درآمدی بر زندگینامه ای امیرتیمور مشهور به تیمور

 گورگین

 

ادامۀ زندگینامۀ امیرتیمور گورگین

فصل دهم

زابلستان

گفتم که (جهانگیر) مأمور سیورسات بود و پیوسته جلو میرفت تا آذوقه قشون و علیق اسبها را فراهم کند. پسرم جهانگیر همیشه با دوسه نفر از اهالی محل حرکت میکرد که راهنمای او باشند و بگویند که در کجا آذوقه و علیق یافت میشود. بین من و جهانگیر رابطه دائمی برقرار بود و پیک های او بمن میرسیدند و پیک های من نزد او میرفتند. ولی بعد ازینکه طوفان ریگ آرام گرفت و هوا روشن شد خبری از جهانگیر دریافت نکردم. من یک شبانه روز برای دریافت خبر از جهانگیر توقف نمودم ولی باز پیکی از جانب او نرسید. جهانگیر با هزار سوار برای تهیه سیورسات جلو رفته بود ولی من میدانستم که سوارانش پراگنده هستند و به قراء و قصبات رفته اند و کسی مامور سیورسات است نمیتواند سواران خود را در یک نقطه گرد بیاورد. توقف خود من در صحرا اشکال داشت برای اینکه آذوقه و علیق ما تمام میشد و میباید راه بیفتم. من از راهنمایانی که با خود آورده بودم پرسیدم چه باید کرد. آنها گفتند که پسر تو و سوارانش باحتمال زیاد در صحرا بر اثر طوفان ریگ گم شده اند زیرا وقتی  طوفان ریگ وزیدن میگیرد جاده های صحرا را مستور از ریگ میکند و مسافر دیگر آن جاده ها را نمی بیند و در صحرا گم میشود و چاره ای نیست جز اینکه عده ای را مأمور کنی که پسرت و سواران او را در صحرا جستجو نمایند  و شکر کن که فصل پائیز است و هوا خنک است ورنه پسرت و همراهان او در صحرا از تشنگی و حرارت آفتاب تلف میشدند.

چون توقف ما در آن نقطه متعذر بود من عده ای از سکنه محلی را مأمور یافتن جهانگیر و سوارانش کردم و خود براه افتادم و در نقطه ای موسوم به «بادامشک» توقف کردم. آن نقطه را ازینجهت بادامشک میخواندند که درخت های بادام وحشی در پیرامون آن زیاد بود و برای من یک چوب دستی از چوب درخت بادام وحشی آوردند و آن چوب بقدری سنگین مینمود که گوئی یک میله آهنین بدست گرفته ام. بادامشک قریه ای بود کوچک و نمیتوانست آذوقه و علیق سواران مرا فراهم کند و من ناچار شدم که دسته های سیورسات جدید به اطراف بفرستم تا برای ما خوار و بار و علیق بیاورد.

یک روز کاروانی متشکل از دویست و پنجاه شتر وارد بادامشک شد و من قافله سالار را احضار کردم که بدانم آیا پسر من و سواران او را در صحرا دیده اند یا نه؟ قافله سالار گفت ما از یزد می آئیم و کسی را ندیده ایم. از وی پرسیدم که ازینجا تا یزد چقدر راه است. قافله سالار گفت ما دوازده شبانه روز راه پیمودیم تا از یزد باینجا رسیدیم. پرسیدم آیا در راه شما آبادی و آب موجود است، یانه؟ قافله سالار گفت دوازده روز قبل ازین شتران ما در نقطه ای واقع در شش فرسنگی یزد آب خوردند و امروز هم در این جا آب میخورند و در سر راه ما نه آبادی بود و نه آب و نه یک بوته گون(خار بیابان ـ مترجم) که بتوانیم آتش بیفروزیم و اگر کسی فصل زمستان از این کویر بگذرد از سرما خواهد مرد، برای اینکه در طول شصت فرسنگ راه تو یک قطعه چوب و یک شاخه از خار پیدا نمیکنی که بدان وسیله دندان خود را پاک نمایی تا جه رسد باین که آتش بیفروزی و خداوند بیابانی خشک تر و بیحاصل تر و وحشت آور تر از این کویر نیافریده است.

من از اظهارات قافله سالار حیرت کردم و از او پرسیدم چگونه شما جرئت کردید ازین بیابان بگذرید. آنمرد گفت فقط در دو فصل میتوان از این بیابان گذشت یکی در بهار که باران میبارد و دیگری در این فصل که هوا خنک میباشد و شتر میتواند ده پانزده روز بدون آب بسر ببرد و در غیر ازین دو فصل هرکس قدم به این بیابان بگذارد از گرما و تشنگی هلاک خواهد شد. پرسیدم در مدت دوازده شبانه روز که شما از صحرا عبور کردید و از یزد خود را به اینجا رسانیدید به شتران خود چه دادید زیرا شتر گرچه در صحرا آب نمیخورد اما احتیاج به خار دارد و تو میگوئی که در طول شصت فرسنگ خار هم یافت نمیشود. قافله سالار گفت ما از یزد با خود بیده(یونجه خشک) آوردیم و در راه به شتران دادیم چون اگر به آنها نواله میخوراندیم تشنه میشدند ولی بیده در صحرا شتر را تشنه نمیکند(نواله عبارت بود از خمیر آرد جو که بشکل استوانه های کوچک در می آوردند و بدهان شتر میانداختند و گاهی با اسب هم نواله میدادند ـ مترجم)

من در آن روز متوجه شدم که نمیتوانم از راه صحرا خود را به کرمان و یزد برسانم زیرا هیچ قشون قادر نیست از صحرائی که در طول شصت فرسنگ آب و آبادی ندارد عبور کند. ممکن است که یک کاروان شتردار در بهار یا پائیز از آن صحرا عبور نماید ولی عبور یک قشون در هیچ فصل امکان ندارد. من در آنزمان قصد نداشتم به کرمان و یزد و فارس بروم ولی از آن سفر تجربه آموختم و دانستم که حمله کردن به کرمان و یزد و فارس از راه شمال امکان ندارد و باید از راه مغرب یعنی از راه ری و اصفهان به فارس و یزد و کرمان حمله ور گردید.

کاروانی که از یزد آمده بود بعد از دو روز توقف در (بادامشک) بسوی شمال براه افتاد و من همچنان در انتظار کسانی بودم که برای یافتن جهانگیر و قشون او رفته بودند. دو روز بعد از عزیمت کاروان یزد، یک کاروان دیگر از شترداران وارد بادامشک شد. کاروانیان بعد از اینکه شتران خود را رها کردند که بروند و در صحرا خار بخورند، آتش افروختند و اطراف آتش سنگ نهادند و بعد ازینکه دود از بین رفت یک طشت بزرگ روی آتش قرار دادند و از یک خیک روغن بیرون آوردند و به اندازه نیم من سمرقند روغن در آن طشت ریختند و آنگاه مقداری کشک را که آب کرده بودند با روغن مخلوط نمودند. بعد ازینکه مخلوط کشک و روغن بجوش آمد آن طشت را از آتش برداشتند و مقدار زیاد نان فطیر(یعنی نانی که خمیرمایه ندارد ـ مترجم) در آن خورد نمودند و مشغول خوردن شدند.

من از غذا خوردن آنها که هفت نفر (یک پدر و شش پسر بودند) در شگفت ماندم و حیرت میکردم که آن لقمه های بزگ را چگونه بر دهان میبرند و فرو میدهند. آنقدر اندام و غذاخوردن آنها عجیب بود که من نزد آنان رفتم و از پدر که ریش بلند و سفید داشت پرسیدم شما اهل کجا هستید؟ آنمرد جواب داد ما اهل زابلستان هستیم. گفتم آیا رستم از بین شما بوجود آمده پیر مرد گفت بلی و بعد دست بر پشت پسرهای خود زد و گفت تمام اینها رستم هستند. من مرد بلند قامت بشمار میآیم ولی وقتی کنار پیرمرد و پسرهایش ایستادم خود را کوتاه یافتم. انها بقدری بلند بودند که هنگامیکه کنار شتر میایستادند سر شان در محاذات کوهان شتر قرار میگرفت و بقدری قوت داشتند که وقتی خواستند شترهای خود را بار کنند و بروند شترها را  ننشانیدند بلکه در حالیکه شتر ها ایستاده بودند عدل های بار را بلند میکردند و روی جهاز مینهادند و می بستند.

از آنها پرسیدم برای چه شتر را نمینشانید و نشسته بار نمیکنید. مرد ریش سفید در جوابم گفت برای اینکه شتر درای طبع نازک است و اگر این حیوان را بنشانند و بار کنند هنگامیکه میباید از جا برخیزد آسیب میبیند و براستی که پیر مرد و پسرانش بقدری نیرومند بودند که شتر در قبال آنها ضعیف و دارای طبع نازک جلوه میکرد. من یقین حاصل کردم که آنها از نژاد رستم پهلوان بزرگ شاهنامه فردوسی هستند و رستم هم مردی چون آنها بوده است. با اینکه پیرمرد و پسرانش بیش از هفت نفر نبودند از قشون من که اردوگاه آنرا میدیدند کوچکترین هراسی نداشتند و مثل این بود که من و سربازانم را چون مورچگان میبینند. هنگامیکه کاروان آنها آماده عزیمت شد گفتم ای مرد آیا تو پسرانت بلندقامت هستید یا اینکه در زابلستان همه انطور بلند قامت هستند. پیر مرد گفت در زابلستان همه اینطور میباشند و آنجا مملکت مردان ایران است.

فهمیدم که آن پیرمرد نام ایران را از فردوسی فرا گرفته برای اینکه از روزی که وارد خراسان شدم تا آنروز نشنیدم که کسی نام ایران را برزبان بیاورد. طوری مشاهده آن پیرمرد و پسرانش مرا به هیجان آورد که قصد کردم بعد ازینکه به قائن رسیدم راه زابلستان را  به پیش بگیرم و سرزمین مردان بلند قامت را ببینم و از آنها یک سپاه بوجود بیاورم و به لشکریان خود بیفزایم.

من مدت ده روز در بادامشک توقف کردم تا اینکه بلد هائی که فرستاده بودم مراجعت کردند و جهانگیر را که از فرط تشنگی لاغر شده بود با هفتاد و دو نفر باز گردانیدند. معلوم شد که وقتی طوفان ریگ آغاز گردید، جهانگیر و سوارانش در یک نقطه متمرکز بوده اند و در آن روز بر حسب تصادف سواران جهانگیر متفرق شدند. جهانگیر بمن گفت وقتیکه طوفان شروع شد هوا تاریک گردید و ما مجبور شدیم توقف نمائیم. یک روز و یک شب طوفان ادامه داشت و بعد ازینکه باد متوقف شد و خورشید در بامداد دمید اثری از جاده ندیدیم با توجه به اینکه جاده های صحرا کوره راه است و بزودی بر اثر فرونشستن رهل از نظر ناپدید میشود ولی من میدانستم که تو در شمال هستی و ما هم بطرف جنوب میرفتیم لذا عده ای را برای اکتشاف بسوی شمال و جنوب فرستادم تا  جاده را پیدا کنند اما آنها مراجعت ننمودند نا چار عده ای دیگر از سواران را مامور کردم که بروند و جاده را پیدا کنند. بزودی جای سم اسبها روی رهل طوری مغشوش شد که انسان نمیتوانست بفهمد که سواران از کدام طرف رفته اند.

هر اقدامی که ما میکردیم تا اینکه راه را پیدا کنیم بیشتر دچار پریشانی میشدیم تا اینکه اسبهای ما از گرسنگی و تشنگی از پا درآمدند ولی خود ما به نسبت خنکی هوای پائیز از تشنگی زیاد رنج نبردیم و در عوض گرسنگی ما را میآزرد تا اینکه بلدها پیدا کردند و بازمانده مارا از خطر مرگ، از گرسنگی و تشنگی رهانیدند. واقعه مزبور برای جهانگیر و سردارانم درس عبرت شد و دانستیم که وقتی یک قشون در کویری مانند کویر ایران راهپیمائی میکند باید احتیاط نماید و محض اینکه طوفان رمل شروع گردید در هرنقطه که هست توقف کند و امتداد جاده را بوسیله ای نیزه یا تیر نشانه گذاری نماید و نباید هرگز از جاده هائی که دارای آب و آذوقه است منحرف شود و قدم به مرکز کویر گذارد زیرا خود و سربازانش را بدست مرگ خواهد سپرد.

بعید نبود که عده ای از سواران در بیابان گم شده اند خود را به بادامشک برسانند و از مرگ نجات یابند ولی من نمیتوانستم منتظر مراجعت آنها شوم لذا بسوی قائن براه افتادم و امیر قائن که مرد سالخورده بود پنج فرسنگ مرا استقبال کرد و وقتی از دور مرا دید از اسب پیاده شد و بطرف من آمد و خواست که رکاب مرا ببوسد لیکن چون سالخورده بود من به احترام پیری اش مانع از آن کار شدم و گفتم که سوار گردد. او گفت ای امیر تیمور من وصف تو را شنیده ام و میل داشتم که تورا ببینم و امروز از دیدار تو بسی شادمان میباشم وقتی وارد خانه او شدیم و جلوس کردیم، یکی از خدام امیر با یک سینی از زر پر از مسکوکات زر وارد اطاق گردید و آن سینی را مقابل من نهاد و امیر قائن گفت پیشکش است. گفتم من چشم طمع به مال تو ندارم و اگر میخواستم مال تو را بگیرم با غلبه میگرفتم. من اینجا آمده ام تا بدانم آیا امرای جنوب خراسان میخواهند از من اطاعت کنند یا سرکشی خواهند نمود. میزبان گفت من مطیع تو هستم و تو را بر تر از خود میدانم و هرچه بگوئی اطاعت میکنم.

بعد من در خصوص رفتن به زابلستان با او صحبت کردم و امیر قائن گفت اگر میخواهی به زابلستان بروی فصل بهتر را انتخاب کن تا تو به زابلستان برسی زمستان فرا میرسد و هنگام مراجعت از آنجا سربازانت در کویر از برودت آسیب خواهند دید زیرا همانطوری که در فصل تابستان هوای کویر خیلی گرم میباشد در زمستان بسیار سرد است و از اینجا تا زابلستان یک آبادی بزرگ وجود ندارد که قشونی چون قشون تو بتواند در خانه های آن اتراق کند.

ولی من که به دروازه زابلستان رسیده بودم نمیتوانستم از دیدار آن سرزمین صرف نظر کنم . فردوسی علاقه بدیدار زابلستان را در من بوجود آورده بود و میخواستم بروم و زادگاه رستم را ببینم. علاقه من بخصوص بعد از دیدن پیرمرد ریش سفید و پسران او زیاد شده بود و من از زبان او نام ایران را شنیدم و میخواستم بروم و ایران را ببینم.

قشون خود را بفرماندهی جهانگیر در قائن گذاشتیم و خود با سه هزار راه زابلستان را پیش گرفتم. سه هزار سوار برای یک جنگ کوچک کافی بود و تولید مزاحمت نمیکرد و من میتوانستم با سرعت به زابلستان بروم و مراجعت نمایم. امیر قائن چهار بلد بمن سپرد و گفت این چهار نفر تمام قسمت های کویر را میشناسند و میتوانند بدون خطر تو را از صحرا بگذرانند و به زابلستان برسانند از مواقع عادی دسته هائی از دزدان از مشرق خود را براهی که از قائن به زابلستان میرود میرسانند و راهزنی میکنند و گاهی کاروانیان را بقتل میرسانند ولی هیچ راهزنی جرئت نمیکند که به تو حمله ور شود زیرا میدانند که تو دارای قشون هستی.

وقتی من از قائن براه افتادم هوا سرد شده بود و برای اینکه زود تر به زابلستان برسم بروش راهپیمائی جنگی که شرحش را داده ام مسافرت میکردم. سربازان من چون به آن نوع راهپیمائی عادت داشتند شکایت نمیکردند ولی شکایت راهنمایان بلند شد و بمن میگفتند برای چه اینقدر شتاب میکنی؟ ما میدانیم که تو برای جنگ نمیروی و قصد تو از راهپیمائی تفرج است و کسی که میخواهد تفرج کند اینقدر شتاب نمینماید.

یکروز قبل از ظهر کوهی در مشرق نمایان شد و وقتی به آن نزدیک گردیدیم دیدیم که سیاه است و راهنمایان گفتند که این سیاه کوه میباشد و اول خاک زابلستان است. من بخاطر آوردم فردوسی در اشعار خود از سیاه کوه یا سیه کوه یاد کرده و گفته که کوه مزبور در مرز زابلستان قرار گرفته است. بعد ازینکه از سیاه کوه گذشتیم هوا گرم شد و هنگام شب صدای مرغابی ها را که از آسمان میگذشتند میشنیدیم. از راهنمایان پرسیدم مگر در این حدود مرداب وجود دارد که مرغابی ها پرواز میکنند تا خود را به مرداب برسانند. راهنمایان گفتند در زابلستان یک دریا هست باسم دریای هامون. هرقدر که جلو میرفتیم آثار آبادانی بیشتر میشد و هوا گرمتر میگردید، از وضع هوا میفهمیدم که زابلستان منطقه ایست گرمسیر چون فقط در گرمسیر فصل زمستان هوا گرم میشود. یکروز دریای هامون نمایان شد و من دیدم آنقدر وسعت دارد که ساحل مقابل دیده نمیشود. در پیرامون آن دریا تا چشم کار میکرد مرتع به نظر میرسید و در آن مراتع گاوهای نیرومند دارای شاخهای بلند مشغول چرا بودند و روی دریا کشتی های شراعی و زورق حرکت مینمود.

گاهی ندائی بگوشم میرسید و راهنمایان میگفتند که این ندای بحر پیمایان زابلی است و آنها هنگامیکه در کشتی یا زورق هستند بوسیله ای صداهای مخصوص با دیگران صحبت میکنند و صدای آنها بقدری قوی است که میتوانند از یک طرف دریا با کسانیکه در طرف دیگر دریا کشتی یا زورق در دریا یا در ساحل هستند صحبت نمایند. وقتی صدای بحر پیمایان را از نزدیک میشنیدم در گوش من مانند نعرۀ رستم جلوه مینمود و با خود میگفتم که رستم زابلی لابد آنگونه نعره میزده است .

من کنار دریای هامون توقف کردم و تصمیم گرفتم که یک ایلچی نزد امیر زابلستان بفرستم و به او بگویم که من برای جنگ نیامده ام و قصدی جز تفریح ندارم. نام فرمانروای زابلستان امیر(گرشاسب) بود و میگفتند که یکصد سال از عمرش میگذرد. ایلچی من رفت و مراجعت کرد و گفت ای امیر تیمور، (گرشاسب) میگوید اگر قصد جنگ نداری و به مهمانی آمده ای قدمت مبارک باشد، لیکن اگر برای جنگ آمده باشی برای کارزار آماده هستیم. من برای اینکه نشان بدهم که برای جنگ نیامده ام هدایائی جهت گرشاسب فرستادم و آنگاه خبر دادند که امیر زابلستان به استقبال من میآید. من چشم براه دوخته بودم که سواران امیر گرشاسب را ببینم ولی حیرت زده مشاهده کردم که یک عده گاوسوار از دور میآیند. گاوها مثل اسب چهار نعل حرکت میکردند و گاوسواران بسرعت بما نزدیک شدند. من تا آنروز قشون گاوسوار ندیده بودم و وقتی گاوها نزدیک گردیدند مشاهده کردم بقدری بلند و قوی هستند که انسان از مشاهده آنها دچار شگفت میشود.

پیرمردی که ریش سفید و بلند داشت و معلوم بود که برتر از سایرین میباشد از گاو فرود آمد و دست را بالای چشم نهاد که بتواند اطراف را ببیند و با صدای بلند بانک زد من گرشاسب از نواده گودرز سالار زابلستان هستم. امیر تیمور کیست؟

بعد از فرود آمدن آن پیر مرد تمام کسانی که سوار گاوها بودند و آنهائی که پیرامون من قرار داشتند از فرط تعجب انگشت بدهان بردند زیرا قامت مردها بقدری بلند بود که انسان تصور مینمود از نتاج دیوها میباشند نه آدمیزاد.همه ریش های بلند داشتند با این تفاوت که ریش بعضی از آنها سفید بود و بعضی سیاه و برخی خاکستری.

لباس آنها جامه ای بود بلند و یکطرف دامان جامه را روی شانه چپ انداخته بودند. وقتی گرشاسب سالار زابلستان نزدیک شد من چند قدم بسوی او رفتم و گفتم ای سالار زابلستان من فقط برای دیدن کشور تو باینجا آمده ام و قصد جنگ ندارم. امیر گرشاسب گفت قدمت مبارکباد و بیا تا تو را بخانه خود ببرم. گفتم ای امیر زابلستان شماره همراهان من زیاد است و ما سه هزار نفر هستیم و اگر بخانه تو بیائیم تولید مزاحمت خواهیم کرد.

گرشاسب گفت قشون تو سه روز مهمان من هستند و غذا را باردوگاه آنها میآورند ولی تو باید به خانه من سکونت کنی و آنجا غذا بخوری و بخوابی. گرشاسب و همراهانش سوار بر گاو شدند و من با عده ای از سواران خود بر پشت اسب براه افتادم و در حالیکه میتاختیم از دریای هامون بسوی شهر رفتیم.

در راه به مردان بلند قامت و چهار شانه دارای ریش بلند بر میخوردیم که بیل بر دوش داشتند یا در مزرعه با گاو های نیرومند شخم میزدند. همه جا مرتع بود و معلوم میشد که سرزمین زابلستان منطقه ایست حاصلخیز و سبز. شهری که ما دیدیم وسعت داشت و در روز های بعد در آن شهر مقداری زیاد از کالا های هندوستان را مشاهده کردم و معلوم میشد که آنشهر پیوسته با هندوستان تجارت میکند. گرشاسب بخوبی از من مهمانداری کرد و میکوشید بمن خوش بگذرد.

در روز دوم امیر زابلستان همچنان سوار بر گاو مرا که سوار بر اسب بودم از شهر بیرون برد و به قله ای رسیدیم که ویران شده بود و بمن گفت رستم در اینجا بدنیا آمده است. از او پرسیدم که آیا میتواند بگوید که رستم در چه تاریخ در آن قلعه قدم به جهان گذاشت. آن مرد گفت هزار و پانصد سال قبل از این، رستم در این قلعه متولد شد. بعد ازینکه قلعه ویران شده را دیدم مرا بطرف کوهی برد و گفت این کوهی است که رستم در کودکی از آن بالا میرفت و بالای کوه با عقابها پیکار مینمود و اینک بمناسبت زمستان عقابها از بالای کوه رفته اند و اگر فصل تابستان میبود تو میتوانستی آنها را ببینی.

گرشاسب سالار زابلستان چون فهمیده بود که من اشعار فردوسی را می پسندم از هر فرصت استفاده و شعری از فردوسی میخواند. در زابلستان من نواده های عده ای پهلوانان را که در اشعار فردوسی ار آنها نام برده شده است دیدم و با آنها صحبت کردم وقتی من قامت بلند مردان روستائی را میدیدم و گاو های ستبر آنها را از نظر میگذرانیدم و می شنیدم که با زبان فارسی صحبت میکنند یقین حاصل مینمودم که آنجا زادگاه رستم است. فردوسی در اشعار خود از یک رستم نام برده ول من در زابلستان هزارها رستم را دیدم. از چیزهائی که باعث حیرت من شد این بود که فهمیدم در زابلستان میتوان در سال سه محصول بر داشت زیرا هوا گرم و آب فراوان است ولی آنقدر زمین حاصلخیز میباشد که سکنه زابلستان به دو محصول و بعضا به یک محصول اکتفا میکنند و احتیاج ندارند دو محصول بردارند. امیر گرشاسب مرا سوار بر کشتی کرد و روی دریای هامون نیز گردش داد و بمن گفت در دورۀ رستم وسعت این دریا بیش ازین بود که می بینی و بتدریج دریای هامون کوچک میشود و قسمت هائی از آن که زیر آب بود مبدل به خشکی میگردد و شاید در هزار سال دیگر این دریا خشک شود و نواده های ما آنرا نبینند.

من نمیتوانستم در زابلستان زیاد توقف کنم زیرا قشون من در قائن بود و میباید مراجعت نمایم و قشون خود را از قائن برگردانم لیکن قبل از بازگشت از سالار زابلستان پرسیدم که آیا ممکن است که من عده ای از مردان بلند قامت و نیرومند زابلستان را اجیر کنم و یک سپاه از آنها بوجود بیاورم. سالار زابلستان گفت ای امیر تیمور تو میهمان من هستی و قبول درخواست میهمان بر میزبان واجب است لیکن من نمیتوانم این درخواست تو را بپذیرم زیرا سکنه این سرزمین در قشون اجنبی سرباز نمیشوند و اگر من به آنها بگویم که سرباز شوند نمیپذیرند. اینجا ایران است و مردان ایران از دوره رستم تا امروز عادت دارند که فقط در قشون ایران سرباز شوند و وارد قشون های اجنبی نخواهند شد.

روزی که میخواستم از زابلستان مراجعت نمایم سالار آنجا ده گاو سواری و یک دست لباس رزم متشکل از مغفر و زره و ساق بند بمن هدیه داد و من هنوز آن لباس رزم را دارم زیرا نتوانستم مورد استفاده قرار بدهم چون برای من بزرگ است و نمیتوانم آنرا بپوشم. موقع وداع سالار زابلستان که پیرمردی بود یکصد ساله بمن گفت ممکن است من دیگر تو را نبینم و از دنیا بروم ولی قبل از مرگ وصیت خواهم کرد که بازماندگانم پیوسته با تو دوست باشند. از او پرسیدم اگر روزی من از تو کمک خواستم بمن کمک خواهی کرد یا نه؟ امیر گرشاسب گفت من بتو قول دوستی میدهم ولی کمک کردن من به تو موکول به این است که بدانم با کی خواهی جنگید. اگر خصم تو خصم ما بود من بتو کمک خواهم کرد ولی اگر تو بایکی از دوستان ما جنگیدی من نمیتوانم بتو کمک کنم.

در آغاز زمستان من زادگاه رستم را ترک کردم و با سواران خود بسوی قائن براه افتادم. همینکه از سیاه کوه گذشتیم برودت هوا شدت کرد و طوری هوا سرد شد که بیم آن میرفت همه از سرما تلف شویم. هر شب بعد از توقف در استراحتگاه سربازان را مامور میکردم که بروند بوته های خشک صحرا را جمع آوری نمایند و بیاورند و با بوته آتشهای بزرگ میافروختیم. آنگاه برف بارید و سراسر کویر مستور از برف شد راهنمایان ما طوری بلد بودند که پس از باریدن برف هم راه را گم نکردند و ما بعد از تحمل رنج فراوان از  سرما به قائن رسیدیم.

 

 ادامه فصل هشتم همراه با فصل نهم

هنگام نماز عصر جنگ سبزوار خاتمه یافت و مردانی که در شهر بودند یا بخانه شیخ حسام الدین سبزواری و مسجد میرفتند یا اینکه به سربازان ما تسلیم شدند. تا آنموقع کسی مبادرت به چپاول نکرد ولی چون جنگ خاتمه یافته بود فرمان غارت از طرف من صادر شد و همان روز شیخ حسام الدین سبزواری را باردوگاه من واقع در خارج شهر سبزوار آوردند. وقتی شیخ وارد اردوگاه من گردید سربازانم مسجد متحرک مرا که دارای دو گلدسته آبی و قرمز رنگ بود سوار میکردند تا اینکه نماز مغرب را در مسجد بخوانم. شیخ حسام الدین سبزواری که پیرمرد بود و ریشی سفید و بلند داشت، از مشاهده مسجد من حیرت کرد و رنگ گلدسته ها، او را  متعجب نمود و پرسید برای چه یکی ازین گلدسته ها آبی رنگ است و دیگری قرمز، گفتم رنگ آبی رنگ قدرت خداوند است و رنگ قرمز رنگ قدرت نوع بشر.

شیخ حسام الدین سبزواری گفت ای امیر ماوراءالنهر تو امروز نسبت بمن محبت کردی و خانه مرا بست قرار دادی و کسانی که بخانه من آمدند از کشته شدن معاف گردیدند این محبت تو بمن جرئت میدهد که از تو تقاضائی بکنم و بگویم که اینک تو فاتح شده ای و عده کثیر از سکنه شهر کشته شده اند از تاراج اموال سکنه شهر صرف نظر کن. گفتم ای شیخ تو فقط قتل سکنه سبزوار را بخاطر میآوری اما قتل سربازان مرا بیاد نداری در صورتیکه عده ای کثیر از سربازان من کشته شده اند و آنها طبق قانون جنگ باید خونبهای همقطاران خود را بدست بیاورند لذا من نمیتوانم تقاضای تو را بپذیرم.

شیخ حسام الدین سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت پس دستور بده که زنها و و پسران و دختران مردم را اسیر ننمایند و ببردگی نبرند. گفتم این دستور را هم نمیتوانم صادر کنم سکنه سبزوار چون مقاومت کردند کافر حربی هستند و مطابق نص آیات قرآن باید زنهای آنها اسیر و برده شوند.

آنگاه آفتاب غروب کرد و صدای مؤذن برخاست و من به شیخ حسام الدین گفتم آیا برای خواندن نماز بمسجد میآئی یا نه شیخ گفت ای امیر ماوراءالنهر تو در مسجد نماز بخوان و من همینجا نماز میخوانم. گفتم این مسجد مال من نیست بلکه خانه خداست. ولی شیخ حسام الدین چیزی از جیب خود بیرون آورد و بر زمین نهاد و آماده نماز خواندن شد. از وی پرسیدم این چیست که بر زمین نهاده ای؟ شیخ گفت این مهر است و ما در موقع سجده پیشانی خود را روی مهر میگذاریم. پرسیدم برای چه این کار را میکنید؟ شیخ گفت برای اینکه موضع سجده باید پاک باشد لذا ما در موقع سجده کردن سر را روی مهر میگذاریم تا اطمینان حاصل کنیم که موضع سجده پاک است گفتم ای شیخ حسام الدین تو بجای یک مهر باید هفت مهر فراهم کنی. شیخ پرسید برای چه باید هفت مهر فراهم کنم. گفتم بموجب نص صریح قوانین اسلام در موقع سجده میباید هفت موضع از زمین که هفت قسمت از بدن ما با آن تماس حاصل میکند پاک باشد زیرا در موقع سجده انگشتان دو پا و دو دست و زانو و پیشانی ما با زمین تماس حاصل مینماید. آیا تو قبول داری که در موقع سجده میباید هفت موضع از زمین که هفت عضو بدن ما با آن تماس حاصل میکند پاک باشد. شیخ گفت بلی گفتم پس چرا فقط پیشانی خود را روی مهر میگذاری و برای دو کف دست و انگشتان دو پا مهر فراهم نمیکنی شیخ جواب نداد و گفتم ای شیخ نماز گزار احتیاج به مهر ندارد و فقط باید موضعی که آنجا نماز میخوانی پاک باشد و پیغمبر ما در موقع سجده سر را بر زمین مینهاد و فریضه را بجا می آورد.

بعد ازینکه از نماز فراغت حاصل شد گفتم یا شیخ شیطان کیست. شیخ حسام الدین سبزواری گفت ای امیر شیطان عبارت از فرشته ای بود که از جانب خداوند مطرود گردید و از آن موقع تا کنون و از حالا تا پایان دنیا کوشش خود را صرف گمراه کردن بندگان خدا میکند. گفتم یا شیخ آیا تو این توضیح را میپذیری گفت بلی ای امیر، گفتم مردی چون تو که خود را دانشمند میداند نباید شیطان را اینگونه توصیف کند. من میدانم که در شرایع اسلام شیطان اینگونه توصیف شده ولی این را برای عوام گفته اند تا  اینکه عوام الناس بفهمند که شیطان چیست و قائل شوند که موجودی در کمین آنها هست تا آنان را براه شر سوق دهد.

لیکن شیطان واقعی عبارت از نفس اماره میباشد که در وجود همه هست و آن نفس انسان را وامیدارد که مرتکب منهیات شود. در وجود هرکس دو نیرو هست یکی نیروی رحمانی یا الهی و دیگری نیروی شیطانی و نیروئی که افراد را وادار به خوردن شراب و قمارباختن و سایر کار های نکوهیده و ممنوع مینماید نیروی شیطان میباشد و ازینجهت نماز و روزه وجوب پیدا کرده که بمناسبت اشتغال مسلمین به نماز و روزه، هرگز نفس اماره فرصت پیدا نکند که انسان را بسوی اعمال نکوهیده و منهیات سوق بدهد و کسی که نماز گزار میباشد و روزه میگیرد مرتکب گناه نمیگردد. برای اینکه وی باید همواره طاهر باشد و ارتکاب گناه و منهیات طهارت او را از بین میبرد. خداوند که دانا و توانای مطلق است کوچکترین احتیاج به نماز و روزه من و تو ندارد و ازینجهت نماز و روزه را واجب کرده که من و تو فرصت و آمادگی فکری برای ارتکاب گناه نداشته باشیم.

شیخ حسام الدین گفت ای امیر من میدانم که تو مرد دانشمند هستی و چیزهائی میدانی که من نمیدانم.

آنشب تا صبح زوزه کفتاران که در سبزوار لاشه مقتولین را میخوردند بگوش میرسید و بامداد پرندگان لاشخوار نمایان شدند و بطرف شهر رفتند تا اینکه سهم خود را از مقتولین بخورند. من میخواستم که غلبه من بر سبزوار برای همه درس عبرت شود و بدانند که هرکس مقابل من پایداری نماید گرفتار سرنوشت امیر سبزوار و سکنه آن آنشهر خواهد گردید. این بود که روز بعد امر کردم آنقسمت از سکنه سبزوار که زنده مانده اند سرهای مقتولین را از بدن جدا نمایند و قسمتی از سر ها را بطرف مشرق شهر و قسمتی دیگر را بطرف مغرب ببرند. من میخواستم که از آن سرها دو هرم (منار) بسازم که ارتفاع هریک از آنها صد گز باشد و شبها بالای آن دو هرم چراغ روشن کنم.

بعد ازینکه سرها در دو طرف شهر گرد آمد بمن اطلاع دادند که نود هزار سر در دو جهت شرقی و غربی سبزوار جمع آوری شده است. من معمارانی را که مامور نقب زدن بسوی شهر بودند بساختن دو هرم توظیف کردم، یکی در مشرق سبزوار و دیگری در مغرب آن . گفتم در ساختمان آنها آهک بکار ببرند تا اینکه محکم باشد و بر اثر مرور زمان ویران نشود. به معماران گفتم طوری حساب ساختمان را بکنند که در هر هرم چهل و پنجهزار سر چون آجر کار گذاشته شود و سر ها را باید طوری کار بگذارند که نمای خارجی هرم را تشکیل بدهد اگر سرها بیش از میزان ضروری برای ساختمان ها میباشد بقیه سر ها را در داخل هرم بکار ببرند ولی قسمت خارجی باید مستور از سر باشد بطوری که بیننده وقتی بپای هرم میرسد در اطراف آن از زمین تا قله هرم غیر از سر نبیند.

معمار ها شماره سرها را با وسعت بنا در نظر گرفتند و حساب کردند و گفتند بجای اینکه دو بنا بشکل هرم ساخته شود بهتر اینست که آن دو را بشکل مخروط بسازند و در وسط مخروط یک پلکان مارپیچ بوجود بیاورند که بتوان از آنجا بالای مخروط رفت و شبها چراغ روشن کرد من میدانستم سرهائی که در ساختمان مخروط ها بشکل نمای خارجی نصب میشود تازه است و بزودی گوشت آنها خواهد پوسید و استخوان باقی خواهد ماند و آنوقت سرها لق میشود و از ساختمان جدا میگردد.

این بود که گفتم سرها را طوری محکم نصب نمایند که بعد ازینکه گوشت از بین رفت و استخوان باقیماند لق نشود و فرو نریزد.

استخوان بندی مخروط ها با آجر و سنگ بوجود آمد و بعد سر ها را اطراف مخروط نصب کردند و آنچه از سرها زائد آمد در داخل مخروط کار گذاشتند. بعد ازینکه دو مخروط یکی در شرق و دیگری در غرب سبزوار ساخته شد امر کردم که روی هریک ار آنها کتیبه ای بدین مضمون نصب نمودند (بحکم امیر تیمور از سرهای کشتگان سبزوار ساخته شد.)

شبها بالای آن دو مخروط چراغ روشن میکردند و آن چراغها از فواصل دور دیده میشد. در سفر های بعد وقتی از سبزوار که ویرانه ای بیش نبود عبور میکردم مشاهده مینمودم که اطراف هردو منار سفید شده و مثل این بود که مجموع منار ها را با سرهای بریده سفید رنگ ساخته اند.

بعد از ساختن منارها حصار سبزوار را ویران کردم و شهر را با لاشه های آن گذاشتم و بطرف جنوب خراسان براه افتادم.

 

فصل نهم

عزیمت به جنوب خراسان

من میدانستم که نیرومند ترین حریف من در خراسان (علی سیف الدین) امیر سبزوار بود که بقتل رسید و بعد از وی در خاک خراسان کسی وجود نداشت که آن اندازه قدرت داشته باشد معهذا در جنوب خراسان چند امیر بود که هرکدام یک قشون داشتند و من میخواستم آنها را نیز مطیع خود کنم. من میدانستم که خبر قتل عام سکنه سبزوار و ویران شدن آنشهر باطلاع تمام شهر های خراسان رسیده و امرای آن سرزمین حساب کار خود را کرده اند معهذا بهتر این بود که از جنوب خراسان اطلاع حاصل کنم. من عزیمت خود را به جنوب خراسان به تاخیر انداختم که تا (شیخ عمر) پسر من (که گفتم جهانگیر را بسوی او فرستاده بودم) بیاید. وقتی شیخ عمر باتفاق جهانگیر آمد معلوم شد که نیمی از سربازان او بر اثر جنگ با ترکمانان بقتل رسیده اند.

(شیخ عمر) میگفت از روزی که وارد دشت ترکمانان شد تا روزی که از آن دشت خارج گردید روز و شب مشغول جنگ بود و هر شب ترکمانان که اسبهای تیز تک داشتند شبیخون میزدند و حمله میکردند. و بهمین علت عده ای کثیری از سربازان وی بقتل رسیدند. (شیخ عمر) میگفت اگر تو بخواهی دارای قدرت شوی باید ترکمانها را مطیع نمائی و من باو گفتم که ترکمانها را نیز مطیع خواهم کرد.

شیخ عمر گفت ترکمانها با سکنه شهر های نیشابور و سبزوار و بلاد دیگر فرق دارند. آنها شهر نشین نیستند که بتوان بسهولت آنها را از بین برد و همینکه احساس خطر کردند کوچ میکنند و به منطقه دیگر میروند و همه دارای اسبهای راهوار هستند و میتوانند در یک شبانه روز بیست فرسنگ راه بپیمایند. گفتم ای فرزند ما در راهپیمائی برتر از ترکمانان هستیم زیرا آنها با عشیره و زن و اطفال حرکت میکنند ولی ما زن و فرزند با خود نیاورده ایم که دچار اشکال شویم.

شیخ عمر میل داشت که مرا بسوی دشت وسیع ترکمانان ببرد ولی من باو گفتم که بعد از مراجعت از جنوب خراسان ممکنست به ترکمانان حمله ور شویم .

من شیخ عمر را در شمال خراسان گذاشتم و خود با سی هزار نفر آهنگ جنوب آن سرزمین را کردم. بین سبزوار و جنوب خراسان جاده ایست که مستقیم منتهی به قائن میشود ولی آن جاده از وسط کویر میگذرد و کم آب است و قسمتی از جاده منطقه ایست که میگویند بزرگترین منطقه پرورش افعی میباشد و در آنجا آنقدر افعی هست که شاید در سراسر دنیا آن اندازه افعی وجود ندارد. در کنار آن منطقه یک منطقه کوهستانی قرار گرفته که مرکز پرورش مار های کبچه است ( این مار را در کتاب جانور شناسی مار کبرا خوانده اند ـ مترجم) و میگویند که بین مار های کبچه و افعی جنگهای خطرناک در میگیرد.

اگر خطر افعی و مار کبچه ها وجود نمیداشت باز عبور از آن جاده به صلاح نبود زیرا ما نمیتوانستیم در آن جاده سیورسات بدست بیاوریم و نه به اندازه کافی آب تحصیل کنیم. این بود که من راهی را که از طوس منتهی به گناباد میشود و از آنجا به قائن میرود انتخاب کردم زیرا در آن راه آب فراوان بود و آذوقه و علیق بدست میآمد.

من (جهانگیر) را با هزار سوار جلو فرستادم و مامور تهیه سیورسات کردم. من میدانستم که هزار سرباز برای تهیه سیورسات زیاد نیست زیرا گاهی پسر من مجبور میشود که سواران خود را به پنج دسته یا بیست دسته تقسیم نماید و به آبادیهای اطراف بفرستد تا اینکه آذوقه و علیق فراهم نمایند و بعد ازینکه فراهم شد در انبارهای مخصوص سر راه ما حفظ کند تا ما از راه برسیم و به مصرف برسانیم. اگر این احتیاط نشود قشونی که از راه میرسد گرسنه میماند و اسبها از گرسنگی و تشنگی تلف میشوند. هنگامی که من از طوس بسوی جنوب براه افتادم هوا خنک شده بود و ماه آخر تابستان فرا میرسید و بجائی رسیدیم که موسوم بود به (ولایت ماه).

(توضیح: بنده تصور میکنم که ولایت ماه همان«مه ولات»یا«محولات» است که یک بلوک بزرگ میباشد و در جنوب تربت حیدریه قرار گرفته است و محصولات صیفی آن معروفیت دارد ـ مترجم)

در آنجا در یک دشت وسیع که انتهای آن بنظر نمیرسد خربوزه کاشته بودند و تا چشم کار میکرد کشتزار خربوزه دیده میشد. وقتی خربوزه برای من آوردند متوجه شدم که درون آن مثل هندوانۀ رسیده قرمز رنگ است و بسیار آبدار میباشد اما از حیث عطر و طعم به خربوزه سمرقند نمیرسد.

سکنه( ولایت ماه) همه سرخ و سفید و فربه بودند و بمن گفتند علت فربهی و سرخی و سفیدی آنها اینست که از روزیکه خربوزه بدست میآید سکنه آن سرزمین غیر از آن چیزی نمیخورند و غذای آنها تا وقتیکه هوا سرد میشود روز و شب خربوزه است.

از آنجا عبور کردیم و بشهری رسیدیم که مسمی بود به بجستان. امیر شهر با پسران و برادران خود باستقبال من آمد و از من دعوت کرد که برای صرف غذا بخانه اش بروم. امیر بجستان گفت ای تیمور من وصف شجاعت های تو را شنیده ام و خیلی میل داشتم که تو را ببینم ولی پیری مانع ازین میشد که سفر کنم و خود را بتو برسانم و خوشوقتم که قبل از مرگ مؤفق بدیدار تو شدم. قبل ازینکه غذا صرف شود چند مجموعه پر از انار را به اطاق آوردند و امیر بجستان گفت که ای امیر تیمور در اینجا رسم است که درین فصل که انار بدست میآید قبل از غذای روز برای تحریک اشتها آب انار مینوشند آنگاه با دست خود آب چند انار را گرفت و در قدح ریخت و مقابل من نهاد و من جرعه اب نوشیدم و متوجه شدم که در همه عمر اناری بآن لذیذی نخورده ام و امیر بجستان بمن گفت در هیچ نقطه ای از جهان اناری چون انار بجستان بدست نمی آید و یکی از انار ها را پاره کرد و بدستم داد و گفت ای امیر تیمور نگاه کن تا ببینی که انار های اینجا هسته ندارند و من قدری از دانه های انار را جویدم و تصدیق کردم که انار مزبور بدون هسته است.

بعد از صرف غذا چون حس کردم امیر بجستان مرد کم بضاعت است دو هزار دینار روز باو بذل کردم و وقتی از بجستان براه افتادم امیر شهر و برادران و پسران او تا نیم فرسنگ پیاده مرا مشایعت کردند.

چند روز بعد نزدیک شهر بشرویه رسیدم که میگفتند تمام سکنه آن دانشمند هستند. همینکه سواد شهر نمایان شد دیدم که عده ای پیاده بسوی من می آیند و معلوم شد که از سکنه شهر هستند. من حدس زدم که آنان از بزرگان شهر میباشند و آمده اند تا مرا مورد استقبال قرار دهند .

ولی وقتی به نزدیک من رسیدند مشاهده نمودم که همه از نوع روستائیان میباشند و جامه همه آنها کرباس آبی است و چون هوا قدری سرد شده بود قبائی از پشم روی آن پوشیده اند. تمام جامه ها آبی و تمام قبا ها خاکستری بود و گوئی که در شهر آنها غیر از کرباس آبی رنگ و پارچه پشمین خاکستری پارچه دیگر وجود ندارد. همه دستار بر سر داشتند که سر پوش عمومی سکنه شهر های خراسان است. آنعده مقابل اسب من توقف کردند و یکی از آنها که ریش سفید داشت با صدای بلند شروع به خواندن شعر کرد و اشعاری بدین مضمون خواند ( ای امیری که خورشید و ماه و فلک در اختیار توست و جز به اراده تو گرش نمیکند قدم تو به بشرویه مبارکباد و ما سکنه مسکین این شهر تا آنجا که توانائی داشته باشیم از پذیرائی فروگذاری نمیکنیم.)

وقتی اشعارش تمام شد از وی پرسیدم امیر این شهر کیست؟ آنمرد گفت این شهر امیر ندارد گفتم چگونه ممکن است شهری امیر نداشته باشد و بدون امیر چگونه امنیت در این شهر حفظ میشود و احکام شرع و عرف را که اجرا مینماید. آنمرد گفت که ای امیر بزرگوار ما دراین شهر امیر نداریم و احکام شرع و عرف را خودمان اجرا میکنیم گفتم من وصف شهر شما را شنیده بودم ولی تصور نمیکردم که بشرویه امیر و حاکم نداشته باشد. آنمرد گفت ای امیر بزرگوار برای اینکه بدانی شهر ما امیر و حاکم ندارد خوب است قدم رنجه فرمائی و وارد شهر شوی و وضع شهر ما را ببینی.

وقتی قدم به شهر نهادم از وسعت معابر حیرت کردم زیرا در سمر قند هم آنگونه معابر وسیع وجود نداشت سکنه شهر که در سر راهم ایستاده بودند توبره ای داشتند و از آن توبره چیزی بیرون میآوردند و آنرا بدوقسمت میکردند و قسمتی را در یک جیب و قسمتی دیگر را در جیب دیگر می نهادند. من از مرد ریش سفید که معلوم بود در آن شهر ارشد میباشد و مرا رهنمائی میکرد پرسیدم برای چه مردم توبره ای از دوش آویخته اند و آن چیست که از توبره بیرون میآورند و قسمتی را در یک جیب و قسمتی دیگر را در جیب دوم میگذارند؟ آنمرد گفت ای امیر آنچه در توبره وجود دارد پشم بز است و کسانیکه می بینی آن پشم را از توبره بیرون می آورند و موی بز را از کرک جدا میکنند و مو را در یک جیب دیگر قرار میدهند تا از کرک بز برک ببافند و با موی بز جاجیم و گلیم ببافند.

گفتم برای چه از پشم گوسفند استفاده نمیکنند. مرد ریش سفید گفت برای اینکه در اینجا گوسفند پرورده نمیشود زیرا چراگاه نداریم ولی بز در بیابان های اطراف این شهر علف خشک یا خار میخورند و به ما شیر و پشم میدهند. از آن مرد پرسیدم نام تو چیست؟ جواب داد حسین بن اسحق . سئوال کردم در این شهر چه میکنی؟ جواب داد امام این شهر هستم و هنگام نماز مردم بمن اقتدا میکنند و نماز میگذارند و گاهی هم اختلاف مردم را رفع مینمایم.

در آن موقع به یک کارگاه نساجی رسیدیم و دیدم که درون کارگاه چهار نفر مشغول پارچه بافتن هستند. (حسین بن اسحق) گفت ای امیر کرک هائی که مردم این شهر جمع اوری میکنند صرف بافتن این کرکی که موسوم به برک است میشود. آنگاه دستور داد که یک طاقه از آن پارچه را برای من آوردند تا ببینم. و پارچه مزبور که با کرک بافته میشد از پارچه های ابریشمین چین که بخصوص در سمرقند فراوان است نرم تر و لطیف تر بود و من تا آنروز پارچه ای بآن نرمی و لطیفی ندیده بودم. از (حسین بن اسحق) پرسیدم که بها ی یک طاقه ازین پارچه چقدر است؟ جواب داد نیم دینار. بهای پارچه بسیار ارزان بود و هنگامیکه خواستم از کارگاه خارج شوم دست در جیب کردم که به هریک از نساجان که در آنجا کار میکردند چند سکه زر بدهم ولی هیچ یک از آنها عطیه مرا نپذیرفتند و گفتند ای امیر بزرگوار دیدار جمال تو ما را کافی است و ما به آنچه از راه کار بدست میآوریم قانع هستیم و بیشتر از آن احتیاج نداریم.

از کارگاه خارج شدم و بعد از طی ده قدم به یک دکان بقالی رسیدم و مشاهده کردم که زنی مشغول خریدن چیزی است و مرد بقال قبل ازینکه دست به ترازو ببرد گفت.(ویل اللمطففین الذین اذا کتالو علی الناس یستوفون) من از شنیدن کلام مزبور که آیات سوره (المطففین) در قرآن بود چون انتظار نداشتم آن مرد بقال قرآن بداند و آیات مزبور را هنگامی که دست به ترازو میبرد بر زبان بیاورد. صبر کردم تا مرد بقال چیزی را که آن زن خریداری میکرد باو داد و آن زن دور شد. به وی نزدیک گردیدم و گفتم ای مرد آیا تو معنای آیاتی را که خواندی میدانی بقال جواب داد بلی ای امیرالامراء. پرسیدم معنای (ویل اللمطففین)چیست؟ مرد بقال گفت: معنای آن اینست که ( بدا بر حال کم فروشان). پرسیدم معنای (الذین اذا کتالو علی الناس یستوفون) چه میباشد. مرد بقال گفت این معنای آیه اول را تکمیل میکند و خدا میگوید: (بدا بر حال کمفروشان آنچنان کم فروشانی که وقتی خود شان با پیمانه یا وزن، چیزی از مردم خریداری میکنند با پیمانه یا وزن تمام خریداری مینمایند اما)

پرسیدم منظورت از اما چه میباشد. مرد بقال گفت: بعد ازین آیه در قرآن آیه دیگر هست که معنای آیه دوم را تکمیل مینماید. گفتم آن آیه را بخوان مرد بقال چنین خواند (و اذا کالو هم او وزنو هم یخسرون) پرسیدم معنای این آیه چیست؟ مرد بقال گفت: این آیه که تکمیل کننده ای معنای آیه دوم است اینطور میگوید که(همان اشخاص که در موقع خرید یک جنس، آنرا با پیمانه یا وزن تمام خریداری میکنند و وقتی خود میخواهند جنسی را به دیگری بفروشند از پیمانه یا وزن کم میکنند و بر خریدار زیان وارد میآورند). و این سه آیه که در سوره مطففین آمده است باید یکی بعد از دیگری خوانده شود تا اینکه قرائت کننده قرآن معنای آنرا بخوبی ادراک نماید.

گفتم ای نیک مرد آنها که در کودکی آموزگار من بودند نمیتوانستند مثل تو و باین خوبی قرآن را معنی کنند ولی تو برای چه در این موقع این ایات را خواندی. بقال گفت ای امیرالامراء هروقت که من بخواهم دست به ترازو ببرم این آیات را میخوانم تا اینکه خدا را ناظر بدانم و کم نفروشم.

از آنجا گذشتم و به خانه ای رسیدم که برای سکونت من آماده شده بود و در آنوقت صدای اذان بگوشم رسید (حسین ابن اسحق) که عنوان شیخ را داشت گفت ای امیر، از تو اجازه میخواهم که برای نماز به مسجد بروم و بعد از خواندن نماز جهت خدمتگزاری مراجعت خواهم کرد. گفتم من هم باید نماز بخوانم و فکر میکنم بد نیست که در مسجد این شهر نماز بگذارم. (شیخ حسین ابن اسحق) گفت پس برویم زیرا اگر تأخیر کنیم دیر میشود. من باتفاق شیخ از خانه خارج شدم و مشاهده نمودم که دکاندارها جامه خود را عوض میکنند و هرکسی که جامه را عوض میکرد و لباس بهتر میپوشید راه مسجد را به پیش میگرفت بدون اینکه در دکان خود را ببندد زیرا در شهر بشرویه سارق وجود نداشت تا اینکه کسی از سرقت اجناس دکان خود بیم داشته باشد.

از یک دکاندار که جامه نو پوشیده و از دکان خود خارج میشد تا به مسجد برود پرسیدم برای چه جامه خود را عوض کردی و او بیدرنگ ای آیه قرآن را که یکی از آیات سورۀ اعراف است برای من خواند. (یا بنی آدم خذو ازینتکم عند کل مسجد و کلوا واشربوا ولاتسرفوا انه لا یحب المسرفین). به (شیخ ابن اسحق) گفتم من تا امروز بر خود میبالیدم که (حافظ القرآن) هستم و اینک می بینم که تمام سکنه این شهر (حافظ القرآن) هستند. بعد از آن مرد پرسیدم آیا معنای این آیه را میدانی؟ او گفت که خداوند میگوید( ای قرزندان آدم هنگامی که میخواهید عبادت میکنید زیور های خود را مورد استفاده قرار دهید و از نعم باری تعالی بخورید و بنوشید اما اسراف نکنید زیرا خداوند کسانی را که اسراف میکنند دوست نمیدارد.) ماهم بدستور خداوند قبل از اینکه برای نماز به مسجد برویم زینت خود را بکار میبریم و جامه نو میپوشیم تا اینکه باجامه نو نزد خداوند حضور بهم برسانیم. گفتم ای مرد تو درس مفید بمن دادی. من با اینکه حافظ القرآن و فقیه هستم متوجه نبودم که انسان هنگامیکه آماده عبادت میشود باید زینت خود را بکار ببرد و تو مرا ازین حکم الهی آگاه نمودی و به شیخ گفتم چون من باید لباس خود را عوض کنم بخانه بر میگردم و در همانجا نماز خواهم خواند و تو بمسجد برو و نماز بخوان.

بعد ازینکه بخانه رفتم لباس خود را عوض کردم و لباس نو پوشیدم و چون مسجد متحرک من هنوز به بشرویه نرسیده بود در خانه نماز گذاشتم و آنگاه خارج شدم زیرا میخواستم که باز سکنه آنشهر را ببینم و با آنها حرف بزنم. هنگامیکه از مقابل یک دکان عطاری میگذشتم شنیدم که مرد عطار میگوید: ( واوفوالکیل اذا کلتم وزنوا بالقسطاس المستقیم) از تعجب نتوانستم خودداری کنم و گفتم ای مرد آیا میدانی(قسطاس) یعنی چه؟ عطار گفت یعنی ترازو و پرسیدم معنای این آیه چیست؟ مرد عطار گفت معنایش اینست. (وهنگامیکه با پیمانه جنس میفروشید دقت کنید که پیمانه کامل باشد و موقعی که با وزن کردن جنس میفروشید با ترازوئی وزن نمائید که دو کفۀ آن«عمل» باشد.

(توضیح: شگفت آنکه بعد از هفت قرن هنوز اصطلاح عمل در صفحات خراسان متداول بوده است و ترازوی عمل یعنی ترازوئی که دو کفه ای ان موازی است ـ مترجم)

هردفعه که مقابل یک دکان میرسیدم و صاحب دکان میخواست چیزی را وزن کند یکی از آیات قرآن را که مربوط بود به رعایت وزن یا کیل کامل بر زبان میآورد تا اینکه خدا را ناظر بداند و کم نفروشد.  یکی دیگر از چیز هائی که در آنشهر کوچک مورد توجه من قرار گرفت این بود که تمام سکنه شهر خواه مرد خواه زن در تمام ساعات روز و شب جز موقعی که میخواستند بخوابند کار میکردند و آنهائیکه کاری نداشتند بی انقطاع پشم بز را از توبره ای که بدوش آویخته بودند بیرون میآوردند و موی آنرا از کرک جدا میکردند یا بوسیله دوک کرک بز را میتابیدند تا اینکه بعد آنرا به کارگاه نساجی ببرند و تبدیل به برک نمایند. (شیخ حسین بن اسحق) برای من حکایت کرد از روزی که که سکنه آن شهر بخاطر دارند در آنجا سرقت نشده و کسی دیگری را بقتل نرسانیده اند. هیچکس بخاطر ندارد که در آنشهر کسی هنگام مکالمه یا معامله صدا را بلند کرده باشد و هرگز اتفاق نیفتاده که در آن شهر مردی زن خود را طلاق بدهد. از روزی که سالخوردگان بیاد دارند هرگز راجع به ارث بین وراث اختلاف بوجود نیامده و یک وارث مبادرت به تصاحب اموال وارث دیگر نکرده است. در آنشهر هرگز گزمه و زندان و قاضی وجود نداشته و مردم برای حل مسائلی که بین انها پیش میآید به (حسین بن اسحق) مراجعه میکنند و فتوای او را بی چون و چرا میپذیرند.

شغل (حسین بن اسحق) هم زراعت بود و در بامداد بیل بر دوش مینهاد و برای زراعت از شهر خارج میشد و ظهر برای خواندن نماز در مسجد، بشهر مراجعت میکرد و بعد ازینکه از خواندن نماز فارغ میگردید باز راه بیرون شهر را پیش میگرفت. تمام سکنه شهر از خوردسالی خواندن و نوشتن قرآن را از یاد فرا میگرفتند و من دریافتم که زنها نیز مانند مردها قرآن میدانند و میتوانند بخوانند و بنویسند. در آن شهر دو چیز دیدم که هردو را از ریشه گیاهان صحرائی میگرفتند، یکی موسوم به کتیرا بود و دیگری بنام انقوزه خوانده میشد و برای هردو قائل بخواص زیاد بودند . دیگر از چیزهائی که در آنجا دیدم و برای من تازگی داشت روغنی بود سیاه رنگ دارای بوی تند و عجیب و آن روغن را از محلی واقع در بیست فرسنگی مغرب بشرویه میآوردند و در چراغ میریختند و فتیله بآن مینهادند و فتیله مثل چراغ معمولی میسوخت و هنگام شب خانه را روشن میکرد و بمن گفتند که روغن مزبور از زمین خارج میشود و مانند جوی در صحرا براه میافتد و هنگام روز که آفتاب برآن میتابد بوی آن از فاصله دور به مشام میرسد.

مقتضیات قشون کشی و فرارسیدن فصل سرما که نزدیک میگردید مانع ازین شد که بتوانم زیاد تر در بشرویه توقف نمایم و از صحبت سکنه شهر که همه اهل فضل و معرفت بودند لذت ببرم. در آنشهر من دانستم که برای تحصیل معرفت و فضل لزومی ندارد که انسان مدرس مدرسه یا چون من امیر باشد بلکه هر زارع و شبان میتواند مردی فاضل و با معرفت شود و قرآن را بداند و بفهمد و شعر بخواند یا بسراید.

روزی که میخواستم از بشرویه خارج شوم و بطرف جنوب بروم فرمانی صادر کردم و در آن گفتم تا روزی که اعقاب من سلطنت میکنند شهر بشرویه از خراج معاف باشد. من میدانستم که نام بعضی شهرها( دارالعلم) است و نام برخی از بلاد (دارالامان) و در آن فرمان حکم کردم که عنوان شهر بشرویه( دارالعلم والامان) باشد و نوشتم که هرگز و به هیچ بهانه اعقاب من شهر بشرویه را مورد حمله قرار ندهند. روزی که خواستم از بشرویه بروم یک اسب به (شیخ حسین بن اسحق) بخشیدم ولی او حتی حاضر به پذیرفتن یک اسب نشد و گفت ای امیر ما در آینجا سوار درازگوش میشویم و الاغ برای ما کافی است.

پس از خروج از بشرویه بسوی قائن براه افتادم زیرا در آنجا امیری حکومت میکرد که ممکن بود روزی در صدد تجاوز برآید و من میخواستم اطمینان حاصل کنم که وی از من اطاعت خواهد کرد. در روز سوم بعد از خروج از بشرویه بادی وزیدن گرفت که من تصور کردم باد پائیز است ولی بزودی مبدل به طوفان ماسه  شد و طوری هوا تاریک گردید که من جلوی اسب خود را نمیدیدم و نا گزیر توقف نمودم

 

ادامه فصل هشتم

 

امیر سبزوار فهمید که یک نیروی قوی به کمک من آمده است و دانست که اگر مرتبه دیگر در صحرا با من مصاف بدهد کشته خواهد شد لذا به سرعت بازگشت نمود و خود را به سبزوار رسانید و در پناه حصار شهر قرار گرفت.

گفتم محاصره کردن یک قلعه جنگی و از پا در آوردن محصورین آن کاری است طولانی و خستگی آور ولی کسی که میخواهد نائل به تحصیل پیروزی شود باید آن کار طولانی را پیش گیرد و بانجام برساند. من از وضع داخل شهر سبزوار جز آنچه از (محمد ـ سیف الدین ) شنیده بودم اطلاع نداشتم و فقط میدانستم شهری است بزرگ و مرکز قالیبافی خراسان و میگویند که سیصد هزار کارگر در کارگاههای قالیبافی آن کار میکنند. جلگه سبزوار مثل نیشابور آباد نبود و از اولین روزهای محاصره شهر، من متوجه شدم که در آن جلگه بادی میوزد که تمام خاک بیابان را روی ما میریزد و تا روزی که جنگ سبزوار ادامه داشت آن بادها ما را اذیت میکرد. تمام اقداماتی را که من در نیشابور برای از پا درآوردن نیروی مقاومت محصورین بانجام رسانیدم درسبزوار تکرار کردم و قناتهائی را که از خارج بشهر میرفت کور نمودم و اطراف شهر در فواصل نزدیک و دور، روز و شب نگهبان گماشتم تا اگر شهر دارای راههای زیر زمینی است سکنه شهر تنوانند برای تهیه آذوقه از آنجا خارج شوند و تمام مردانی را که در قصبات و قراء اطراف سکونت داشتند به بیگاری گرفتم تا اینکه درختهای کهن را بیندازند و چوب آنها را پای کار بیاورند تا نجاران بتوانند برجهای متحرک بسازند. چهار دسته از کسانی را که در نقب زدن معلومات داشتند مامور کردم که از چهار طرف شهر نقب بزنند و آنقدر پیش بروند تا ایکه به پای حصار شهر برسند و زیر حصار را خالی نمایند تا اینکه بتوان در آنجا باروت نهاد و منفجر کرد.

بر طبق دستور من چهار برج دیده بانی مرتفع در چهار طرف شهر با خشت و چوب ساخته شد تا اینکه دیده بان های ما همواره در آن برجها باشند و از وضع شهر آگاه شوند. ما بوسیله ساختن برجهای مذکور که خیلی مرتفع بود توانستیم شهر سبزوار را بخوبی ببینیم و با نبود جمعیت آن پی ببریم. من از مشاهده انبوه جمعیت خوشوقت شدم زیر میدانستم شهری که آنقدر پرجمعیت است در مقابل محاصره پایداری نخواهد کرد و بزودی از پا درمیآید، برای اینکه آذوقه آنهمه افراد را فراهم نمود. اما بعد دانستم که امیر سبزوار پیش بینی محاصره شهر را هم کرده اذوقه فراوان در آنجا گرد آورده بود. در حالی که وسایل گشودن شهر را فراهم میکردم. از تأخیر (شیخ عمر) فرزندم نا راحت بودم. او که فرماندهی چهل هزار سوار را داشت میباید وارد مزینان واقع در نزدیکی سبزوار شود اما از وی خبری نمیرسید و من (جهانگیر) را با سه هزار سوار مأمور کردم که از راه مزینان بطرف شمال برود و تحقیق کند که نیروی شیخ عمر کجاست و بر سر او و سوارانش چه آمده است.

(جهانگیر) و سوارانش براه افتادند و ما به محاصره شهر ادامه دادیم و هر روز از طرف ما نامه هائی به تیر بسته میشد و بطرف شهر پرتاب میگردید و من در آن نامه ها بسکنه شهر و سربازان امیر سبزوار میگفتم اگر ترک مقاومت کنید و شهر را تسلیم نمائید زنده خواهید ماند وگرنه تا آخرین نفر کشته خواهید شد و من زنان و فرزندان شما را اسیر خواهم کرد و به بردگی خواهم برد ولی تهدیدهای من اثری بر مدافعین نداشت.

یک روز من بوسیله تیر چند نامه بسوی شهر پرتاب کردم و از امیر سبزوار خواستم که هنگام عصر بالای حصار بیاید و منظره ای را به چشم خود ببیند. در موقع عصر امیر سبزوار که گفتم مردی بود هم سن من و دارای مذهب شیعه بالای حصار آمد. من امر کردم که برادرش(محمد ـ سیف الدین) را به حصار نزدیک کنند. تیر اندازان ما آماده بودند اگر از طرف مدافعین که بالای حصار دیده میشدند بطرف ما تیر اندازی شد، آنها هم تیر اندازی نمایند ولی تیر اندازانی که اطراف امیر سبزوار بودند کمان ها را از دوش آویخته نشان میدادند که قصد تیراندازی ندارند.

منادی ما از طرف من به امیر سبزوار بانک زد ای (علی سیف الدین) اگر دروازه های شهر را نگشائی و سبزوار را تسلیم نکنی اینک مقابل چشم تو برادرت بهلاکت خواهد رسید و میگویم که سر از بدنش جدا کنند. (علی ـ سیف الدین ـ موید) خطاب به من فریاد زد ای(تیمور بیک) آیا اسیر تو اجازه دارد حرف بزند یا نه؟ بوسیله منادی جواب دادم میتواند حرف بزند. امیر سبزوار به برادر خود گفت ای محمد آیا تو میل داری زنده بمانی و ما شهر را تسلیم دشمن کنیم با اینکه بهتر میدانی ما مقاومت نمائیم ولی مقاومت ما سبب مرگ تو شود. (محمد ـ سیف الدین) گفت مقاومت نمائید و آنگاه گفت(تیمور لنگ) بجلاد بگو سر از بدن من جدا کند.

بمنادی گفتم آنچه من بمحمد میگویم با صدای بلند به امیر سبزوار تکرار کند و آنگاه این واقعه را بیان کردم: جد من( الپ ارسلان) در سیصد و پنجاه سال قبل ازین با پادشاه (روم) باسم( دیوجانس چهارم) جنگید و او را مغلوب و اسیر کرد. محلی که پادشاه روم اسیر جد من شد شهری بود واقع در ارمنستان و بعد ازینکه (دیو جانس چهارم) اسیر گردید او را با زنجیر نزد (الپ ارسلان) آوردند. (الپ ارسلان) از او پرسید اگر تو بر من دست مییافتی و مرا اسیر مینمودی با من چه میکردی؟ (دیوجانس چهارم) گفت تو را میفروختم. (الپ ارسلان) حیرت زده پرسید آیا مرا میفروختی و در صدد بر نمیآمدی که مرا بقتل برسانی؟ پادشاه روم گفت نه! برای اینکه کشتن تو بی اهمیت بود. تو تا روزی برای من اهمیت داشتی که من تو را مغلوب نکرده بودم و بعد ازینکه تو را مغلوب کردم و اسیر شدی و با زنجیر تو را نزد من آوردند کشتن تو برای من،بیش از قتل یک مورچه اهمیت نداشت ولی از فروختن تو استفاده میکردم.

(الپ ارسلان) پرسید مرا به کی میفروختی؟ پادشاه روم جواب داد تو را به خودت یا شخصی که حاضر میشد تو را خریداری کند میفروختم. (باید متوجه شد که منظور از پادشاه روم، پادشاه روم کوچک یا«رومیه الصغری» است که پایتخت اش قصطنطنیه که امروز موسوم به استانبول میباشد ـ مترجم).

(الپ ارسلان) هم موافقت کرد که پادشاه روم را بفروشد و چون غیر از خودش کسی خریدار وی نبود (دیوجانس چهارم) را بخودش فروخت و اینک ای محمد هرگاه تو بتوانی خود را خریداری نمائی یا برادرت حاضر باشد تورا خریداری نماید من تو را خواهم فروخت. امیر سبزوار از بالای حصار بانک زد برادرم را چه مبلغ میفروشی؟ بوسیله منادی جواب دادم دو کرور دینار. امیر سبزوار بانک زد در تمام این شهر یک کرور پول نقد وجود ندارد گفتم دروغ میگوئی و تو که دارای یک قشون یکصد هزار نفری هستی کرورها پول نقد داری تا کسی کرورها ثروت نداشته باشد نمیتواند یک قشون یکصد هزار نفری را نگهدارد.

امیر سبزوار گفت من میتوانم برای رهائی برادرم یکصدهزار دینار بپردازم مشروط باینکه او را سالم تحویل من دهی. گفتم یکصدهزار دینار فدیه یک بازرگان است که بدست ما اسیر شود نه فدیۀ برادر امیر سبزوار. (علی ـ سیف الدین) گفت من نمیتوانم برای رهائی برادرم بیش ازین بپردازم. گفتم من میخواستم از روش (الپ ارسلان) پیروی نمایم و برادرت را بفروشم و چون تو خریدار برادرت نیستی و کسی دیگر هم نیست که خریدار وی باشد، او را بقتل میرسانم تا از زحمت نگهداری او آسوده باشم.

آنگاه باشاره من جلادی سر از بدن (محمد ـ سیف الدین) جدا کرد و از بالای حصار شهر صدای شیون برخاست و من گفتم سر محمد را بالای یکی از برجهائی که مشرف بر شهر بود نصب نمایند تا سکنه شهر آن را ببینند.

همان شب (علی ـ سیف الدین) به خونخواهی برادرش بما شبیخون زد. وقتی یک ثلث از شب گذشت یک مرتبه دروازه های شهر باز گردید و در حالیکه سربازان امیر سبزوار از شهر خارج میشدند و بما هجوم می آوردند هزاران نفر از آنها بوسیله نردبان از حصار شهر فرود میآمدند. عده ای از مهاجمین مشعل داشتند و همین که به خیمه ای ما میرسیدند آنها را آتش میزدند تا اینکه ما را بترسانند و مانع ازین شوند که بتوانیم قوای خود را متمرکز کنیم. رسم من این است که در موقع محاصره یک شهر هر گز اسبها را نزدیک اردوگاه قرار نمیدهم. هر کسی که شهری را محاصره میکند بخصوص اگر در آنشهر یک قشون بزرگ باشد باید بداند که هرلحظه از اوقات روز یا شب ممکن است سربازان محصور از شهر خارج شوند و به محاصره کنندگان حمله نمایند و اگر در موقع حمله اسبها در اردو باشند طوری بی نظمی بوجود میآید که نمیتوان جنگید برای اینکه اسبها از هر طرف میگریزند بخصوص اگر آتش افروخته شود و حریق اردوگاه را بسوزاند زیرا اسبهای ما که جنگی هستند از هیاهوی میدان جنگ نمیترسند اما از آتش بیم دارند و وقتی بوجود میآید افسار ها را پاره میکنند و میگریزند.

ما چون در سبزوار اسبهای خود را در غقب جا داده بودیم آنشب بعد ازینکه شبیخون شروع شد نگرانی نداشتیم. دو سردار من (قولر بیگ) و (اورگون چتین) میدانستند که اگر خصم از شهر خارج شد و بما حمله نمود، آنها میباید با نیروئی که تحت فرماندهی خود دارند بمن ملحق شوند.

من به آنها گفته بودم که هنگام محاصره نیروی ما اطراف شهر متفرق است و امیر سبزوار یک قشون قوی در شهر دارد که بعد از خروج از آنجا میتواند در پیرامون شهر قشون متفرق ما را نابود کند لذا همینکه سربازان امیر سبزوار از شهر خارج شدند آنها باید با نیروئی که دارند خود را بمن برسانند تا قوای ما متمرکز شود و آنوقت میتوانیم مهاجمین را از میان برداریم و وارد شهر شویم.

در حالیکه از همه جا فریاد بگوش میرسید و ناله مجروحین شنیده میشد و سربازان امیر سبزوار دشنام میدادند و بوسیلۀ ناسزا گوئی خود را قوی دل میکردند،( قولر بیک) و( اورگون چتین) خود را بمن رسانیدند، من که در مشرق شهر بودم فرماندهی حمله را بعهده گرفتم و( قولر بیک) را فرمانده جناح راست و( اورگون چتین) را فرمانده جناح چپ کردم و حمله متقابل ما با تبر آغاز گردید . من دو تبر در دست داشتم و از چپ و راست میزدم و مشعلداران ما میدان جنگ را برای ما روشن میکردند و قسمتی از میدان جنگ هم از شعله های حریق روشن میشد. شاید اگر دیگری بجای من بود دستور میداد که حریق ها را خاموش کنند تا اینکه خیمه ها از بین نرود ولی من میدانستم که مسئله خاموش کردن حریق  یک مسئله فرعی و بی اهمیت است و بفرض اینکه تمام خیمه های ما بر اثر حریق از بین میرفت ما میتوانستیم آنها را تجدید کنیم زیرا همه شهر های خراسان غیر از سبزوار ازآن ما بود ودستور میدادم که در آن بلاد، بسرعت برای ما خیمه فراهم نمایند و آنچه اهمیت داشت این بود که از موقع استفاده نمائیم و خود را بشهر برسانیم.

تمام نیروی من در مشرق شهر متمرکز بود و جناح راست من شمال و جناح چپ من جنوب شهر را میگرفت و ما بطور منظم خود را به دو دروازه بزرگ شهر که هردو در مشرق قرار داشت نزدیک میکردیم.

سربازان امیر سبزوار با شمشیر میجنگیدند و ما با تبر و ضربات ما آنها را از پا در میآورد و راه ما با لاشه سربازان امیر سبزوار مستورمیگردید تا اینکه ما به جایی رسیدیم که با دروازه های شهر تقریبا بیش از پنجاه زرع فاصله نداشتیم و در آنموقع کسانیکه در شهر بودند بدستور امیر سبزوار دروازه ها را بستند.

امیر سبزوار وقتی در یافت که شبیخون او منتهی به عدم موفقیت شد همانگونه که آنروز برادرش را فدا کرد در آن لحظه هم جمعی از سربازان خود را فدا نمود و دروازه ها را بست و راه مراجعت آنها را مسدود کرد.

تا آنموقع سربازان سبزواری با دلیری می جنگیدند ولی وقتی متوجه شدند که دروازه ها را بستند و راه بازگشت آنها را مسدود نمودند دلسرد شدند. ما میدانستیم بعد ازینکه دروازه بسته شد قدری طول میکشد تا اینکه پشت دروازه را سنگ چین نمایند و اگر زود بجنبیم ممکن است مانع از سنگچین کردن بشویم.

سربازان سبزواری دیگر مقاومت نمیکردند و سلاح را بر زمین می انداختند و تسلیم میشدند و با اینکه تسلیم شدن آنها کار ما را سهل کرد و توانستیم زود تر خود را به دروازه ها برسانیم وقتی به مدخل های شهر رسیدم که پشت دروازه ها را سنگچین کرده بودند.

در آنشب قسمتی از خیمه های ما بکلی سوخت و هرچه در آنها بود بکلی از بین رفت ولی باسبهای ما آسیب نرسید و در عوض تمام سربازان امیر سبزوار که از شهر خارج شده بودند بقتل رسیدند و یا مجروح و اسیر شدند. صبح روز بعد من امر کردم مجروحین سخت سبزواری را بقتل برسانند زیرا ما وسیله نگهداری آنرا نداشتیم ولی مجروحین خفیف و اسرا را نگاه داشتیم که از آنها کار بکشیم و در صورت امکان بعد از خاتمه جنگ در بدل دریافت فدیه آنها را آزاد نمائیم.

در بامداد وقتی من خاکستر خیمه های سوخته را دیدم و مشاهده کردم که عده ای زیادی از سربازان ما بقتل رسیده اند. عهد کردم که بعد از تسخیر سبزوار در آنشهر جانداری باقی نگذارم و تمام سکنه ای شهر را بقتل برسانم.

از بامداد روزی که شب قبل از آن، امیر سبزوار بما شبیخون زد من به افسران خود دستور دادم که عده ای از سربازان ما را از راه حصار وارد شهر کنند ولی مواظب باشند که آنها را بیهوده به کشتن ندهند، من متوجه شدم که در سبزوار روشی که در جنگ نیشابور مفید واقع گردید بیفایده است و سربازان امیر سبزوار نخواهند گذاشت که سربازان ما از راه حصار وارد شهر شوند و آنها را تصرف نمایند ولی میخواستم حواس امیر سبزوار و سربازان او را پرت کنم و آنها متوجه نشوند که مشغول نقب زدن هستیم تا اینکه از راه نقب خود را بداخل شهر برسانیم.

وقتی در پیرامون حصار غوغای دایم حکمفرما باشد صدای کلنگ زدن بگوش مدافعین نمیرسد زیرا حواس آنها متوجه صدا های زیر زمینی نیست صدای کلنگ کسانیکه نقب میزنند بویژه در موقع شب که سکون حکمفرماست خوب به گوش میرسد لذا بموجب دستور من سربازان ما در موقع شب هم با افروختن مشعلها حصار را روشن میکردند و مدافعین را تا بامداد مشغول مینمودند. چند بار عده ای از سربازان دلیر من از راه حصار وارد شهر شدند ولی قبل ازینکه بتوانند در شهر جلو بروند بقتل رسیدند. آن فداکاریها نتیجه مستقیم نداشت ولی دارای نتیجه ای غیر مستقیم بود و سبب میشد که مدافعین نتوانند به نقشه ما پی ببرند در حالیکه سربازان ما مشغول نقب زدن بودند، (گور خان) در نیشابور مشغول تهیه باروت بود.

(توضیح: گورخان در قشون امیر تیمور فرمانده کسانی بود که باروت تهیه میکردند و او را قورخان هم میگفتند و ما کلمه قورخانه را که هنوز متداول است از گورخان گرفته ایم ـ مترجم).

من بدو علت گفته بودم که باروت را در نیشابور تهیه کنند زیرا ساختن باروت کاری است خطرناک و احتیاج به دقت زیاد دارد و گاهی منفجر میشود و عده ای زیاد را بقتل میرساند و اگر باروت را در اردوگاه ما در سبزوار تهیه میکردند ممکن بود عده ای از سربازان من کشته شوند. دوم اینکه من از جاسوسان امیر سبزوار خائف بودم و بیم داشتم که آنها به راز ساختن باروت پی ببرند در صورتیکه من نمیخوانستم هیچکس غیر از ما از ساختمان باروت مستحضر گردد.( اگر جز تو داند که رأی تو چیست ـ برآن رأی و دانش بباید گریست).

من یقین داشتم که بین زارعین قصبات و قرای سبزوار که ما آنها را به بیگاری گرفته بودیم و برای ما برج میساختند عده ای از جاسوسان امیر سبزوار هستند و آنها تمام کار های ما را به اطلاع امیر سبزوار میرسانند و نمیخواستم امیر سبزوار بفهمد که ما مشغول ساختن باروت هستیم و از چگونگی ساختن آن مطلع شود.

من تأکید میکردم که نقب ها هرچه زود تر به اتمام برسد ولی جز در دو نقب شرقی و غربی سبزوار کار، بر وفق مراد پیش نمیرفت نقبی که از طرف مغرب حفر میکردند و بحصار شهر نزدیک میگردید بر اثر اشتباه معماری که سر پرست آن نقب بود اعوجاج پیدا کرد و قسمتی از اوقات ما بیهوده گذشت و من دستور قتل آن معمار را صادر کردم تا معماران دیگر بدانند که وقتی من یک کار را بآنها محول میکنم باید دقت نمایند و دل به کار بدهند تا اشتباه نکنند. نقبی که از شمال شهر حفر میکردند به سنگ خورد و طبقه سنگ بقدری ضخیم بود که نقیبان ما نمیتوانستند از زیر سنگ عبور کنند. معماری که متصدی نقب شمالی بود ترسید و تصور کرد که من او را نیز خواهم کشت ولی باو گفتم که تو مقصر نیستی و هیچکس نمیتوانست پیش بینی کند که نقب به سنگ خواهد خورد. ما از دو نقب غربی و شمالی صرف نظر کردیم و تصمیم گرفتیم که از راه شرق و جنوب وارد شهر شویم.

قبل از اینکه حصار را در شرق و جنوب ویران کنیم شورا نمودیم که آیا موقع شب وارد سبزوار شویم ویا هنگام روز. نتیجه مشورت ما این شد که سبزوار شهری است بزرگ و ما از وضع داخلی شهر اطلاع نداریم و شب هر قدر مشعل روشن کنیم باندازه روز روشن نیست لذا باید در موقع روز بشهر حمله ور شد تا اینکه سربازان ما همه جا را بخوبی ببینند و قدم به قدم دچار کمینگاه نشوند. نقیبان ما در مشرق و جنوب شهر زیر حصار را خالی کردند و حفره بزرگ بوجود آوردند آنگاه جوالهای پر از باروت را در آن حفره ها انباشتند و ما زیر هریک از دو حصار شرقی و جنوبی شهر یکصد من ماوراءالنهر باروت قرار دادیم و یک فتیله طولانی و ضخیم از هریک از دو انبار باروت در طول نقبها بخارج وصل شد و من امر کردم بعد از طلوع آفتاب همینکه هوا روشن شد و سربازان من برای حمله آماده گردیدند فتیله ها را مشتعل کنند.

من میدانستم که بعضی از تظاهرات و تشریفات در قلب دلیر ترین مردان جنگی اثر میکند و سبب میشود که آنها دل را از دست دهند(امروز ما میگوئیم که روحیه خود را از دست میدهند ـ مترجم) بهمین جهت امر کردم که وقتی فتیله ها را آتش زدند سفید مهره بنوازند تا اینکه حصار شهر با صدای سفید مهره فرو بریزد( سفید مهره یکنوع بوق بود و میتوان نام آنرا شیپور گذاشت ـ مترجم). (یوشع) پیغمبر بنی اسرائیل که بعد از موسی سرپرست آن قوم شد هنگامی که به حصار شهر (اریکا) واقع در کنعان حمله ور شد همین کا را کرد و قبل ازینکه حصار فرو بریزد دستور داد که کرتاها را بصدا بیاورند ووقتی حصار شهر فروریخت مدافعین تصور کردند که بر اثر صدای کرتاها حصار شهر فرو ریخت و طوری دل از دست دادند که نتوانستند ساعتی مقاومت کنند.

شب قبل از حمله من به سرداران خود گفتم که بسربازان خود بسپارند روز پس ازینکه وارد شهر شدند بخصم ترحم ننمایند و تمام مردان شهر را بقتل برسانند مگر کسانی را که بمنزل شیخ حسام الدین سبزواری پناهنده شدند. من راجع به شیخ حسام الدین سبزواری دانشمند سبزوار و پیشوای روحانی آنجا چیزها شنیده بودم و چون عالم بود میخواستم که احترامش محفوظ باشد.

صبح روز بعد  قبل ازینکه آفتاب طلوع کند من فرمان دادم که فتیله ها را مشتعل نمایند و لحظه ای بعد ازین که فتیله ها مشتعل گردید سفید مهره ها یک مرتبه حصار شهر در مشرق  و جنوب فروریخت.

من نمیتوانم بگویم که آتش گرفتن باروت و فرو ریختن حصار شهر چگونه زمین را لرزانید. بطوریکه بعد مطلع شدم بر اثر دو انفجار مزبور خانه هائی که در مشرق و جنوب شهر نزدیک حصار بود ویران گردید و سکنه آن زیر آوار رفتند. تا آنموقع اتفاق نیفتاده بود که ما آنهمه باروت را یک مرتبه آتش بزنیم و صدای انفجار و ارتعاش زمین مرا هم بوحشت در آورد. سربازان ما از مشرق و جنوب بشهر حمله ور شدند و از داخل شهر فریاد برخاست. من چون میدانستم که مدافعین شهر ناگزیر بطرف مشرق و جنوب براه میافتند تا راه را بر سربازان ما ببندند و سایر قسمت های شهر بیدفاع میماند. گفتم که در مغرب و شمال سبزوار سربازان ما از راه حصار وارد شهر شوند قبلا گفتم که وقتی محاصره سبزوار شروع شد چهار برج دیدبانی مرتغع در چهار طرف شهر ساختیم تا بتوانیم بطور دائم اوضاع شهر را از نظر بگذرانیم. آنروز در شهر طوری غوغا بود که من نتوانستم از بالای برجهای مزبور وضع شهر را ببینم و برای مشاهده میدان جنگ بحصار رفتم. هر قسمت از شهر دارای فرمانده مخصوص بود و آنها میدانستند چه بکنند و هر نقطه را که ضعیف میدیدند تقویت میکردند.

سربازان امیر سبزوار خوب میجنگیدند ولی چون ما از تمام جوانب بسوی مرکز شهر جلو میرفتم یقین داشتیم که بر آنها غلبه خواهیم کرد. امیر سبزوار و پسرش که مردی جوان بود قبل ازینکه در جنگ کشته شوند زنهای خانواده ای خود را بقتل رسانیدند تا اینکه اسیر من نشوند و آنکاه در هنگام پیکار مقتول گردیدند. وقتی خبر قتل امیر سبزوار و پسر جوانش بمن رسید دانستم که سبزوار بطور حتم سقوط خواهد کرد. جارچیان ما فریاد میزدند هرکس میخواهد زنده بماند به مسجد شیخ حسام الدین سبزواری و مسجد میر که مجاور آن است برود. من مسجد میر را هم جزو منطقه بست اعلام کردم چون شنیدم که که خانه شیخ حسام الدین سبزواری آنقدر وسعت ندارد که عده ای زیاد از مردم بتوانند در آنجا بست بنشینند. ای کسانیکه شرح حال مرا میخوانید بر من خرده نگیرید که چرا منزل شیخ حسام الدین سبزواری را که مردی شیعه مذهب بود محل بست اعلام کردم زیرا پیغمبر ما وقتی به مکه حمله ور گردید بوسیله جارچی ها ندا در داد که منزل ابوسفیان بست است و هر کس به منزل ابوسفیان یا به خانه کعبه پناهنده شود کشته نخواهد شد در صورتیکه ابوسفیان بزرگترین خصم پیغمبر بشمار میرفت و بت ها را میپرستید. شیخ حسام الدین سبزواری مسلما بر ابوسفیان بر تری داشت زیرا خدای واحد را میپرستید و پیغمبر ما را نبی مرسل میدانست.

وقتی آفتاب به وسط آسمان رسید من از دروازه غربی قدم بشهر گذاشتم . مشاهده کردم که کوچه ها مملو از لاشه اموات و خون خشک شده است و وقتی بمرکز شهر نزدیک گردیدم در بعضی از کوچه ها چشمم به جوی خون اقتاد و معلوم شد که هنوز کشتار ادامه دارد و خون تازه وارد جویها میشود و براه میافتد. قلبم از مشاهده کوچه های مستور از خون شگفته شد زیرا من از جوانی از مشاهده خون دشمنان خود لذت میبردم و هرچه بر ستوات عمرم می افزود بیشتر می فهمیدم که خونریزی کلید قدرت و تحصیل عظمت است و تا کسی خون جاری نکند نمیتواند ترس خود را در دلها جا بدهد و سطوت خویش را بر دیگران تحمیل نماید. ولی آنکسی که برای تحصیل قدرت خون میریزد نباید هوا و هوس داشته باشد چون اگر دارای هوا و هوس گردد همانها که در پیرامونش هستند و از طفیل او زندگی میکنند خونش را خواهند ریخت.

 

فصل هشتم

دومین سفر من به خراسان و جنگ سبزوار

 

قشون من که در خراسان بود بعد از من وارد ماوراءالنهر گردید و من آن سال را صرف کار های آبادانی و تمشیت قشون کردم و قسمتی از اوقاتم نیز صرف مباحثه با علمای شیعه شد. پسرم جهانگیر که بازمانده قشون مرا از خراسان به ماوراءالنهر آورد چهار تن از علمای شیعه را وارد ماوراءالنهر کرد. علمای شیعه در سمرقند مهمان من بودند و من دستور دادم که با آنها به احترام رفتار کنند چون روش من اینست که علما و شعرا و صنعتگران را پیوسته محترم میشمارم. روز ها علمای شیعه را به کاخ خود احضار میکردم و قبل از صرف طعام و بعد از صرف آن با آنها مباحثه مینمودم.

من در اولین روز مباحثه متوجه شدم که دلایل علمای شیعه برای ثبوت برتری مذهب آنها بر مذهب ما متکی بر منقول میباشد نه معقول( توضیح: خوانندگان محترم باید توجه فرمایند که در اینجا از قول تیمور سخن گفته میشود و معلوم است که مردی چون او نمیتوانسته نسبت به مذهب شیعه نیک بین باشد و این نظر مربوط به من نیست ـ مترجم).

وقتی از آنها میپرسیدم دلیل عقلی شما برای برتری مذهب شیعه چیست متوسل به روایت میشدند. من بعد از دوماه بهریک از علمای شیعه مبلغی پول و یک اسب دادم تا اینکه به وطن خود برگردند. بی مناسبت نیست که بگویم مراکز مذهب شیعه عبارت است از خراسان و ری و صفحات واقع در دو طرف دریای آبسکون(دریای مازندران ـ مترجم) و در جاهای دیگر شیعه نیست مگر بتفریق.

در بهار سال بعد بمن خبر رسید که امیر سبزوار یک قشون گردآورده تا اینکه به ماوراءالنهر حمله کند. من در آن فصل قصد داشتم بطرف روسیه بروم و با (توک تا میش) جنگ کنم. ولی خبر گردآوردن قشون از طرف امیر سبزوار سبب گردید که که من عزم کردم مرتبه ای دیگر به خراسان بروم. سال بعد وقتی که من بخراسان رفتم کسی از ورود من به آن سرزمین اطلاع نداشت و سکنه خراسان را غافلگیر نمودم ولی در آن سال که میخواستم بخراسان بروم نمیتوانستم مردم آن سرزمین را غافلگیر کنم. سال قبل در خراسان یک قشون آراسته وجود نداشت ولی در آنسال امیر سبزوار یک قشون بسیج کرده بود که من هنوز از چند و چون آن اطلاع نداشتم ولی میدانستم که نباید خصم را کوچک و زبون دانست و اگر انسان خصم را کوچک فرض کند شکست خواهد خورد و نا بود خواهد شد این بود که قبل از عزیمت بسوی خراسان یک قشون بزرگ بسیج کردم متشکل از یکصد و بیست هزار سرباز و آن قشون را به سه قسمت تقسیم نمودم و فرماندهی چهل هزار سوار را بریاست پسرم جهانگیر واگذاشتم و چهل هزار دیگر را به پسرم شیخ عمر که از جهانگیر کوچک بود سپردم.

به پسران خود گفتم قبل از هر تصمیم با افسران سالخورده و جنگ آزموده ای سپاه خود مشورت کنند و بجوانی خود مغرور نشوند. به آنها گفتم که ما وارد کشوری میشویم که پر از دشمن است و در هر قدم یک خراسانی با شمشیر یا نیزه در کمین قتل ماست و در یک کشور خصم اگر سپاه شما متفرق شود نابود خواهید شد و پیوسته باید به هیئت اجتماع حرکت کنید و بجنگید. من میدانستم که در شمال خراسان چند قبیله زندگی میکنند که دارای مردان جنگجو هستند، بعضی از آن قبایل در منطقه کوچان(قوچان) زندگی مینمایند و بعضی دیگر در دشت ترکمان. من بعید نمیدانستم که امیر سبزوار از قبایل مذکور کمک بگیرد لذا ورود خود را به خراسان اینطور طرح ریزی کردم که من از راه (قوچان) بطرف طوس بروم و سپس عازم سبزوار گردم و پسرم جهانگیر از راه اسفراین و جوین عازم سبزوار شود و پسر دیگرم شیخ عمر از راه دشت ترکمان وارد سبزوار گردد و خود را به مزینان برساند و بعد راه سبزوار را به پیش گیرد بدین ترتیب ما میتونستیم تمام عشایر شمال خراسان را تحت نظر بگیریم و اگر مشاهده کردیم که قصد خصومت دارند آنها را نابود کنیم با اینکه فصل بهار و علف فراوان بود و بخصوص در خراسان در دامنه کوه ها و تپه ها مراتع بسیار یافت میشود. ما مجبور بودیم که علف خشک باسبها بخورانیم زیرا اسبی که در موقع بهار علف سبز بچرد نمیتواند راه پیمائی نماید بهمین جهت مسئله سیورسات یک قشون یکصد و بیست هزار نفری که با سه دسته چهل هزار نفری حرکت میکرد دارای اهمیت بود و نمیشد کمتر از هزار سوار برای سیورسات فرستاد چون در کشور خصم سربازان دسته سیورسات را اگر ضعیف باشند بقتل میرسانند.

ما نا گزیر میباید مقدار علیق اسبها را مثل آذوقه خود مان با خویش حمل کنیم و بقیه را در راه بدست بیاوریم و چون سکنه قصبات و قراء حاضر نمیشدند که به ما خوار و بار و علیق بدهند ما باید با حمله وارد آبادیها شویم و انبار های کاه و غله و بیدۀ آنها را تصرف کنیم و هر کس را که مقاومت کرد بقتل برسانیم.

من وقتی به قوچان رسیدم مردانی دیدم بلند قامت و قوی هیکل که هنوز نمد دربر داشتند برای اینکه هوای بهار در قوچان سرد است در دست هریک از آنها یک چوب بلند دیده میشد و گاهی آن چوب را بر دوش می نهادند. آنها درسدد بر نیامدند که بقشون من حمله کنند ولی از نظرهایی که بما میانداختند معلوم بود که از ما نمیترسند. برخی از آنها چشمهای ژاغ و مو های زرد داشتند و با زبانی تکلم میکردند که نه فارسی بود نه عربی و معلوم شد که آنها کرد میباشند و از کردستان کوچ کرده اند و در قوچان سکونت نمودند.

چون مردان کرد نیرومند بودند چند تن از آنها را فرا خواندم و با کمک یک ویلماج با آنها صحبت نمودم و پرسیدم که آیا میل دارید که وارد قشون من بشوید؟ آنها پرسیدند تو کی هستی گفتم من تیمور، سلطان ماوراءالنهر هستم و عنقریب سلطان خراسان نیز خواهم شد. کرد ها گفتند ما نمیخواهیم از زن و فرزندان و زادگاه خود دور شویم و به سربازی احتیاج نداریم و دارای گوسفند هستیم و از راه پرورش گوسفند معاش خود را تامین میکنیم. با اینکه کرد های قوچان مردان قوی بودند بی آزار بنظر میرسیدند و من از طرف آنها آسوده خاطر شدم و عازم طوس گردیدم و در طوس بر مزار فردوسی رفتم تا اینکه سنگ قبر او را ببینم و مشاهده نمودم که اسم و رسم فردوسی را روی سنگ قبر او بزبان عربی نوشته اند در صورتیکه او اشعار خود را بزبان فارسی سروده است. گفتم سنگ قبر او را عوض کنند و به دوزبان عربی و فارسی بنویسند.

آنگاه عازم مغرب شدم و بدشت نیشابور رسیدم و مشاهده کردم که شهر نیشابور ویران است اما قصبات و قرای جلگه نیشابور آباد میباشد. وقتی خواستم از نیشابور براه بیفتم با آرایش جنگی حرکت کردم برای اینکه ممکن بود که با قشون امیر سبزوار تلاقی کنم. من طلایه ای بجلو فرستادم تا اینکه ببیند آیا قشون خصم در سر راه ما هست یا نه؟

من از روزی که وارد خراسان شدم از وضع پسرانم اطلاعی نداشتم و نمیدانستم که جهانگیر و شیخ عمر کجا هستند نه آنها میتوانستند مرا از وضع خود آگاه سازند و نه من میتوانستم از خود خبری بآنها برسانم زیرا در  کشور بیگانه نمیتوان پیک را از یک نقطه به نقطه ای دیگر فرستاد. چون جنگ نزدیک بود من بدون شتاب راه پیمائی میکردم و منظورم این بود که که اسبها و سربازانم خسته نشوند و وقتی بمیدان جنگ رسیدند تازه نفس باشند. من یقین داشتم که امیر سبزوار از ورود من به خراسان مطلع است و تقریبا مطمئن بودم که با قشون خود باستقبال من خواهد آمد.

من تصور نمیکردم که قشون امیر سبزوار از پنجاه یا شصت هزار نفر تجاوز کند و میاندیشیدم که سربازان او پیاده هستند یا اکثر آنها پیاده میباشند زیرا خراسانیان باهمیت سواران در جنگ پی نبرده بودند و نمیدانستند که یک قشون سوار در منطقه ای چون جلگه های خراسان خیلی بهتر از پیاده است اگر امیر سبزوار با قشون خود به استقبال من نمی آمد میباید گفته میشد که مردی است ابله زیرا کسی که یک قشون دارد در پس حصار قلعه جا نمیگیرد و خود را دچار محاصره نمیکند.

بامداد روز بعد قبل ازینکه قشون من حرکت کند طلایه خبر داد که یک قشون از دور دیده میشود و دانستم که امیر سبزوار به استقبال من آمده است و برای پی بردن به چند و چون آن قشون اسب تاختم و جلو رفتم و در نظر اول فهمیدم که قشون امیر سبزوار پیاده است. نکته دیگر که آشکار شد این بود که آن قشون پیاده آرایش جنگی داشت و در یک جلگه وسیع از شمال بطرف جنوب بسوی ما میآید و بین جناح شمالی و قلب قشون و جناح جنوبی آن فاصله ای بنظر نمیرسید و سربازان پیاده امیر سبزوار مثل یک حصار جاندار، بدون کوچکترین شکاف به ما نزدیک میشدند. من آرایش جنگی قشون امیر سبزوار را پسندیدم و آن آرایش نشان میداد که امیر سبزوار مردی است سلحشور و میتواند یک میدان جنگ را اداره کند.

شماره سربازان او را هفتاد هزار تخمین زدم در حالیکه خود من بیش از جهل هزار سرباز نداشتم ولی سربازان من سوار بودند و سربازان امیر سبزوار پیاده.

گفتم چون میدانستم ممکن است با خصم برخورد نمایم با آرایش جنگی حرکت میکردم. فرمانده جناح راست من(جناح شمالی) افسری بود به اسم (قولر بیک) و کوتاه قد از نژاد مغول اما دلیر. فرمانده جناح چپ من (جناح جنوبی ) مردی بود به اسم(اورگون چتین) از نژاد چتین که گفتم گوشت سگ میخوردند و من آن عادت را از سر شان انداختم. (اورگون چتین) مانند هم نژادان خود نمیدانست که ترس چیست و مثل آنها اکول بود و خود من فرماندهی قلب سپاه را بعهده گرفتم.

بعد از مشاهده قشون خصم عزم کردم که با سواران خود حمله کنم و آن حصار جاندار را بشکافم. دو فرمانده جناحین من میدانستند چه باید بکنند و آنها اطلاع داشتند که میباید در منطقه جنگی خود، صف پیاده گان امیر سبزوار را بشکافند و بعد آنها را محاصره کنند و آنگاه سربازان را نابود نمایند مگر اینکه تسلیم شوند.

هنوز فاصله بین دو قشون زیاد بود و من نمیتوانستم دستور حمله سربازان خود را صادر کنم زیرا میدانستم که در صورت حمله تا اسبها به قشون امیر سبزوار برسند از نفس میافتند وقتی فاصله دو قشون کم شد من مشاهده نمودم که سربازان پیاده امیر سبزوار نیزه دارند ونیزه برای سوارانی که حمله میکنند خطری است بزرگ زیرا سربازان پیاده با نیزه ها خود اسبها را بقتل میرسانند و ازآن ببعد سواران مبدل به سربازان پیاده میشوند و ارزش جنگی آنها تنزل میکند. من قولربیگ و اورگون چتین را برای مشورت به قلب سپاه احضار کردم و آنها هم گفتند که نیزه سربازان پیاده برای اسبهای ما خطرناک است. من در  صدور فرمان حمله خودداری کردم و صبر نمودم که قشون امیر سبزوار بما حمله ور شود و من  از آن خودداری شرمنده نشدم، برای اینکه یک سردار جنگی با لیاقت آن نیست که فقط از مرگ بیم نداشته باشد بلکه باید مصلحت قشون خود را هم در نظر بگیرد.

وقتی سربازان امیر سبزوار نزدیک تر شدند دستور دادم که کمانداران برای تیر اندازی آماده شوند و من خود تیر بر کمان بستم و بر طبق امر من کمانداران آگاه شدند که میباید با تیر های آبدیده تیر اندازی نمایند. تیر های آبدیده ای ما از زره عبور میکند و در فاصله نزدیک حتی از خفتان های نازک هم عبور مینماید. ما تیر های آبدیده را در ماوراءالنهر میسازیم و طرز ساختن آن ازینقرار است که یکصد من نمک را در یکصد من آب حل مینمائیم و در نتیجه یک آب نمک غلیظ بدست میآید بعد پیکان هائی را که میباید بر سر تیر نصب شوند در آتش میگذاریم بطوریکه از فرط سرخی سفید شود و آنگاه پیکانها را در آب نمک فرو میبریم. این عمل سه مرتبه تکرار میشود و مرتبه سوم بعد از اینکه پیکان را از آب نمک خارج کردند آن را بوسیله سوهان تیز مینمایند. یک چنین پیکان موسوم است به پیکان آبدیده و وقتی روی تیر نصب شد و بوسیله ای کمان پرتاب گردید از زره میگذرد. شمشیر و نیزه را هم میتوان همینطور آب داد ولی از پیکان آبدیده بیشتر استفاده مینمائیم.

امیر سبزوار به اسم(علی ـ سیف الدین) خوانده میشد و هم سن من بود و میگفتند مردی است دلیر و دانشمند و دارای مذهب شیعه. من او را بین سربازانش جستجو کردم و نیافتم و اگر می یافتم قصد داشتم یک تیر آبدیده را حواله او کنم تا از قوت بازو، و هنر تیر اندازی امیر ماوراءالنهر مستحضر گردد.

تیر های ما که از فاصله نزدیک پرتاب میگردید، خیلی به سربازان(علی ـ سیف الدین) لطمه زد و هر تیری که من پرتاب میکردم یکنفر را از پا در میآورد. من میدانستم که دلگرمی سربازان امیر سبزوار به نیزه های بلند است که در دست دارند و آن نیزه ها سبب شده که در صدد برآیند به سواران من حمله ور شوند. ما اگر میتوانستیم با تیراندازی شدید نیزه ها را از دست سربازان دشمن دور کنیم پیروزی با ما بود، وقتی ما دیدیم که صفوف سربازان امیر سبزوار مغشوش شد خود را برای حمله آماده کردیم. سلاح اصلی سربازان من در جنگ سبزوار تیر و کمان بود و شمشیر، و من با تجربه آموخته بودم که وقتی سوارانم حمله میکنند شمشیر برای آنها خیلی مفید نیست و در عوض تبر(تبرزین ـ مترجم) مفید تر است مشروط بر اینکه دسته های بلند داشته باشند.

شمشیر وقتی بر سرباز خصم فرود میآید او را از کار نمی اندازد مگر اینکه حلقومش را قطع کند یا شکمش را پاره نماید. بکار بردن شمشیر موقعیکه سربازان حمله میکنند مستلزم اینست که سوار بتواند در موقع شمشیر زدن از نیروی اسب هم استفاده نماید و این کار از عهده هر کسی ساخته نیست و در وسط هیجان کارزار سوار فرصت ندارد که اسب خود را طوری بحرکت درآورد که وقتی دو دست اسب بر زمین قرار میگیرد وی شمشیر بیندازد تا اینکه نیروی اسب مکمل نیروی سوار شود و سرباز خصم از پا درآید، اگر سوار بتواند در موقع حمله اسب خود را طوری بحرکت در آورد که از نیروی اسب برای شمشیر زدن استفاده نماید ممکن است با یک ضربت شمشیر، سرباز خصم را نصف کند ولی چون آن فرصت بندرت بدست میآید بهترین سلاح، هنگام حمله سواران تبر است بشرط اینکه دسته ای بلند داشته باشد. چون تبر وقتی بر سرباز خصم فرود بیاید او را از پا در میآورد ولو بر زره اصابت نماید و ضربت شدید تبر برای ازپادرآوردن سرباز دشمن کافی است.

وقتی ما صفوف مغشوش سربازان امیر سبزوار را دیدیم و اسب ها را بحرکت درآوردیم و تبر ها را بدست گرفتیم خیلی امیدوار بودیم که شیرازۀ قشون علی سف الدین را بگسلانیم.

(اورگون ـ چتین) فرمانده جناح جنوبی که گفتم دوهزار از سوارانش از نژاد (چتین) بودند چون درندگان بجناح راست قشون امیر سبزوار حمله ور شد. (قولربیک) فرمانده جناح شمالی من نیز که سربازانش مثل او نژاد مغول بودند با دلیری به جناح چپ قشون امیر سبزوار حمله کرد. اکثر سربازان من، در قلب سپاه از نژاد ماوراءالنهر محسوب میشدند و مثل خود من قامت بلند داشتند که اگر در میدان جنگ رو بر گردانند و یا سستی بخرج دهند بدست خود من کشته خواهد شد.

سربازان من اطلاع داشتند که در کارزار چشمهای من مراقب اعمال یکایک آنها میباشد و من ممکن است هر گناه را عفو کنم ولی دو گناه در نظر من غیر قابل بخشایش است. یکی خیانت و دیگری سستی در میدان جنگ. من چون در کارزار نسبت بخود سختگیر بودم و بخویش ترحم نمیکردم نمیتوانستم به دیگران ترحم کنم و سربازان من میدانستند که هیچ خستگی و خطر وجود ندارد که من خود آنرا استقبال ننمایم.

وقتی ما به سربازان امیر سبزوار رسیدیم، مواجه با یک مقاومت شدید شدیم با اینکه صفوف سربازان دشمن مغشوش شده بود سربازان دشمن توانستند خود را به هم نزدیک کنند و با نیزه های بلند راه ما را سد نمایند. هر نیزه که در سینه و یا شکم یک اسب فرو میرفت یکی از سواران من را پیاده میکرد و مرد پیاده مجبور میشد بعقب میدان جنگ برود و در حالیکه نیزه داران امیر سبزوار اسبهای ما را بقتل میرسانیدند عده ای دیگر از آنها برما سنگ میباریدند و ضربات شدید سنگ سواران مرا از صدر زین بزمین میانداخت.

با اینکه وضع میدان جنگ در قلب سپاه برای ما نا مساعد بود من حمله را متوقف نکردم چون میدانستم اگر حمله متوقف شود شکست خواهیم خورد. در جناح جنوبی من اورگون چتین موفق شده بود که انتظام صفوف سربازان امیر سبزوار را مختل کند و سربازان (علی سیف الدین) عقب نشینی میکردند. در جناح شمال ما قولربیک پیش میرفت اما من در قلب میدان جنگ نمیتوانستم جلو بروم برای اینکه امیر سبزوار بهترین سربازان خود را در قلب میدان جنگ متمرکز کرده بود.

در حالیکه میجنگیدیم  یک ضربت شدید سنگ به مغفر من خورد و اگر مغفر بر سر نداشتم سرم میشکافت و بعید نبود که بیهوش شوم و از زین بر زمین بیفتم. با اینکه امیر سبزوار بهترین سربازان خود را در قلب میدان جنگ متمرکز کرده بود من خیلی راضی نبودم چون میدیدم که کار مشکل میدان جنگ بر عهده من محول شده است. من نه از مشکل می هراسم و نه از خطر میترسم ولی شاید تمام افسران من اینطور نباشند و وقتی خود را در مقابل یک اشکال بزرگ میبینند به وحشت درآیند و در میدان جنگ کسیکه بترسد نابود خواهد شد.

در دو جناح شمال و جنوب سربازان من جلو میرفتند ولی من در قلب سپاه کشته میدادم و نمیتوانستم نیروی مقاومت سربازان (علی ـ سیف الدین) را از بین ببرم اما سربازان من عده ای از آنها را اسیر کردند و معلوم شد که یکی از اسیران (محمد ـ سیف الدین) برادر جوان امیر سبزوار است.

جنگ تا انتهای عصر طول کشید و در آن موقع جناحین من بقدری پیش رفته بودند که امیر سبزوار فهمید که قلب سپاه او محاصره خواهد شد. من با حملات دائمی نگذاشتم سربازان زبده امیر که در قلب سپاه میحنگیدند برای کمک به جناحین (علی سیف الدین) بروند. من اگر نتوانستم مقاومت سربازان امیر سبزوار را در قلب سپاه از بین ببرم در عوض بجناحین خود کمک کردم چون مانع ازین شدم که سربازان شجاع قلب سپاه به کمک جناحین قشون امیر سبزوار بروند.

(علی ـ سیف الدین) وقتی متوجه شد که قلب سپاه او بزودی محاصره خواهد شد فرمان عقب نشینی سربازان برجسته خود را صادر کرد و بدینترتیب جنگ با موفقیت من به اتمام رسید.

من میباید بعد از عقب نشینی نیروی امیر سبزوار، آنرا تعقیب کنم و کارش را بسازم ولی به دو علت قشون (علی سیف الدین) را تعقیب نکردم یکی اینکه غروب آفتاب نزدیک بود و بزودی شب فرا میرسید و من اگر قشون دشمن را تعقیب میکردم در کشوریکه وضع طبیعی آن بر من مجهول مینمود دچار خطر میشدم دیگر اینکه عده ای کثیری از سربازان من کشته یا مجروح شده بودند و من نیروی خود را ضعیف میدیدم و اصلح این بود صبر کنم تا پسرانم بیایند و بمن ملحق شوند.

بعد ازینکه جنگ تمام شد و من افسران خود رابرای دریافت گزارش احضار کردم معلوم شد که در آن روز پانزده هزارتن از چهل هزارسوار ما کشته و یا مجروح شده اند. ولی ما با یک قشون هفتاد هزار نفری جنگیده بودیم و سربازان امیر سبزوار خوب میجنگیدند.

همینکه میدان از جنگجویان خالی شد افواج کرکس ها در آسمان پدیدار شدند تا مردار بخورند ولی چون تاریکی فرود آمد من نمیتوانستم دستور دفن اموات را صادر کنم خاصه آنکه پیش بینی میکردم در آنشب شاید امیر سبزوار به ما حمله ور شود و شبیخون بزند و لذا تمام سربازان باید آماده به جنگ باشند و اگر قسمتی از آنها مامور دفن اموات گردند نیروی ما ضعیف میگردد. یک فرمانده جنگی بعد از پایان یکروزه جنگ ولو فاتح شده باشد خیلی کار دارد و باید گزارش افسران خود را دریافت کند و مراقبت نماید که تا اینکه مجروحین مورد مداوا قرار بگیرند و اردوگاه خود را طوری ترتیب بدهد که مورد شبیخون قرار نگیرد. من دستور داده بودم (محمد سیف الدین) برادر امیر سبزوار را که اسیر ما شده بود در خیمه ای نزدیک  خیمه من تحت مراقبت قرار بدهند تا در خصوص برادرش و نیروی از وی کسب اطلاع کنم.

وقتی شب فرود آمد(محمد سیف الدین) بنماز ایستاد و (قولربیک) که کنار من بود گفت ای امیر نگاه کن این مرد چگونه نماز میخواند. من میدانستم که برای چه(قولربیک)تعجب کرده اما تجاهل نمودم و پرسیدم چه چیز او سبب حیرت تو شده ؟ (قولربیک) گفت این مرد موقع نماز خواندن دستها را روی سینه نمیگذارد، معلوم میشد که قولربیک تا آنروز رسم نماز خواندن شیعیان را ندیده بود و باو گفتم قولربیک نماز گزار هنگامی که بنماز می ایستد چون مقابل خداوند حضور بهم میرساند باید مؤدب و طوری باشد که معلوم شود به خداوند احترام میگذارد. هر مسلمان مجاز است که هر طور که میل دارد مقابل خداوند بایستد مشروط باینکه آن ایستادن مطابق رسم و آئین او محترمانه باشد. ما احترام را در این میدانیم دو دست را بر سینه بگذاریم و نماز بخوانیم و این مرد احترام را در این میداند که دو دست را بر طرفین بدن بچسباند و نماز بخواند و اگر در بین مسلمین جماعتی باشد که در موقع ادای احترام دو دست را بر سربگذارد میتواند در حالیکه دستها را بر سر گذاشته نماز بخواند.

آنشب امیر سبزوار بما حمله نکرد و صبح روز بعد سربازان من مبادرت به دفن اموات کردند ولی کفتار ها شب پیش قسمتی از اجساد را خورده بودند. من از محمد سیف الدین برادر جوان امیر سبزوار راجع به نیروی برادرش پرسش کردم و او گفت نیروئی که روز قبل با ما جنگید هفتاد و پنجهزار سرباز بود و برادرش سی هزار سرباز دیگر در سبزوار دارد. بطوریکه محمد سیف الدین گفت شماره ای تلفات امیر سبزوار بیش از آنهائی بود که اجساد شان در میدان جنگ باقیماند. برای اینکه سبزواری ها یک قسمت از اموات خود را از میدان جنگ خارج کردند تا اینکه زیر سم اسب ها و لگد پیاده ها قرار نگیرند.

با اینکه از سربازان امیر سبزوار هم عده ای کشته شده بودند من نمیتوانستم با بیست و پنجهزار سوار بقشون امیر سبزوار حمله کنم. خوشبختانه غروب آنروز طلایه قشون پسرم جهانگیر که از راه اسفراین و جوین آمده بود نمایان گردید . از وی پرسیدم آیا از حال برادرش شیخ عمر اطلاعی دارد یا نه؟ جواب داد از حال او بکلی بی اطلاع است ولی طبق موافقتی که حاصل شده او میباید خود را به مزینان برساند یعنی جنوب سبزوار برسد.

ورود قشون جهانگیر مرا تقویت کرد و آماده نمود که دوباره به نیروی امیر سبزوار حمله ور شوم.

 

بسوی مسقط الرأس فردوسی و جنگ نیشابور

بقیه ای فصل هفتم

من با اینکه شتاب کردم که بزودی خود را به نیشاپور برسانم و نگذارم که دروازه ها را ببندند بر اثر رفت و آمد کاروانیان و روستائیان، جاده بقدری شلوغ بود که سواران من نمیتوانستند با سرعت عبور کنند و ما نمیتوانستیم در خارج جاده راهپیمائی نمائیم زیرا در دو طرف جاده تا چشم کار میکرد مزرعه و باغ و آبادی بود و یک ذرع زمین بایر دیده نمیشد.

من برای آبادی دشتهای ماوراءالنهر بخصوص اراضی سمرقند و بخارا بسیار کوشیدم ولی بعد از اینکه وارد دشت نیشاپور شدم مشاهده کردم که آبادی آن دشت خیلی بیش از آبادی دشت های ماوراءالنهر است و شگفت آنکه نیشاپور رودخانه ندارد.

سمرقند و بخارا، هردو، کنار رودخانه جیحون قرار گرفته و ما هرقدر آب بخواهیم از آن رودخانه بر میداریم و بوسیله نهر های بزرگ و کوچک، آب را بنقاط دوردست میرسانیم. من روی رود جیحون تا آن تاریخ صدها دولاب گذاشته بودم که آب را در فصل تابستان و پائیز (که آب رودخانه کم میشود) می کشیدند و وارد نهرها میکردند. ولی در جلگه نیشابور هرچه به اطراف چشم دوختم اثری از رودخانه ندیدم و بعد ازینکه شهر را محاصره نمودم فهمیدم که آب جلگه نیشابور بواسطه قنات تامین میشود و در جلگه نیشابور چهار هزار و دویست آبادی وجود دارد که هر کدام دارای یک قنات است و لذا در آن جلگه چهار هزار و دویست قنات جاری است، ولی ما نمیتوانیم در سمرقند و بخارا و سایر بلاد ماوراءالنهر قنات جاری نمائیم زیرا لازمه حفر قنات وجود کوه است و قنات را باید از دامنۀ کوه حفر کرد و ما در مجاورت شهر های ماوراءالنهر کوه نداریم.

من هنگام غروب به نیشابور رسیدم و مشاهده کردم که دروازه های شهر بسته است. عده ای از سربازان خود را مامور نمودم که دروازه ها را بیازمایند و بدانیم آیا بسهولت شکسته میشوند یا نه؟ ولی معلوم شد که پشت دروازه ها سنگ چین شده و نمیتوان آنها را در هم شکست. با اینکه دروازه ها را بسته بودند من میدانستم که شهر غافلگیر شده و بقدر کافی در آن آذوقه نیست و سکنه شهر بزودی از گرسنگی از پا در میآیند. چون چهار هزار و دویست قریه در جلگه نیشابور بود و احتمال داشت که سکنه قرای مزبور به کمک محصورین نیشابور بیایند لذا دستور دادم که شبانه عده ای از آبادیها را که نزدیک شهر بود اشغال نمایند تا اینکه راه رسیدن کمک به نیشابور قطع شود.

محاصره یک شهر برای قشونی که آنرا در حلقه محاصره گرفته خوب نیست چون سربازان را تنبل میکند و رفته رفته روحیه جنگی آنها را ضعیف می نماید. این بود که که من بعد ازینکه دو روز به سربازان خود استراحت دادم تا اینکه از خستگی راه پیمائی بیاسایند امر کردم هر روز تمرین های جنگی بعمل بیاید تا اینکه سربازانم بر اثر بیکاری، کسل نشوند و ارزش جنگی آنها ضعیف نگردد و خود نیز در تمرین جنگی شرکت مینمودم.

حصار نیشابور در دوره سلطنت جد من چنگیز ویران شد، خود چنگیز به نیشابور نیامد بلکه یکی از پسران و دو نفر از سرداران خود را به نیشابور فرستاد و آنها بعد از غلبه بر شهر حصار آنرا ویران نمودند. در دوره(چنگیز) حصار نیشابور از دای بود(یعنی گل فشرده ـ مارسل مریون) ولی بعد ازینکه مردم شهر خواستند یک حصار جدید اطراف نیشابور بوجود بیاورند. از گذشته پند گرفتند و بجای دای، حصار را با سنگ ساختند. من از روستائیان تحقیق کردم که بدانم پایه حصار مزبور چگونه است و آنها گفتند پایه حصار تا عمق ده ذرع از سنگ است و من تصور نمیکردم که این ادعا درست باشد چون کندن یک چنین پی دشوار است.

اطراف شهر تپه ای بود که نشان میداد بر اثر حفر پی حصار بوجود آمده و خاک های پی حصار را آنجا انباشته اند و آن تپه ها بقدری مرتفع و وسیع بود که بتوان گفت ده ذرع پی حصار را کنده با سنگ بالا آورده اند.

شهر نیشابور فاقد خندق بود و این موضوع حمله بر حصار را تسهیل میکرد. من در نخستین روز که شهر نیشابور را محاصره کردم متوجه شدم که حصار را نمیتوان با وسایل عادی ویران کرد. اگر گفته روستائیان راجع به عمق پی حصار صحیح میبود با باروت هم نمیتوانستم حصار را ویران کنم. زیرا در عمق ده یا دوازده متری باروت از عهده ویران کردن حصاری که پی آن ده ذرع سنگ است بر نمیآید لذا از دو راه ممکن بود که بر شهر غلبه کرد. یکی از راه بالا رفتن از حصار و حمله به مدافعین و دیگر اینکه سکنه شهر از فرط گرسنگی از پا درآیند و تسلیم شوند.

چون میدانستم که بعضی از قلاع دارای نقب است و از راه دهلیز زیر زمینی بخارج مربوط میباشد. در اطراف شهر تحقیق کردم تا اینکه سکنه شهر نتوانست از راه دهلیز زیرزمینی با خارج مربوط شوند. در روزهای دوم و سوم محاصره تمام قنات هائی را که بشهر منتهی میگردید ویران نمودم تا اینکه سکنه شهر گرفتار بی آبی شوند. از روز چهارم عده ای کثیری از روستائیان اطراف شهر را به بیگاری گرفتم و دستور دادم که هرچه درخت چنار و تبریزی در اطراف هست بیندازند تا اینکه بمصرف برجهای متحرک برسد. در حالیکه آنها درختهای چنار تبریزی را میانداختند تمام نجار هائی را که در قصبات و قراء اطراف  و حتی در طوس بودند احضار نمودم تا اینکه مشغول ساختن برج شوند . روستائیانی که به بیگاری گرفته بودم و نجارانی که برای من کار میکردند بزودی مرا شناختند و دانستند که اگر سستی کنند و بخواهند از زیر کار بگریزند کشته خواهند شد. آذوقه ای قشون خود و علیق چهارپایان و آذوقه ای روستائیان و نجاران را با چپاول بدست می آوردم و دسته های سیبورسات من در قصبات و قراء اطراف به انبارهای غله و هم چنین به گله های گوسفند حمله ور میشدند و مقادیر زیاد آذوقه میآوردند و هرکس که مقاومت میکرد بقتل میرسید.

یک هفته بعد ازینکه اولین درخت چنار تبریزی انداخته شد چند برج برای حمله به حصار آماده گردید و پس از آن برجهای دیگر را با سرعت ساختند.

در بین سربازان من، دسته ای بودند از سکنه سرزمین (چتین) و چتین سرزمینی است واقع در دشتهای سردسیر شرقی (سیبریه). همانطور که ما در ماوراءالنهر گوسفند و مادیان را می پرورانیم و از گوشت گوسفند تغذیه میکنیم سکنه سرزمین( چتین)، سگ میپرورانند و با گوشت سگ تغذیه میکنند و پیوسته گوشت خام میخورند و من عادت خوردن گوشت سگ را از سربازان سرزمین چتین دور کردم ولی نتوانستم عادت خوردن گوشت خام را از آنها دور نمایم.

آنها نمیتوانستند گوشت گوسفند تناول نمایند و چربی گوشت گوسفند آنان را سخت ناراحت میکرد ولی گوشت خام اسب را با میل میخوردند و تمام اسبهائی که در اردوی من سقط میشد بانها واگذار میگردید تا اینکه شکم را سیر نمایند و در راه پیمایی پیوسته گوشت خام اسب را زیر نمدزین خود میگذاشتند تا اینه فاسد نشود و میگفتند که گرمای بدن اسب، مانع ازین میگردد که گوشت خام زیر نمد زین فاسد گردد. من آنها را مسلمان کردم ولی نتوانستم وادار شان نمایم نماز را بزبان عربی بخوانند برای اینکه زبان آنها قادر به ادای کلمات عرب نبود و چون من مفتی هستم فتوا دادم که آنها نماز را بزبان خود شان بخوانند زیرا وقتی مسلم شود که یک مسلمان قادر نیست که کلمات عربی را بر زبان بیاورد میتواند نماز را به زبان خود بخواند.

سربازان(چتین) از هیچ چیز نمیترسیدند جز از گرسنگی لیکن من نمیگذاشتم که آنها گرسنه بمانند. جرئت و شجاعت سربازان (چتین) به اندازه من بود اما هوش نداشتند مثل اطفال ساده بودند و تا به آنها دستوری داده نمیشد نمیتوانستند کاری را بانجام برسانند. من سربازان مزبور را به برجهای متحرک فرستادم و به آنها گفتم که از آن برجها خود را بالای خصار برسانند و مدافعین را معدوم کنند و از حصار پایین بروند و دروازه های شهر را بروی ما بگشایند. در حالیکه سربازان چتین مامور شدند که از برجها خود را به حصار برسانند بدسته های دیگر از سربازان خود امر کردم که بر سر مدافعین تیر و بخصوص سنگ فلاخن ببارند برای اینکه سنگ فلاخن اگر بوسیله بازوان نیرومند پرتاب شود اثرش بیش از تیر است و یک سنگ فلاخن یک مرد جنگجو را از پا در میاورد. خود من هم سوار بر اسب اطراف شهر حرکت میکردم و وارد برجها میشدم و چگونگی جنگ سربازان خود را با مدافعین وارسی میکردم و در آن جنگ برای اولین بار بفکرم رسید که از انفجار باروت جهت از پا درآوردن مدافعین یک قلعه محکم استفاده نمایم بدین ترتیب که کوزه هائی را پر از باروت کنم و فتیله ای بر سر آن بگذارم و به سربازان خود بگویم که فتیله را آتش بزنند و کوزه را بسوی مدافعین پرتاب نمایندتا اینکه باروت بین مدافعین منفجر شود. من نتوانستم در جنگ نیشابور آن فکر را بموقع اجرا بگذارم و بعد از آن جنگ مسئله کوزه پر از باروت را فراموش کردم ولی در جنگ انگوریه (انکارا پایتخت کنونی ترکیه ـ مترجم) توانستم از کوزه های پر از باروت علیه قشون (ایلدرم بایزید) پادشاه عثمانی استفاده نمایم و سربازان (ایلدرم بایزید) خیلی از کوزه های باروت که بین آنها منفجر میشد تر سیدند و عده ای از آنها مقتول و مجروح شدند.( توضیح ـ گویا اولین مرتبه که باروت برای پرتاب خمپاره یا گلوله مورد استفاده قرار گرفته در جنگ انگوریه  بوده و تیمور آنرا ا&#