داوی پریشان رامفصلأ معرفی میدارد و از رزمندگان پرخم و پیچ او که عمر طولانی را نیز طی کرد حکایات می آورد. سپس از عبدالحسین عزیز،فیض محمد ناصری، سید غلام حیدرپاچا، خواجه هدایت الله (شهادت این مرد باعظمت درکتاب((سرنشینان کشتی مرگ)) ذکریافته و شایداستاد هاشمی از آن مطلع باشند)،فقیر احمد خان، فتح محمد خان جبارخیل، سید هاشم و محمد کریم نزیهی جلوه یاد و هریک را معرفی میدارد.

درقسمت حلقهء رادیکال ها، استاد هاشمی، عبدارحمن لودین و تاج محمد بلوچ و استاد محمد انور بسمل و میر غلام محمد غبار را درجملهء نامداران افغانستان معرفی میدارد که مرحوم غبار یگانه کسی میباشد که پردهء کثیف اسرار یک دوره از زمامداران را بدور انداخته و دریده است.

هم چنانکه فرزندعالیقدروطن پروفیسور داکتر عبدالواسع لطیفی که این نگارنده در تألیف یکی از کتاب هایشان همکاربودم عاشق گفته و نوشته های غبار می باشند و رساله ای راهم در بارهء عظمت و شخصیت شان نوشتند. در اینجا نمی خواهم دربارهء غبار و یامؤرخ بزرگوار چیزی بگویم، زیراکه او را دراین اواخر جامعهء افغانستان بخوبی شناخته است.

غلام محی الدین آرتی شخصیت دیگری میباشد که استاد پروفیسور هاشمی بنام ایشان تماس میگیرد ودرختم معرفی این مرد محترم تاریخی میفرماید: (( حینیکه غلام محی الدین آرتی چند سال بعد از ترکیه (آوارگی) به هند آمد اورادرپشاور شهر فتنه ها و دسایس بشکل مرموزی کشتند))(ص 335).

 سعدالدین بها شخص بعدی میباشد که استاد هاشمی  دربارهء وی نوشته و تصادفأ این نگارنده دروقت تألیف کتاب (( پیرخرابات)) (استاد قاسم افغان) بیک مضمون هنری مرحوم بهاء برخوردم و آن مقاله را که دربارهء هنر موسیقی و استاد قاسم ارتباط داشت درکتاب مذکور گنجانیدم. دریکی ازماهای تابستان 2005 م درمجلسی متشکل از فرهنگیان افغانستان درکالیفورنیا خانم را این نگارنده ملاقات نمود که نام گرامی اش را ثریابها گفتند که اسم شان بگوشها آشنا میرسد، وی شخصیت آزاد اندیش فصیح الکلام و صریح اللهجه بوده وبراستی مثل پدرمبارزش باغیرت و غرق درسیاست بود. تاجائیکه استاد هاشمی سوانح این بزرگمرد وطن را معرفی داشته خواندن سوانح اش انسان را بفریاد وا میدارد. واحسرتا که چه شخصیت های را ما دروطن داشته ایم، مگر حیات اکثریت شان از دست ظالمان خراب شده است. دختر مرحوم سعدالدین بهافعلأ برعلیه تبعیض و بطرف عدالت اجتماعی و دموکراسی مبارزه مینماید.

درپاورقی ص 337  نامهای دو نفر مبارزین میمنگی بنامهای غلام محی الدین خان و عبدالروف خان را استاد هاشمی ذکر می نماید. این دو برادر را زمانیکه نگارندهء کتاب غلام محمد میمنگی را می نوشت معرفی کرده است. هردو فرزند پروفیسور غلام محمد میمنگی و غلام محمد مینمگی فرزند عبدالباقی خان مینگ باشی می باشد که اخیر الذکر با یک تعداد مشاهر و بزرگان میمنه ومیردلاورخان، میر میمنه به امر امیرعبدالرحمن درکابل کشته شدند با آنکه این دو برادران درایام جوانی وفات یافته اند، اکثر اوقات خود را با سیاسیون با مشروطه خواهان صرف و درمبارزات برعلیه استبداد حصه میگرفتند، چونکه اباء و اجداد شان سالها زیادی موقف سیاسی داشتند و پدرشان غلام محمد خان از مشروطه خواهان معروف میباشد.

درپایان جلد دوم کتاب مشروطیت تالیفی پروفیسور استا د سید سعدالدین هاشمی کسی را معرفی داشته است که بارها نامش  درحلقات مبارزین ذکر میگردید و نیز این نگارنده دربارهء آن شهید باعظمت که ازمیرزایان ومنشیان ادیب و دانشمند بزرگ وطن بود درکتاب ((شاه محمد ولی خان دروازی)) معلومات اندکی را ارائه  کرده ام.نام گرامی این منشی اعلحضرت امان الله خان و صورت شهادت او درکتاب ((سرنشینان کشتی مرگ ...)) نیز ذکر یافته  و قبل از شهادت اش که غم طفل صغیرش((آصف))  رابسیار میکشید، اکنون آن طفل حیات داشته و در اطراف  هشتاد سال عمر دارد و متذکر باید شد که اکنون بنام ((آصف آهنگ)) شهرت دارد و یکی از بمارزین بسیار باغیرت و با احساس می باشد و مقالات  زیاد را به نام مستعار و اصل نام و کتاب های متعدد را تحریر داشته اکنون درکشور کانادا حیات بسرمی برد.

کتاب جلد دوم ((نخستین کتاب دربارهء جنبش مشروطیت درافغانستان در ربع اول قرن بیستم)) این جانب تا پایان به غور و علاقه خوانده و استفاده های زیاد نمود. واقعأ در پایان کتاب افسوس کردم که ای کاش کتاب و متن آن هنوز طولانی تر بود تا بهرهء بیشتر میگرفتم ولی چکنم که روزگارو زمانه بکام محدودی از اشخاص می چرخد.

خداوند استاد عالیجاه و دانشمند محترم و درست نویس پروفیسور سید سعد الدین هاشمی را که مقام منیعی را در حلقات دانشوران ومؤرخین دارند قوت تحقیقات زیاد وصحت کامل عنایت فرماید.

 

4

پیشنهادات و بررسی ها:

دراین بخش مقاله اولتر از همه یک خواهش ظهیرالدین محمد بابر شهنشاه تیموری را از قول کتاب استاد حبیبی می آوریم(( و درخاطمهء آن بابر از علمای ماوراالنهرخواهش  میکند که اگر خطایی ببینند آنرا به او اطلاع دهند))(ص 71) ظهیرالدین بابر شاه). بابرشاه علاوه از کتاب های زیاد درپایان کتاب ((فقه)) خود جملهء بالا را آورده بود که واقعأ به تقاضا و نوشته استاد پروفیسور هاشمی مطابقت دارد و درمتن این مقاله از حوالهء استاد هاشمی به خوانندگان یاد آوری کردیم.

1_ کتاب جلد دوم مشروطیت یکی از کتب معتبر سرزمین ماست. استاد هاشمی واقعأ در این کتاب باصلاحیت کافی و روش عالی فارسی دری نویسی تحریر نموده، بسیار لغات زیبا را که باید فراموش مردم نمی شد بیادها آورده وبیک سبک خاص نوشته است. مثلأ کلمه((پویه)) و ترکیباتی چون بازنگری، باز نویسی، گزافه گویی وغیره را در تحریر خود می آورد و فارسی دری که یکی ازشیرین ترین زبانهاست و زبان ترکیبی است این کلمات را بخوبی می پذیرد.

2_ با نوشتن کتاب مشروطیت استاد هاشمی بر علاوهء اینکه صاحب دوستان و حتی پیروان و گروید گان گردیده، تعداد هم از او رنجش  خاطر یافته  اند و بنگرید درمتن کتاب که بعضی ها بخاطر خوش خدمتی اسرار مجالس مهم و عمدهء  سیاسیون را به مقامات حکومتی رسانیده اند و طبعأ بازماندگانشان از آن موضوعات رنج می برند، مثلیکه مرحوم  هاشم زمانی از بعضی ضعیف النفسان چون داکتر عبدالرحیم در کتاب خود نام برده که بهترین شخصیت مبارز وطن فرقه مشر سید خان خوگیانی را به شهادت رسانیده است و درنوشته های استاد هاشمی از این قرار مردم پیدا می شوند.

3-  در ص 261  کتاب به نقل قول از مرحوم غلام حضرت کوشان، استاد هاشمی آورده اند که خانم شاه حبیب الله کلکانی((فاطمه)) نام داشت. بیاد این نگارنده می آید که مرحوم کوشان از این نگارنده دروقت تالیف  کتابشان (( سرگذشت یک ملت مظلوم ...)) گاهگاهی مشوره می گرفتند و من بریشان گفته بودم که نام آن ملکه ((بی بی نظیر جان)) است، و فاطمه مادر کلان بی بی نظیر جان و دختر امیر دوست محمد می باشد. ملکه بی نظیرجان خانم شاه حبیب الله کلکانی، خانم دوم حبیب الله کلکانی می باشد. مرحوم کوشان مثلکیه معلومات مرا بشکل سرچشمه گرفته است. زیرا که کلمهء فاطمی رادر تیلفون ذکر کرده بودم. فاطمه جان دختر میر دوست محمد از دختران حسین، قشنگ و زیباروی درجه یک افغانستان آن وقت بشمارمی رفت،زیبایی وخوشنمائیهای او ورد زبان کابلیان بود که بیت ها و اشعار عاشقانه را در باره اش میخواندند مثلأ میگفتند: (( خود فاطو جانه به جادو گرفت – جان فاتو جانم ای)) وغیره، این نگارنده چهره پنج سالگی فاطمه جان (فاطو جانم) رابا پدرش امیردوست محمد خان داشتم که یکی از رسامان وقت غالبأ محمد عظیم خان ایبکم آنرا نقاشی کرده بود.بی نظیر جان خواهر استاد عبدالغفور برشنا و هردو نواسه های فاطمه جان و کواسهء دوست محمد خان میباشد. این جانب بارباردربارهء شان مقالات نوشته و بچاپ رسانیده است. اما ملکهء اولی شاه حبیب الله کلکانی بی بی سنگری مبیاشد که بعد از تبعید طولانی در مزارشریف داعی اجل را لبیک گفت.

 

4- درص 306 ازپدر داکتر محمد اسماعیل علم ذکر رفته است.باید گفت که تاریخ اجداد اسماعیل علم و حاجی غلام سرور دهقان طولانی و با ارزش می باشد که اجدادشان پادشاهان افغانستان بودند. بدین قرار که پدر داکترمحمد اسماعیل علم ((محمد علم)) نام داشت و پدر مرحوم حاجی غلام سرور دهقان کابلی (از عارفان مشهور کابل که بنام دهقان کابلی مشهور است) بنام محمد اعظم یاد می شد و محمد اعظم و محمد علم هردوبرادرو فرزندان محمد حسن خان میباشند. محمد حسن خان از اولادهء میرزا عبداللطیف ولد میرزا الوغ بیگ ولد شاهرخ میرزا و لد امیر تیمور صاحب قران می باشد که این نگارنده مقالهء مطولی را درنسب نامهء این خانواده نوشته و بخاطر چاپ در کتاب ((مزرعهء دهقان)) یا کلمات دهقان فرستادم.

5- در ص 83 کتاب آمده است که: (( در هزارهء دوم ق م آریائیها ازافغانستان به هند سرازیر شدند و تمدن و یدی را ادامه دادند، بعدأ با نفوذ سیاسی موریایی ها دیانت بودایی به افغانستان راه یافت. از قرن اول تا قرن ششم م بازدوره نفوذ دولت افغانستان (کوشانیها و یفتلیها) درهنداست…).

اگرچه استاد عالجاه و گرامی یک مآخذ معتبری را ارائه نداشته اند، باز هم اگر ارائه میفرمودند سوال اینجاست که ایا مردم افغانستان بکدام دلیل می توانند همه آریائی باشند وفعلأ یک موضوع بسیار جدی همین کلمهء((آریانا است که استاد جاوید ودیگران به شمول خود استاد هاشمی بدان اشاره کرده اند.

اگر کسی منحیث یک قاضی منصف قضاوت نماید که به چه تعداد آریائی نژادان درافغانستان آن زمان بسر می بردند، جواب را باید چنین نوشت ،که افغانستان یک کشورکثیرالمیتی می باشد.

هزاره ها که نفوس بزرگ را درمملکت ما دارا می باشند بصورت قطع آریایی نبوده از اهل تورکان توکیو ویا هون های سفید هستند و مالکان مناطق مرکزی که غرب و جنوب غرب وطن نیز نفوس کثیری از آنها تشریف دارند و رستم و سهراب افسانوی به همین طایفه ارتباط دارد. تورک نژادان افغانستان یک اکثریت قابل ملاحظه بوده که به نژاد آریایی هیچ ارتباط ندارند و از هرات تا بدخشان حیات بسر می برند. دربارهء نژاد پشتون های محترم سوالات زیاد وجود دارد  گیرم که اگر یک عده آریایی با شند بزرگترین و پرنفوس ترین شاخهء شان که عبارت از غلزائیهاباشد با اسناد بسیار معتبر آریائی نبوده به نژاد خلجیها ی تورک تبار تعلق میگیرند و بنگرید به مأخذی چون حدود العالم نوشته تحقیقی استاد احمد جاوید و منابع معتبر دیگر را.

وهم متوجه به اقوام دیگر افغانستان باید بود که شاید آریائی نباشند و در بارهء آنها مطالعات کمتر شده است مثل نورستانیها (یک عده خارجیان نوشته های دراین باره نموده اند). بلوچ ها، پشه یی ، پراچی، اشکاشمی، شغنانی، واخی،زیباکی، سنگلیچی، مغولی و غیره اقوام اقلیت. اما یک اکثریت قابل ملاحظهء دیگر عبارت اند ازسادات و اعراب که هردو از یک نسل میباشند، این مردم با آنکه زبان خویش را از دست داده اند جمعیت های بسیار زیاد افغانستان را مخصوصأ درساحهء تورکستان افغانستان تشکیل داده اند. جناب آقای عبدالستار سیرت تحقیقی درزمینه ء لغات عامیانهء عربی در بلخ انجام داده اند که نمایانگر موجودیت این قوم را می نماید و آنهابعداز اسلام آمده اند.

اگر ما همهء اقوام ذکر شده رااز افغانستان خارج ساخته و در شمارنیاوریم، در هزارهء دوم قبل ازمیلاد چقدرنفوس آریائی نژاد را درافغانستان آن وقت داشته خواهیم بود و سوال ما اینجاست که چرا تنها کلمهء ((آریائی)) ذکرگردیده است. وچرا آریائیها به یک منطقه که بزرگترین نفوس دنیای آن وقت یا ظهور آدمیزاد که سراندیب باشد و جائیکه آثارکشتی نوح علیه اسلام دیده شده باشد میروند و تمدن ویدی را درآن سرزمین موثر می سازند، در حالیکه اگر حقیقت هم داشته باشد چند نفر آریائی بمانند قطره دربحر نفوس کثیر هندوان است. وتا جائیکه تصور می شود در هزازهء دوم میلادی بادلایل فوق بجزاز چند هزار آریایی نژاد که از روی بعضی گفتار از جنوب سبریا وجای دگر و شاید هم حتی از هند آمده و در خراسان سکونت کرده باشد به مبهم بودن تاریخ وطن وافکار تبعیضی ومشکلات اتنیکی.

 طوریکه همگان میدانیم از زمان امیرعبدالرحمن تا کنون مردم هزاره و مردم سمت شمال سخت سرکوب می شوند، از کثافت های  مفاهیم تبعضی است که اگر هزاره را گاهی ((هزاره)) بگوئیم آن عزیز فکرمیکند که او را دشنام داده ایم و اگر کسی تورک باشد از ترس خود خود راتورک نخواهد معرفی نماید وقس علی هذا، امید است همه مؤرخین ، همهء جامعه ء افغانستان را بصورت مساویانه ارج، مقام و اهمیت بدهند.

6- درمتن کتاب کلمهء ((مغول)) به تیموریان هند نسبت داده شده است(ص83) که اینجانب به آن موافق نیستم به تنها استاد فقید میر غلام محمد غبار، مارسل برون و بارتولد ترکشناس معروف مغول بودن تیموریان هند را رد مینماید، بلکه شواهد زیاد و علایم وافر موجود است که آنها اصلا از شهر((کش)) (شهر سبز امروزی) سمرقند و از ترکستان جنوبی می باشند. و از نگاه شجره که بابر شاه موسیس امپراطوری تیموریان درهند می باشد اورا چنین می شناسیم: بابر ولد عمر شیخ ولد ابوسعید ولد محمد میرزا ولد میران شاه ولد امیر تیمور صاحب قران. وتیموریان هرات بنی اعمام بابر شاه هستند. خود بابر در بابرنامه تورک بودن خود راچنین میگوید:

باتورک ستیزه مکن ای میر بیانه                چالاکی و مردانگی تورک عیان است

امیرتیمور یگانه کسی بود که ریشهء یک صد سالهء حکومت مغولی را خشک ساخت و او بخاطریکه به ((یاسای)) چنگیزی علاقه داشت، چنگیز را جد خیالی خود می پنداشت. بدبختانه بسیاری از مؤرخین ما دراین نقطه توجه نکرده اند و استاد عبدالحی حبیبی مورخ سرشناس وطن هم درین خصوص اشتباه بزرگ نموده است. ویکی از مآخذ استاد حبیبی((اکبر نامه)) بوده و ابوالفضل علامی آنرا نوشته که در کتاب مذکور  شجره عمدأ غلط نوشته شده است وهمین مؤلف میباشد که دربارهء مردم هزارهء افغانستان اشتباه بزرگ دیگری کرده است.هم چنان استاد حبیبی درکتاب ((ظهرالدین محمد بابر)) دراین باره اشتباه نموده است. این نوع غلط فهمی ها که مردم نتوانستند قضاوت نمایند مشکلات زیاد بارمی آورد، زیرا از روزیکه چنگیز افغانستان را خراب نمود تا امروز مؤرخین ما او را بد گفته اند و حق هم دارند، ولی مغلی نژادان وطن که شاید آنها درتخریب وطن سهم نداشته اند وچون مغل بلا استثناء بد گفته می شوند رنج خواهند برد، هیچ یک از مؤرخین  گاهی هم از ((یاسا)) چیزی نخوانده ایم وباید مؤرخین از خوب وبد آنها قضاوت نمایند. علاء الدین جهان سوز غوری که عروس البلاد یا غزنی نازنین را به آتش کشید وخاکستر ساخت آنرا درنظرهموطنان جلوه نمیدهیم گویا هر آنچه که درتاریخ ما داشته ایم باید مردم بخوانند و خود قضاوت نمایند.

7- یک نکته ء جالب باارزشیکه از کتاب استاد پروفیسورهاشمی بدست می آید آنست که شخصیت های بسیارمهم ممکلت راطوریک چند بار یاد آور شدیم، ذکرنموده اند تا مردم مان به آنها آشنا باشند. درشمارهء (712) هفته نامهء امید آمده است که وزارت اطلاعات و فرهنگ خواسته تا یک  تعداد جاده ها را نامگذاری نماید و علاوه شده است که یک تعداد نام های خارجیها را نیز بنام جاده های کابل منسوب می سازند.تعجب آور اینکه وزارت اطلاعات و کلتور غم تشکیل یک انجمن تاریخ را نخورده و اگر هم تشکیل کرده است با احترامیکه برای شان دادیم شخصیت های بی صلاحیت بوده اند. وخداوند این وزارت را توفیق عنایت کند که بزرگان و طنمان را به برایگان از فقدان معلومات بدیگران نه بخشند.

منظور از اعتراضیه بالا اینست  که اگر مسؤلین شاروالی یا اطلاعات و کلتور به کتاب پروفیسور هاشمی مراجعه نمایند، شخصیت های برجسته را معرفی داشته است که واقعأ یک تعداد شان قابل افتخار می باشند و باتصادف نیک آنقدر بزرگ مرد ها داریم که مقدارشان از تعداد جاده ها زیاد ترمی باشند. مثلأ:

عبدالرحمن لودین، مولوی صالح محمد قندهاری، میر غلام محمد غبار- استاد پروفیسور عبدالحی حبیبی، پروفیسور داکتر عبدالحمد جاوید، پروفیسور عبدالشکور رشاد، شاه محمد ولی خان دروازی، منشی میرزا مهدی خان، پروفیسور غلام محمد میمنگی، غلام نبی خان چرخی، هم چنان یکی ازبزرگان مجاهد افغانستان مولوی عبدالرحیم قندهاری که امیر عبدالرحمن اورا به جرم ضد انگلیسی بودن درحریم خرقهء مبارکه ء قندهار بضرب تفنگچه شهید ساخت و دها شخصیت دیگر.

8- از درد آورترین نوشته های پروفیسور سید سعدالدین هاشمی این بود که درختم مطالعهء کتاب شان دریافتیم که از آغاز دورهء حکومت محمد نادر شاه خان تاختم دورهء صدارت محمد هاشم خان ویا شاید اندکی بعد از آن چه بزرگانی و شخصیت های عالی همتان نبوده اند که اعلام نشده باشند، مثلیکه در زمان حکومت کمونستان افغانستان دانشمندان زیادی افغانستان ازبین برده شدند وجمعی کثیری فرار کردند.

9-  هرنویسنده ، روش و طریقهء خود را دارد و چون خودشان صاحبان تالیف و اثر می باشند ،لذا انتقاد درطرز و اسلوب نوشته هایشان بسیار ارزش ندارد. دراین جا بفکر آن شدم که اگر پاورقی ها  آنقدرمهم و قابل گفتار باشند، چرا داخل متن گنجانیده نمی شوند.چنانچه دراین اوقات دراصول پژوهشات مود وروش پاورقی ها کمتر به نظر میخورد. از جانب دیگر با آنکه به گفتهء استاد هاشمی  پاورقی ها شکل حاشیوی را دارند،ولی بعضی مطالب آنقدر با اصل چسپش دارند که لازم می افتد در اصل متن گذاشته شوند مثلیکه در متن این نوشته پاورقی صفحهء سوم  را ذکر نمودیم.

درپاورقی صفحهء هشتادو چهار چون دربارهء حضرت شاه ولی الله دهلوی ذکررفته میتوانست اولأ دربارهء زندگی نامه وبعدأ افکارو نظریات او  صحبت کرد، هم چنان اگر درص 285 متوجه شویم موضوع کمک های سری بریتانیا به محمد نادرشاه بگونهء یک ایجنت که مهمترین رخداد ها می باشد ضرورت آوردن به پاورقی را ندارد وغیره، البته این گفته ها هیچ وقت برعلیهء مفهوم عالی متن نمی باشد هنوز هم تعداد زیادی از خوانندگان بشمول این نگارنده از مراجعه به پاورقی لذت برده و یک سرگرمی میداند.

10- قابل یاد آوریست که درین مادهء ختم گفتا رما دربارهء استاد عالیمقام پروفیسور سید سعدالدین هاشمی  می باشد خوانندگان را دعوت مینمائیم تا به صفحهء 255 کتاب مراجعه نموده اوراق سه گانه سند مهم تاریخی راکه ازقلم عبدالهادی داوی ،غلام محی الدین آرتی و عبدالرحمن لودین  آورده شده  اند و از جاندارترین مطالب می باشند بخوانند و بدانند که این معلومات درهیچ جای  دیگر تا هنوز به نشر نرسیده و استاد هاشمی دراینجا وجیبهءمهم تاریخی را ادا نموده اند.

11- یک اعتراف قابل گفتن اینست  که و قتیکه آوازه در افتاد که جلد دوم کتاب مشروطیت تالیف پوهاند هاشمی از طبع برآمد، تعدادی بیصبرانه درپی دریافت یک کاپی آن بودند و دلیل آن اینست که جلد اول کتاب درمیان حلقات روشنفکران نیک درخشیده بود.

درخاطمه ذکر میشود که جلد دوم مشروطیت در افغانستان یکی از کتاب های معتبر و موثق بوده و بسیار بیطرفانه نوشته شده است.

 

باعرض احترام

 

 

منابع و سرچشمه ها:

-فرهنگ عمید

- فرهنگ غیاث اللغات

- جنبش مشرطیت درافغانستان، پوهاند عبدالحی حبیبی (....) 1364 هجری ش

- شهنشاه  سخنور، ظهیرالدین محمد بابر، عبدالله کارگر، پشاور1382 هجری ش

- ظهیرالدین محمد بابر شاه ، پوهاند عبدالحی حبیبی، کابل 1351 ه،ش

- نخستین کتاب در بارهء جنبش مشروطیت در افغانستان، دردوجلد،پوهاند سید سعدالدین هاشمی،مشهد 2004 م

- آریانا برون مرزی، بمدریت پوهاند رسول رهین، سویدن (شمارهء دوم و چند شمارهء دیگر)

- حدود العالم، تعلیق و تحشیهء پوهاند میرحسین شاه خان

- تاریخ سیستان به تصحیح بهار، مطبعهء دولتی کابل 1366ه،ش

- سرگذشت یک ملت مظلوم ،غلام حضرت کوشان

- سرنشینان کشتی مرگ، عبدالصبور غفوری ، چاپخانهء آرش، 1380 ه، ش

- زندانی خاطرات،محمد هاشم زمانی، پشاور 2000م

- پرزندانی خاطراتو تبصری، محمد هاشم زمانی – چابخانهء میوند ،کابل 2004م

- بغرنج قومی وملی درایران : ازافسانه تا واقعیت، مقاله از محمد امینی، ایرانیان، امریکا 2005م

- جغرافیای تاریخی افغانستان، پوهاند عبدالحی حبیبی، پیشاور1378

- عین الوقایع ، محمد یوسف  رضا هر وی ، تهران 1369 ه، ش

- تاج التواریخ، امیرعبدالرحمن، پشاور1375ه ،ش

- سراج التواریخ ، فیض محمد کاتب

- افغانستان از سلطنت امیر حبیب الله تا... خاطرات ظفرحسین، ترجمهء فضل الرحمن فاضل پشاور2002م

- شورش کابل، منشی عبدالکریم، چاپ سنگی، سال طبع و محل معدوم

- چگونگی اصطلاح نظام قبیله سالاری، جلال الدین صدیقی، کابل 1362 ه،ش